گفتم حالا وقتشه قفسارو برداشتم و بردم یجا که مجتبی نباشه
گفتم حالا وقتشه. قفسارو برداشتم و بردم یجا که مجتبی نباشه. بی بی نباشه. آقاجون نباشه. هیچکس نباشه. اما کلاغا! مگه میشه این از خدا بیخبرا سر یه اتفاق مخفیونه سر و کلهشون پیدا نشه. در قفسارو وا کردم. پریدن. رفتن که رفتن. یکیشون آقاجون شد. یکیشون مجتبا، یکیشونم بی بی. تو آسمون بال میزدن و کلاغا از قشنگی بال بال زدن اون سهتا، قارقارشون بلند شده بود و حسودی میکردن به این پرندههای قشنگی که از قفس من پریده بودن؛ کلاغها قارقار میکردن و اشکهای منم میریخت رو سه تا سنگ سردی که کنار هم ردیف شده بودن. سه تا سنگ سردی که جای پرندهها نبود...
#مجتبی_پورفرخ
#مجتبی_پورفرخ
- ۲.۲k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط