و حالا می‌خواهم رازی را به تو بگویم که در این لحظه حتی خو

و حالا می‌خواهم رازی را به تو بگویم که در این لحظه حتی خودم به آن باور ندارم(هرچند تاریکی دورادوری که هرگاه میکوشم کار کنم یا فکر کنم سر من می‌افتد، ممکن است مرا متقاعد سازد) اما چاره‌ای ندارد جز آنکه حقیقت باشد: من دیگر هرگز خوب نخواهم شد.
#پانی
#فردایی_دردناک
-نامه کافکا به فلیسه🌱
دیدگاه ها (۱۲)

پاییز که می‌رسد، انگار کسی در دوردست‌ها آهنگ دلتنگی‌اش را بر...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷④ريشه تمام اندوه‌ها؛ توقع داشتن ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش دوم_از عادت کردن فرار می‌کرد و به فرار کرد...

چند پارتی

🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۹ : «کسی که نباید دوستش می‌داشتم»کلاس کا...

بسم الله الرحمن الرحیم بی‌هدفی از زبان چوپان پیر :عده‌ای هدف...

سلام من مایا هاوک هستم و اینجام تا بررسی کنماز مجموعه کرایتر...

لیلیوم؛ گلی شبیه دلتنگی‌های من… 🥀🤍لیلیوم همیشه برایم شبیه آد...

و خداوند بهترین گزینه است برای پناه...

تکاپو پارت 108:امیدوارم اشتباه باشه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍چند ساعت از باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط