از.پشت قاب شیشه ای هم جان میدهی به من...چشمهایت را میبینم
از.پشت قاب شیشه ای هم جان میدهی به من...چشمهایت را میبینم که حرف میزند با من...دوست داشتم یال میگرفتم پرواز میکردم تا اوج اغوشت.مثل شبی که گذشت و پنهان شده بودم میان دستانت ,مثل کودکی که پناهش بودی..و ترا میان بازوانم گرفته بودم محکم,تا جای آغوشم بماند در اغوشت برای همین روزهای دلتنگی..
- ۳۶۶
- ۲۵ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط