شیطان یک روز فرشته بودهپارت سوم
شیطان یک روز فرشته بوده:پارت سوم
ایومی :بابا بیا بریم تو اتاق مخصوص تا از جادوم استفاده کنم خوب شی بعدا توضیح میدی داستان از چه قراره
( سازنده:هالا فکرای منحرفی نکنیدا)
خوب باکوگو وایومی میرن اتاق مخصوص و باکوگو به وزیرش میگه کسی نیاد تو
باکوگو میشینه ایومی دست باکوگو رو میگیره و ورد میخونه
ایومی :ای ایزد پاک خواهشا این خشم واندوه را از بین ببرر
بال های ایومی ۲ برابر باکوگو میشه بال هاش ۲ تا میشه وچشماش سفید میشه
وبعد اینکه کل خشم باکوگو رو جذب میکنه همه چی عادی میشه
نکته:فقط ایومی میتونه ازین طلسم استفاده کنه چند تا دیگه هم هست
یهو میدوریا میاد تو بازنجیر
ایومی که یه فرشته دید وحشت کرد وچون خشم باکوگو روجذب کرده بود وهنوز رهاش نکرده بود بایه ورد دیگه سریع شمشیر پدرشو جلوی گلوی میدوریا گرفت گلوی میدوریا یکم خون آمد
باکوگو:ایومی نکن
ایومی:توکی هستی اشغال
میدوریا:من...من...من گریش گرفت هق ..من ...هق ... من
باکوگوکه گریه میدوریا رودید عصبانی شد ودست ایومی رو گرفت اونقدر سفت گرفت که رنگ دستش سرخ وخون از دستش میچکید ولی ایومی آنقدر عصبانی بود چون یه فرشته آمده اینجا
ایومی:باکوگو کاتسوکی این کیه ولم کن میخوام بکشمش باداد وخشم گفت؟
باکوگو شوکه شد چون اولین بار بود که اون بااسم صداش میزد سریع خودشو جمع کرد وگفت
ایشون قراره بامازندگی کنه ومن میخوام نامزدم شه فعلا
ایومی ومیدوریا:چیییییییی
میدوریا:یعنی چی نامزد من ....... دید باکوگو داره عصبانی میشه خفه شد
ایومی:نه امکان نداره اون کسی که میخواستی منو باهاش آشنا کنی یه فرشتس نه نه نه امکان نداره پدر اون فرشتس نمیتونه نامزدت شه
ویهودید دستش داره همین جوری خون از دست میده ولی براش مهم نبود بمیره نمیخواست اون نامزد پدرش شه
ایومی:از دیدن مصمم بودن پدرش تسلیم شد و گفت باشه کاریش ندارم ولی بهت قول میدم بعدا بهت خنجر میزنه ودیگه منو دخترم صدا نزن من دیگه دخترت نیستم وحالا دستمو ول کن
باکوگو:نگاهی به دست ایومی انداخت خورد شده بود وهمین جوری داشت خون از دست میدادتا سرحدمرگ
باکوگو سریع دست ایومی روول کرد واز آنقدر قویی بودن ایومی که یه فرشتس شوکه شده بود حتا خودشیطینماگه همچین دردی رو حس میکردن بیهوش میشدن چشمای ایومی بی روح شدورفت وکل سالن خونی شد بود وایومی دررو بست ورفت
خدمت گذار : خانمدستاتون
ایومی:خودم میدونم بیا بریم اتاقم
خدمتگزار:ایومی رو گرفت وکمکش کرد بره اتاق وتو اتاق ایومی یه ورد شفا بخش خوند
و...... ادامه قسمت بعد آنقدر فکر کردم فسیل شدم شماهم فسیل کردم هاهااا
ایومی :بابا بیا بریم تو اتاق مخصوص تا از جادوم استفاده کنم خوب شی بعدا توضیح میدی داستان از چه قراره
( سازنده:هالا فکرای منحرفی نکنیدا)
خوب باکوگو وایومی میرن اتاق مخصوص و باکوگو به وزیرش میگه کسی نیاد تو
باکوگو میشینه ایومی دست باکوگو رو میگیره و ورد میخونه
ایومی :ای ایزد پاک خواهشا این خشم واندوه را از بین ببرر
بال های ایومی ۲ برابر باکوگو میشه بال هاش ۲ تا میشه وچشماش سفید میشه
وبعد اینکه کل خشم باکوگو رو جذب میکنه همه چی عادی میشه
نکته:فقط ایومی میتونه ازین طلسم استفاده کنه چند تا دیگه هم هست
یهو میدوریا میاد تو بازنجیر
ایومی که یه فرشته دید وحشت کرد وچون خشم باکوگو روجذب کرده بود وهنوز رهاش نکرده بود بایه ورد دیگه سریع شمشیر پدرشو جلوی گلوی میدوریا گرفت گلوی میدوریا یکم خون آمد
باکوگو:ایومی نکن
ایومی:توکی هستی اشغال
میدوریا:من...من...من گریش گرفت هق ..من ...هق ... من
باکوگوکه گریه میدوریا رودید عصبانی شد ودست ایومی رو گرفت اونقدر سفت گرفت که رنگ دستش سرخ وخون از دستش میچکید ولی ایومی آنقدر عصبانی بود چون یه فرشته آمده اینجا
ایومی:باکوگو کاتسوکی این کیه ولم کن میخوام بکشمش باداد وخشم گفت؟
باکوگو شوکه شد چون اولین بار بود که اون بااسم صداش میزد سریع خودشو جمع کرد وگفت
ایشون قراره بامازندگی کنه ومن میخوام نامزدم شه فعلا
ایومی ومیدوریا:چیییییییی
میدوریا:یعنی چی نامزد من ....... دید باکوگو داره عصبانی میشه خفه شد
ایومی:نه امکان نداره اون کسی که میخواستی منو باهاش آشنا کنی یه فرشتس نه نه نه امکان نداره پدر اون فرشتس نمیتونه نامزدت شه
ویهودید دستش داره همین جوری خون از دست میده ولی براش مهم نبود بمیره نمیخواست اون نامزد پدرش شه
ایومی:از دیدن مصمم بودن پدرش تسلیم شد و گفت باشه کاریش ندارم ولی بهت قول میدم بعدا بهت خنجر میزنه ودیگه منو دخترم صدا نزن من دیگه دخترت نیستم وحالا دستمو ول کن
باکوگو:نگاهی به دست ایومی انداخت خورد شده بود وهمین جوری داشت خون از دست میدادتا سرحدمرگ
باکوگو سریع دست ایومی روول کرد واز آنقدر قویی بودن ایومی که یه فرشتس شوکه شده بود حتا خودشیطینماگه همچین دردی رو حس میکردن بیهوش میشدن چشمای ایومی بی روح شدورفت وکل سالن خونی شد بود وایومی دررو بست ورفت
خدمت گذار : خانمدستاتون
ایومی:خودم میدونم بیا بریم اتاقم
خدمتگزار:ایومی رو گرفت وکمکش کرد بره اتاق وتو اتاق ایومی یه ورد شفا بخش خوند
و...... ادامه قسمت بعد آنقدر فکر کردم فسیل شدم شماهم فسیل کردم هاهااا
- ۴.۷k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط