{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من نمی دانم که بُردم جنگ را یا باختم

من نمی دانم که بُردم جنگ را یا باختم
زنده بیرون آمدم اما سپر انداختم...

از جهنــّـــم هیچ باکی نیست وقتی سالها
با جهانی این چنین هم سوختم هم ساختم

دوست از دشمن مخواه از من که بشناسم رفیق
من! که در آیینه خود را دیدم و نشناختم...

آنچه باید میکشیدم را کشیدم، هر نفس
آنچه را بایست می پرداختم پرداختم

سالها سازی به دستم بود و از بی همتی
هیچ آهنگی برای دل خوشی ننواختم

زندگی شطرنج با خود بود و در ناباوری
فکر می کردم که خواهم بُرد... اما باختم...!
دیدگاه ها (۲)

هیچ وقت نباید به اجبار خندید !گاهی باید تا نهایت آرامش گریه ...

نترس دوست من،هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است...اگر به عشق...

ﺁﺩﻣــــــــــﺎﯼ ﺭﺍﺳـــــــﺘﮕﻮ ....ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻭ ﺧﯿﻠــــﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻋ...

آنقــــَـــــــدَر بِــــــــه روزهای تــــَلخْ عــــــادت ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط