پارت ۳۹:پشت پرده
پارت ۳۹:پشت پرده
(جیمین)
ریه هام به خاطر تعداد سیگار هایی که توی این چند روز کشیدم فشرده شده بود. سخت نفس می کشیدم.
اون روز بعد دلین، به یه هتل تقریبا بیرون شهر رفتم و حتی توی مهمانی کاخ هم شرکت نکردم. به هرکسی که سراغم رو گرفت گفتم حالم بده و جایی هستم. پسرا خیلی اصرار داشتن ولی بزور قانع شون کردم که نیاز دارم تنها باشم. و چند روز دیگه باید برای احترام به دعوت از لوکاس وودبک برای صرف شام به کاخ برم. گفتن که میخوان خبر مهمی رو بدن، ولی کسی هنوز دقیقا نمیدونه که چی.
دیگه وقتش بود برگردم و خودم رو جمع و جور کنم. دلین منو نمی خواد.
تق تق.
با فکر اومدن خدمه های هتل در رو باز کردم و بیخیال به سمت جای قبلیم برگشتم.
"بگو می خواستم بمیرم خودم میکشتمت"
سرم رو چرخوندم و به جای دیدن خدمه، با تهیونگ مواجه شدم.
"اگه میخوای تو یخچال هست"
و با بی حوصلگی شروع به عوض کردن کانال های تلویزیون کردم.
"بیخیال رفیق. نمی خوای چیزی بهم بگی؟ هوم؟"
چطور میتونستم بگم عاشق دلین شدم؟
اونم از ۸ سال پیش؟
مخفی کردن این همه سال رو چطور باید براش توضیح بدم؟
"رابطت با سولار چطور پیش میره؟"
"جیمین بحث رو عوض نکن"
صداش عصبی و آرام بود. درست مثل موج آهسته ای، قبل از طوفانی سهمگین.
"راه حلی به ذهنت رسید؟"
فهمید حال خوبی ندارم. دست از سوال و جواب برداشت و روی مبل تک نفره ی روبه روم نشست.
درحالی که یه قوطی ویسکی رو باز میکرد، زمزمه کرد.
"خودت که میدونی، ازم بیزاره"
نمیدونستم چطور بهش دلگرمی بدم، من خودم الان به دلگرمی نیاز داشتم.
به همین سبب، هردو تا خرخره نوشیدیم.
از یه جا به بعد دیگه کلا وجودم رو روی هوا حس نمیکردم. معدم سوز بدی گرفته بود و چشم هام باران اشک بود.
کنترل حالت بدنم از دسترس خارج شده بود.
مدام روی زمین ولو میشدم و سرم خیلی سنگینی میکرد.
آخرین چیزی که یادمه خنده ی کجکی تهیونگ بود که خیره بهم گفت.
"پسره ی آشغال"
و بعد هیچ.
(جیمین)
ریه هام به خاطر تعداد سیگار هایی که توی این چند روز کشیدم فشرده شده بود. سخت نفس می کشیدم.
اون روز بعد دلین، به یه هتل تقریبا بیرون شهر رفتم و حتی توی مهمانی کاخ هم شرکت نکردم. به هرکسی که سراغم رو گرفت گفتم حالم بده و جایی هستم. پسرا خیلی اصرار داشتن ولی بزور قانع شون کردم که نیاز دارم تنها باشم. و چند روز دیگه باید برای احترام به دعوت از لوکاس وودبک برای صرف شام به کاخ برم. گفتن که میخوان خبر مهمی رو بدن، ولی کسی هنوز دقیقا نمیدونه که چی.
دیگه وقتش بود برگردم و خودم رو جمع و جور کنم. دلین منو نمی خواد.
تق تق.
با فکر اومدن خدمه های هتل در رو باز کردم و بیخیال به سمت جای قبلیم برگشتم.
"بگو می خواستم بمیرم خودم میکشتمت"
سرم رو چرخوندم و به جای دیدن خدمه، با تهیونگ مواجه شدم.
"اگه میخوای تو یخچال هست"
و با بی حوصلگی شروع به عوض کردن کانال های تلویزیون کردم.
"بیخیال رفیق. نمی خوای چیزی بهم بگی؟ هوم؟"
چطور میتونستم بگم عاشق دلین شدم؟
اونم از ۸ سال پیش؟
مخفی کردن این همه سال رو چطور باید براش توضیح بدم؟
"رابطت با سولار چطور پیش میره؟"
"جیمین بحث رو عوض نکن"
صداش عصبی و آرام بود. درست مثل موج آهسته ای، قبل از طوفانی سهمگین.
"راه حلی به ذهنت رسید؟"
فهمید حال خوبی ندارم. دست از سوال و جواب برداشت و روی مبل تک نفره ی روبه روم نشست.
درحالی که یه قوطی ویسکی رو باز میکرد، زمزمه کرد.
"خودت که میدونی، ازم بیزاره"
نمیدونستم چطور بهش دلگرمی بدم، من خودم الان به دلگرمی نیاز داشتم.
به همین سبب، هردو تا خرخره نوشیدیم.
از یه جا به بعد دیگه کلا وجودم رو روی هوا حس نمیکردم. معدم سوز بدی گرفته بود و چشم هام باران اشک بود.
کنترل حالت بدنم از دسترس خارج شده بود.
مدام روی زمین ولو میشدم و سرم خیلی سنگینی میکرد.
آخرین چیزی که یادمه خنده ی کجکی تهیونگ بود که خیره بهم گفت.
"پسره ی آشغال"
و بعد هیچ.
- ۷۲
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط