{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)
پارت نوزدهم: اعتراف در غبارِ سکوت
[زاویه دید: جونگکوک]

مهمونی به یه میدانِ جنگِ متروکه تبدیل شده بود. پلیس‌ها رفته بودن، شرکایِ تجاریِ سابق با پچ‌پچ‌هایِ عصبی از درِ پشتی فرار کرده بودن، و حالا فقط من و تهیونگ موندیم تویِ اون سالنِ بزرگ که حالا دیگه فقط صدایِ نفس‌هامون توش می‌پیچید.

تهیونگ روی یکی از صندلی‌هایِ میزِ پذیرایی نشست و سرش رو توی دستاش گرفت. سکوتِ سنگینی بینمون بود. رفتم سمتش و کنارش نشستم. دستم رو گذاشتم روی شونه‌اش.

«تهیونگ؟»

سرش رو بلند کرد. چشمایِ قشنگش قرمز شده بود. «همه چیز تموم شد، جونگکوک. ولی… چرا حس می‌کنم هنوز دارم تویِ یه کابوس می‌دوم؟»

«چون هنوز باورت نشده که دیگه لازم نیست بدوی.»

بهش نزدیک‌تر شدم. فاصله‌ی بینمون انقدر کم بود که گرمایِ تنش رو حس می‌کردم. «از امروز به بعد، تو صاحبِ زندگیِ خودتی. نه اون شرکت، نه اون گالریِ لعنتی، نه حتی حرفِ مردم. فقط خودت.»

تهیونگ یه لبخندِ تلخ زد. «تو… تو چرا انقدر به فکرِ منی؟ چرا خودت رو به خطر انداختی؟ می‌تونستی بری، می‌تونستی دورِ این آتیش رو خط بکشی.»

نگاهش کردم، جدی‌تر از همیشه. «می‌دونی چرا؟ چون وقتی برای اولین بار دیدمت، حس کردم یه زخمی رویِ قلبت داری که فقط من می‌تونم مرهمش باشم. تهیونگ، من تو رو فقط به خاطرِ این ندیدم که کمک کنم… من عاشقت شدم. از همون لحظه‌ای که سکوتت بلندترین فریادِ دنیا شد برام.»

اشک توی چشم‌هایِ تهیونگ حلقه زد. لرزون گفت: «عاشق؟»

«آره. همون‌قدر که قهوه برایِ صبحِ من ضروریه، تو برایِ ادامه‌یِ زندگیِ من ضروری شدی.» (ببخشید نیکی جونم، جونکو نمی‌تونست قهوه رو نیاره وسط! 😂)

تهیونگ خندید—یه خنده‌یِ واقعی، از تهِ دل. دستش رو آورد بالا و گونه‌ام رو نوازش کرد. «من هم… مدت‌ها بود می‌خواستم این رو بگم. تو تنها کسی بودی که توی این قصرِ شیشه‌ای، واقعاً منو دیدی.»

اون شب، اونجا، وسطِ ویرانه‌هایِ امپراتوریِ پدرش، ما برایِ اولین بار واقعاً خودمون بودیم. نه از کسی می‌ترسیدیم، نه چیزی رو پنهان می‌کردیم. فقط من بودم و تهیونگ، تویِ آرامشی که خیلی برایِ به دست آوردنش جنگیده بودیم.

ولی تهِ قلبم هنوز یه چیزی سنگینی می‌کرد… اون جمله‌ی آخرِ پدرش: «تازه شروع شده، پسر.»

ادامه دارد.....



#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
#رمان_طنین_سکوت
دیدگاه ها (۰)

بازنشرا برای 3 پارت آخر رمان تهکوک باید بالا باشععععععععع

🤣🤣🤣🤣عالی بوددد🤣🤣🤣

ادامه پارت 17

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت چهاردهم: ملاقاتِ غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط