{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از انسان‌‌ بودن جان به لب شده‌ام

از انسان‌‌ بودن جان به لب شده‌ام
تا آن‌جا که به خودم مربوط است
از انسان‌‌ بودن استعفا می‌دهم
دیگر نه می‌خواهم و نه می‌توانم انسان باشم
چه باید بکنم ؟ چه باید بگویم ؟
مگر حرفی هم برای گفتن مانده است ؟
دنیایمان شده زجر،ناراحتی،اشک،ناله،بدبختی
خدایمان هم ساکت مانده و انگور میل می‌کند
فقط زور می‌گوید و اجبار است
خسته‌ایم از وانمود کردن به خیلی چیزها
که نبوده و نیست.
#دل_نوشته
دیدگاه ها (۰)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش سوم__سوروسترمز می‌گیرم.صورتش را می‌گیرم و ...

My lovely neighbor part : 49

سوالی که از هوش مصنوعی پرسیدم🩵 تو دوست داری انسان باشی ؟ جوا...

چوبه ی دار بر پا می کنند بیرون سلولم25 دقیقه وقت دارم25 دقیق...

چوبه ی دار بر پا می کنند بیرون سلولم25 دقیقه وقت دارم25 دقیق...

حضرت ابالفضل (ع)اطاعت امام را اطاعت الله می‌دید.

رمان شینیگامی پارت آخر

دوست داشتم امشب که زخم بی پدر شدن به جانم چند ساله می شود ،...

بسم الله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیمبا سلام این اولی...

سخنان ويکتور هوگوبرایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،و اگر هستى، ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط