{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او فهمیده بود که جهان عدالت ندارد از همان زمانی که چهار ا

او فهمیده بود که جهان عدالت ندارد از همان زمانی که چهار استخوان بود با یک روکش پوست نازک ، در گهواره ای نرم .
و تنها چیزی که باعث زنده موندنش بود ، غریزهٔ مادر و ترحم دیگران بود تا او هم مانند هزاران کودک دیگر در جهان که می‌میرند ، به قتل ترسد .
در حالی که در این لاشهٔ مترووکه کوچک یک آرزو ، یک شیفتگی و یک عشق ، خودش را به در و دیوار میزد .
لاشه ، از درون زخمی می‌شد و مدام خونریزی میکرد .
در حالی که او شک می‌کرد که چیست ، یک موجود ناتوان که به چیزهای کسشعری می اندیشد .
به هر حال از همان زمان ملتفت شد که هیچ چیز کافی نیست ، نظم ، اخلاق ، زمان ، عشق ، قدرت و خلاقیت در گهواره ای بلعیده می‌شود که او ، درونش ، در جهانی عظیم ، به طرز دردناکی ناتوان است ...
دیدگاه ها (۰)

بوی پاکی میداد ✍️🫨 دقیقا اما آرامش ام را از دست دادم درست زم...

عشق چیست در نظرم ، زمانی که عاشق شدم همه چیز فراموش شد .باد ...

او نمیخواهد هیچ خانواده ای داشته باشد .چون تنهایی ، یگانه جا...

تنهایی چرا باعث پیشرفت میشود .چون پس از چهار سال زندگی در تن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط