نام رمان رمان بگو که رویا نیست
نام رمان : رمان بگو که رویا نیست
به قلم : الهام.الف (redmoon333)
امتیاز : ۳ از ۵
تعداد صفحات : ۳۷۹
حجم رمان : ۴٫۵۷ مگابایت پی دی اف , ۱٫۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۲۰۵ کیلو بایت نسخه ی epub
خلاصه ای از داستان رمان:
داستان درباره دختری به اسم فروزنده ست که سال آخر دبیرستان درس میخواند تا اینکه با برادر دوستش ،ژوبین آشنا میشود و این آشنایی باعث تاثیر زیادی روی زندگی فروزنده میشود
پیشنهاد ما
رمان طلسم سیاه | Nil.m کاربر انجمن نودهشتیا
رمان به زیبایی یک رویا|kimia.ktnm کاربر انجمن نودهشتیا
تا اینکه در روز تولد ژوبین با اتفاقی روبه رو میشه که ……..
– پاشو دیگه.فروزنده؟! نمی خوای از تخت دل بکنی؟
فروزنده با شنیدن صدای خواهرش ، خمیازه ای کشید و با خواب آلودگی گفت :
– جون فروزنده.بزار یه پنج دقیقه دیگه بخوابم.باشه؟
و بی آنکه متوجه نگاه غضبناک خواهرش که کنار تختش ایستاده بود ، بشود ، به سمت دیگری چرخید و سعی کرد بخوابد . فرناز به ساعت دیواری نگاه کرد و دندان هایش را از حرص بهم فشرد ، با عصبانیت به طرف پنجره اتاق رفت و پرده ی آن را تا آخر کشید ؛ فضای کسل و دلگیر اتاق به مدد روشنایی بیرون از بین رفت .
فروزنده ناله ای کرد و گفت :
– پرده رو بنداز.اَه.
فرناز دست به کمر ایستاد و گفت :
– نه.مث اینکه تو واقعا قصد بلند شدن نداری!
و با این حرف به سمت تخت خواب قدم برداشت و رو انداز خواهرش را کشید ، فروزنده با دلخوری روی تخت نشست و گفت :
– داری چکار می کنی؟!
فرناز دست دراز کرد و متکای او را برداشت و یک ضربه نثار سر خواهرش کرد ، فروزنده از عصبانیت جیغ زد و گفت :
– فرناز نکن.
فرناز خندید و گفت : حالا خوشت اومد؟وقتی میگم وقت بیدار شدنه یعنی دیگه خواب بی خواب!
رمان بگو که رویا نیست از الهام.الف https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%d9%88-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
به قلم : الهام.الف (redmoon333)
امتیاز : ۳ از ۵
تعداد صفحات : ۳۷۹
حجم رمان : ۴٫۵۷ مگابایت پی دی اف , ۱٫۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۲۰۵ کیلو بایت نسخه ی epub
خلاصه ای از داستان رمان:
داستان درباره دختری به اسم فروزنده ست که سال آخر دبیرستان درس میخواند تا اینکه با برادر دوستش ،ژوبین آشنا میشود و این آشنایی باعث تاثیر زیادی روی زندگی فروزنده میشود
پیشنهاد ما
رمان طلسم سیاه | Nil.m کاربر انجمن نودهشتیا
رمان به زیبایی یک رویا|kimia.ktnm کاربر انجمن نودهشتیا
تا اینکه در روز تولد ژوبین با اتفاقی روبه رو میشه که ……..
– پاشو دیگه.فروزنده؟! نمی خوای از تخت دل بکنی؟
فروزنده با شنیدن صدای خواهرش ، خمیازه ای کشید و با خواب آلودگی گفت :
– جون فروزنده.بزار یه پنج دقیقه دیگه بخوابم.باشه؟
و بی آنکه متوجه نگاه غضبناک خواهرش که کنار تختش ایستاده بود ، بشود ، به سمت دیگری چرخید و سعی کرد بخوابد . فرناز به ساعت دیواری نگاه کرد و دندان هایش را از حرص بهم فشرد ، با عصبانیت به طرف پنجره اتاق رفت و پرده ی آن را تا آخر کشید ؛ فضای کسل و دلگیر اتاق به مدد روشنایی بیرون از بین رفت .
فروزنده ناله ای کرد و گفت :
– پرده رو بنداز.اَه.
فرناز دست به کمر ایستاد و گفت :
– نه.مث اینکه تو واقعا قصد بلند شدن نداری!
و با این حرف به سمت تخت خواب قدم برداشت و رو انداز خواهرش را کشید ، فروزنده با دلخوری روی تخت نشست و گفت :
– داری چکار می کنی؟!
فرناز دست دراز کرد و متکای او را برداشت و یک ضربه نثار سر خواهرش کرد ، فروزنده از عصبانیت جیغ زد و گفت :
– فرناز نکن.
فرناز خندید و گفت : حالا خوشت اومد؟وقتی میگم وقت بیدار شدنه یعنی دیگه خواب بی خواب!
رمان بگو که رویا نیست از الهام.الف https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%d9%88-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۸.۵k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط