You are paying back karma پارت²²
You are paying back karma پارت²²
با صدایی که از پشت سرش اومد سریعا برگشت و با چهره آلفاش مواجه شد و نفس عمیقی کشید و خندید و دوباره مشغول نگاه کردن اون زوج که یه زمانی رابطه ی مخفی داشتن ولی الان دارن عروسی میگیرن شد..دستی دور کمرش حلقه شد و آلفا زیر گوشش لب زد
یونگی: چرا داری اینطوری نگاهشون میکنی؟
جیمین: ببینشون..خیلی خوشبختن! جونگ کوک هیونگ راحت دستشو روی شکم تهیونگ گذاشته و صددرصد داره ایان رو بهشون معرفی میکنه اما ما...آهاا راستی یه چیزی رو باید بهت بگم
بعد از مراسم اصلی!
یونگی: خب منم الان با خیال راحت دستمو دور کمرت حلقه کردم
ولی چی میخای بهم بگی؟
جیمین: واییی بهم نچسب اگه یکی ببینتمون میخای چه شکری بخوری؟ گفتم بعد مراسم اصلی بهت میگم
یونگی: والا فعلا که همه بدتر از تو غرق تماشای این زوج خوشبختن و دارن براشون آرزو میکنن که کنار هم با ایان کوچولو خوشبخت باشن! هه جئون رو ببین! چه با لبخند داره حرف میزنه..
همین آدم سر آماده شدنش میخاست با رایحش خفم کنه
جیمین: یااا هیونگمه! مگه چیشده بود؟
یونگی: کروات جنابعالی بسته نمیشد بزور بستمش بعد یهو سفتش کردم فکر کرد میخام خفش کنم اونم تصمیم گرفت با رایحش خفم کنه..
امگا از خنده منفجر شد و پشت بندش آلفا هم خندید
جفتشون خوشحال بودن غافل از اینکه همون آلفایی که دارن راجبش میخندن بهشون خیره شده، به جیهوپ اشاره کرد که جیمینو بیاره..وقتی جیمین اومد با لبخند معرفیش کرد
ولی یهو جیمین سریع به سمت دستشویی رفت
«ویو جیمین»
جیهوپ اومد سمتم و بردم پیش تهیونگ و جونگ کوک
جونگ کوک معرفیم کرد..خم شدم و سلام کردم ولی چرا یهو حالت تهوع گرفتم؟ سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتم
و بالا اووردم[هانا: گلاب به روتون ببخشید🤓🎀]
صدای در زدن اومد..
جیمین: کیه؟
جیهوپ: منم..جیهوپم، حالت خوبه؟ یهو دیدم دوییدی
جیمین: هیونگ..چرا اومدی؟
جیهوپ: نگران شدم
جیمین: اونی که باید نگران بشه یونگیه
جیهوپ: پدر کارش داشت..
امگا بدنش یخ کرد..سریع دستشو به سمت جیبش برد و دید که بیبی چک نیست..در رو باز کرد و با نگرانی به جیهوپ خیره شد
جیمین: ه..هیونگ...احیانا یه..بیبی چک ندیدی؟
جیهوپ بیبی چک تو دستشو به جیمین نشون داد
جیهوپ: میدونستم این اتفاق میوفته..پس کارما گرفت...کی حامله شدی؟
جیمین: یه هفته پیش بیبی چک زدم..مثبت بود
جیهوپ یه بسته بیبی چک نو رو از جیبش درآوورد و به جیمین داد
جیمین: چرا داری اینو بهم میدی؟
جیهوپ: اینم امتحان کن..اگه مثبت دراومد باید به یونگی بگی
جیمین: واقعا ازم میخای الان بشاشم رو این؟
جیهوپ: بخاطر خودته! اگه مطمئن بشم خودم کمکتون میکنم به پدر بگین
جیمین بیبی چک رو گرفت و در رو دوباره بست
بعد از چند دقیقه در رو باز کرد
جیمین: یه چند دقیقه صبر کن
بعد از چند دقیقه کم کم خط قرمزی ظاهر شد
امگا بغضش گرفت و آلفا سر امگا رو توی سینه اش پنهان کرد تا بی صدا راحت گریه کنه
جیهوپ: به یونگی بگو..بعدش من تا جایی که بتونم کمکتون میکنم...
امگا سرش رو از سینه آلفا بیرون اوورد
جیمین: ممنونم..هق هق...ببخشید لباستو خیس کردم
جیهوپ: فدای سرت..ولی فکر کنم باید به تهیونگ هم این ماجرا رو بگیم امشب
جیمین: نمیخام تو روز عروسیش با گفتن اینکه حامله ام از داداشش حالشو خراب کنم
جیهوپ: حال اون با این چیزا خراب نمیشه بدتر ذوق میکنه
قبل از اینکه مراسم اصلی شروع بشه باید به تهیونگم بگی
اگه من نتونستم پدر رو راضی کنم..تا یه قطره اشک از چشمش بیاد پدر راضی میشه..
جیمین: وای یادم رفته بود..تو میدونی بابات با یونگی چیکار داشت؟
جیهوپ: نگران نباش..منم نمیخام دوباره کتک بخوره اونم بی دلیل
جیمین: پس توهم میدونی..
جیهوپ: از یازده سالگیش داره جلوی چشم ما کتک میخوره..
فعلا برو...
با صدایی که از پشت سرش اومد سریعا برگشت و با چهره آلفاش مواجه شد و نفس عمیقی کشید و خندید و دوباره مشغول نگاه کردن اون زوج که یه زمانی رابطه ی مخفی داشتن ولی الان دارن عروسی میگیرن شد..دستی دور کمرش حلقه شد و آلفا زیر گوشش لب زد
یونگی: چرا داری اینطوری نگاهشون میکنی؟
جیمین: ببینشون..خیلی خوشبختن! جونگ کوک هیونگ راحت دستشو روی شکم تهیونگ گذاشته و صددرصد داره ایان رو بهشون معرفی میکنه اما ما...آهاا راستی یه چیزی رو باید بهت بگم
بعد از مراسم اصلی!
یونگی: خب منم الان با خیال راحت دستمو دور کمرت حلقه کردم
ولی چی میخای بهم بگی؟
جیمین: واییی بهم نچسب اگه یکی ببینتمون میخای چه شکری بخوری؟ گفتم بعد مراسم اصلی بهت میگم
یونگی: والا فعلا که همه بدتر از تو غرق تماشای این زوج خوشبختن و دارن براشون آرزو میکنن که کنار هم با ایان کوچولو خوشبخت باشن! هه جئون رو ببین! چه با لبخند داره حرف میزنه..
همین آدم سر آماده شدنش میخاست با رایحش خفم کنه
جیمین: یااا هیونگمه! مگه چیشده بود؟
یونگی: کروات جنابعالی بسته نمیشد بزور بستمش بعد یهو سفتش کردم فکر کرد میخام خفش کنم اونم تصمیم گرفت با رایحش خفم کنه..
امگا از خنده منفجر شد و پشت بندش آلفا هم خندید
جفتشون خوشحال بودن غافل از اینکه همون آلفایی که دارن راجبش میخندن بهشون خیره شده، به جیهوپ اشاره کرد که جیمینو بیاره..وقتی جیمین اومد با لبخند معرفیش کرد
ولی یهو جیمین سریع به سمت دستشویی رفت
«ویو جیمین»
جیهوپ اومد سمتم و بردم پیش تهیونگ و جونگ کوک
جونگ کوک معرفیم کرد..خم شدم و سلام کردم ولی چرا یهو حالت تهوع گرفتم؟ سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتم
و بالا اووردم[هانا: گلاب به روتون ببخشید🤓🎀]
صدای در زدن اومد..
جیمین: کیه؟
جیهوپ: منم..جیهوپم، حالت خوبه؟ یهو دیدم دوییدی
جیمین: هیونگ..چرا اومدی؟
جیهوپ: نگران شدم
جیمین: اونی که باید نگران بشه یونگیه
جیهوپ: پدر کارش داشت..
امگا بدنش یخ کرد..سریع دستشو به سمت جیبش برد و دید که بیبی چک نیست..در رو باز کرد و با نگرانی به جیهوپ خیره شد
جیمین: ه..هیونگ...احیانا یه..بیبی چک ندیدی؟
جیهوپ بیبی چک تو دستشو به جیمین نشون داد
جیهوپ: میدونستم این اتفاق میوفته..پس کارما گرفت...کی حامله شدی؟
جیمین: یه هفته پیش بیبی چک زدم..مثبت بود
جیهوپ یه بسته بیبی چک نو رو از جیبش درآوورد و به جیمین داد
جیمین: چرا داری اینو بهم میدی؟
جیهوپ: اینم امتحان کن..اگه مثبت دراومد باید به یونگی بگی
جیمین: واقعا ازم میخای الان بشاشم رو این؟
جیهوپ: بخاطر خودته! اگه مطمئن بشم خودم کمکتون میکنم به پدر بگین
جیمین بیبی چک رو گرفت و در رو دوباره بست
بعد از چند دقیقه در رو باز کرد
جیمین: یه چند دقیقه صبر کن
بعد از چند دقیقه کم کم خط قرمزی ظاهر شد
امگا بغضش گرفت و آلفا سر امگا رو توی سینه اش پنهان کرد تا بی صدا راحت گریه کنه
جیهوپ: به یونگی بگو..بعدش من تا جایی که بتونم کمکتون میکنم...
امگا سرش رو از سینه آلفا بیرون اوورد
جیمین: ممنونم..هق هق...ببخشید لباستو خیس کردم
جیهوپ: فدای سرت..ولی فکر کنم باید به تهیونگ هم این ماجرا رو بگیم امشب
جیمین: نمیخام تو روز عروسیش با گفتن اینکه حامله ام از داداشش حالشو خراب کنم
جیهوپ: حال اون با این چیزا خراب نمیشه بدتر ذوق میکنه
قبل از اینکه مراسم اصلی شروع بشه باید به تهیونگم بگی
اگه من نتونستم پدر رو راضی کنم..تا یه قطره اشک از چشمش بیاد پدر راضی میشه..
جیمین: وای یادم رفته بود..تو میدونی بابات با یونگی چیکار داشت؟
جیهوپ: نگران نباش..منم نمیخام دوباره کتک بخوره اونم بی دلیل
جیمین: پس توهم میدونی..
جیهوپ: از یازده سالگیش داره جلوی چشم ما کتک میخوره..
فعلا برو...
- ۱۵۵
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط