𝔅𝔩𝔞𝔠𝔨 𝔰𝔴𝔞𝔫
𝔅𝔩𝔞𝔠𝔨 𝔰𝔴𝔞𝔫
𝔓𝔞𝔯𝔱 7
ادامه ی ویو جونگکوک:
همچین چیزی باور نکردنیه..
پایان ویو جونگکوک...
بعد از رفتن پدر و مادرم جونگکوک یکم خشک تر رفتار میکرد و منم نمیدونستم چی شده درگیر بودن ذهنش باعث میشد ذهن منم درگیر بشه( به تو چه آخه) =یونا منم یونسنگ میخوایم بریم سر کار و یونسنگ رو اونجا استخدام کنم تو هم میای؟ &نه برا چی باید بیام =باشه ولی مراقب باش. &باشه اوپا....
بعد از رفتن اونا همه جا پر از سکوت شد و ما هم حتی به هم نگاه نمیکردیم. تا جونگکوک گفت:
$یونا من میخوام یه چیزی بگم( خشک)&خب بگو$میدونی مادرت منو یونسنگ رو به تهیونگ سپرد و... &من چی؟ $عه ... £سلام من اومدم( خوشحال)$خوش اومدی( حرص)&خب ادامه بده$نه دیگه الان نمیشه شخصی بود£مثل اینکه تهیونگ راست میگفت یه بوهایی میاد یونا بیا اینجا.....
یونسنگ منو کشید به سمت خودش همون لحظه صدای در بلند شد جونگکوک در رو باز کرد یه پسر و دختر پشت در بودن نمیشناختم ولی حتما از دوستای جونگکوک بوده.....
$اییش بازم که تویی عوضی برو از خونم اینجا که کاروانسرا نیست، خودت کمی دوست دخترتم میاری؟ +نه بابا چی میگی الان ما شدیم مزاحم؟ $خودت نه ولی دوست دخترت چرا....
اومدن تو و بدون اینکه جونگکوک چیزی بگه دختره لباسای راحتی شو پوشید و اصلا براش مهم نبود که پسر غریبه جلوشه من حتی با اینکه اون پسر داییمه نمیتونم همچین لباسی بپوشم
ادامه دارد....
𝔓𝔞𝔯𝔱 7
ادامه ی ویو جونگکوک:
همچین چیزی باور نکردنیه..
پایان ویو جونگکوک...
بعد از رفتن پدر و مادرم جونگکوک یکم خشک تر رفتار میکرد و منم نمیدونستم چی شده درگیر بودن ذهنش باعث میشد ذهن منم درگیر بشه( به تو چه آخه) =یونا منم یونسنگ میخوایم بریم سر کار و یونسنگ رو اونجا استخدام کنم تو هم میای؟ &نه برا چی باید بیام =باشه ولی مراقب باش. &باشه اوپا....
بعد از رفتن اونا همه جا پر از سکوت شد و ما هم حتی به هم نگاه نمیکردیم. تا جونگکوک گفت:
$یونا من میخوام یه چیزی بگم( خشک)&خب بگو$میدونی مادرت منو یونسنگ رو به تهیونگ سپرد و... &من چی؟ $عه ... £سلام من اومدم( خوشحال)$خوش اومدی( حرص)&خب ادامه بده$نه دیگه الان نمیشه شخصی بود£مثل اینکه تهیونگ راست میگفت یه بوهایی میاد یونا بیا اینجا.....
یونسنگ منو کشید به سمت خودش همون لحظه صدای در بلند شد جونگکوک در رو باز کرد یه پسر و دختر پشت در بودن نمیشناختم ولی حتما از دوستای جونگکوک بوده.....
$اییش بازم که تویی عوضی برو از خونم اینجا که کاروانسرا نیست، خودت کمی دوست دخترتم میاری؟ +نه بابا چی میگی الان ما شدیم مزاحم؟ $خودت نه ولی دوست دخترت چرا....
اومدن تو و بدون اینکه جونگکوک چیزی بگه دختره لباسای راحتی شو پوشید و اصلا براش مهم نبود که پسر غریبه جلوشه من حتی با اینکه اون پسر داییمه نمیتونم همچین لباسی بپوشم
ادامه دارد....
- ۳۱۰
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط