{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم حالا وقتشه. قفسارو برداشتم و بردم یجا که مجتبی نباشه

گفتم حالا وقتشه. قفسارو برداشتم و بردم یجا که مجتبی نباشه. بی بی نباشه. آقاجون نباشه. هیچکس نباشه. اما کلاغا! مگه می‌شه این از خدا بی‌خبرا سر یه اتفاق مخفیونه سر و کله‌شون پیدا نشه. در قفسارو وا کردم. پریدن. رفتن که رفتن. یکیشون آقاجون شد. یکیشون مجتبا، یکیشونم بی بی. تو آسمون بال می‌زدن و کلاغا از قشنگی بال بال زدن اون سه‌تا، قارقارشون بلند شده بود و حسودی می‌کردن به این پرنده‌های قشنگی که از قفس من پریده بودن؛ کلاغ‌ها قارقار می‌کردن و اشک‌های منم می‌ریخت رو سه تا سنگ سردی که کنار هم ردیف شده بودن. سه تا سنگ سردی که جای پرنده‌ها نبود...

#مجتبی_پورفرخ
دیدگاه ها (۰)

ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید ، بنویسید که اندوه بشر بسیا...

وأنَّ الله سيُعوِّضنا عَمَّا مَرَرْنا بِهخدا آنچه را که به م...

این آخرین ویدئویی بود که آپلود کرد.الان همین چشمای گریون زیر...

دنبال مقصر می‌گردی؟راه دوری نرو، غیر از خودت کسی تقصیری نداش...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟑𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---ویل هنوز...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽p3تهیونگ کمی جلو رفت. از گوشه چشم نگاهی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط