او فهمیده بود که جهان عدالت ندارد از همان زمانی که چهار ا
او فهمیده بود که جهان عدالت ندارد از همان زمانی که چهار استخوان بود با یک روکش پوست نازک ، در گهواره ای نرم .
و تنها چیزی که باعث زنده موندنش بود ، غریزهٔ مادر و ترحم دیگران بود تا او هم مانند هزاران کودک دیگر در جهان که میمیرند ، به قتل ترسد .
در حالی که در این لاشهٔ مترووکه کوچک یک آرزو ، یک شیفتگی و یک عشق ، خودش را به در و دیوار میزد .
لاشه ، از درون زخمی میشد و مدام خونریزی میکرد .
در حالی که او شک میکرد که چیست ، یک موجود ناتوان که به چیزهای کسشعری می اندیشد .
به هر حال از همان زمان ملتفت شد که هیچ چیز کافی نیست ، نظم ، اخلاق ، زمان ، عشق ، قدرت و خلاقیت در گهواره ای بلعیده میشود که او ، درونش ، در جهانی عظیم ، به طرز دردناکی ناتوان است ...
و تنها چیزی که باعث زنده موندنش بود ، غریزهٔ مادر و ترحم دیگران بود تا او هم مانند هزاران کودک دیگر در جهان که میمیرند ، به قتل ترسد .
در حالی که در این لاشهٔ مترووکه کوچک یک آرزو ، یک شیفتگی و یک عشق ، خودش را به در و دیوار میزد .
لاشه ، از درون زخمی میشد و مدام خونریزی میکرد .
در حالی که او شک میکرد که چیست ، یک موجود ناتوان که به چیزهای کسشعری می اندیشد .
به هر حال از همان زمان ملتفت شد که هیچ چیز کافی نیست ، نظم ، اخلاق ، زمان ، عشق ، قدرت و خلاقیت در گهواره ای بلعیده میشود که او ، درونش ، در جهانی عظیم ، به طرز دردناکی ناتوان است ...
- ۲.۵k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط