۲ستاره و ۳ماه
۲ستاره و ۳ماه
پارت۴۱
*رفتن خونه*
یوری وارد میشود:سلام نه ساننن آیساااا آنیاااا خوبیننن؟سلام لوتی🫤
لوید: سلام یوری خوش اومدی
یور:سلام یوری
آیساو آنیا:سلام دایی جونننننننن
*بغل*
لوید و یور رفتن بیرون انیا هم تو اتاقش بود
یوری: خب آیسا نمیخوای بگی اونروز چی شده بود؟
آیسا[اون قضیه؟من هنوز تصمیم نگرفتم بهش بگم یا نه]:دایی میگم که اون روز رو فراموش کن
یوری: یا از زبون خودت میشنوم با به همکلاسیات میگم
آیسا[یوری:خب بکی چی شد
بکی:دمیتریوس آیسا رو بوسید خیلی عاشقانه بودددددد
یوری:یه بار دیگه بگو چه غلطی کرد . نه باید خودم بهش بگم اینجوری نمیشه]:خب راستش یه پسره هم تیمیم بود
یوری:خب
ایسا:از سال بالایی ها بود دانش آموز امپراطوری
یوری:خب
آیسا: اول تو مدرسمون هم گروهی ها باید میرقصیدن همین هم شد
یوری:یعنی بخاطر اینن؟الان میرم حسابشو میرسم
ایسا:نه بخاطر این نیست بعد تو اردو بکی گفت همون رقص رو دوباره اجرا کنیم هممون
یوری حرفشو قطع کرد:میشه قبلش بگی پسره یه هم تیمیت کیه؟
آیسا: دمیتریوس دزموند
یوری[دمیتریوس دزموند؟پسر اول داناوان اون(داناوان)روابط خوبی با پلیس مخفی ها داره و یه بارم با من کمی حرف زد ولی بازم برام مهم نیست هرکی باشه حسابشو میرسم]
آیسا:خب وقتی داشتی میرقصیدیم خب یعنی چیزه ،چیزه دیگه یعنی دیگه چیز شد
یوری:بگو
آیسا:قول میدی نکشیش؟[نمیخوام بخاطر من یه آدم بمیره حتی اگه اون باشه]
یوری:سعی میکنم
آیسا :خب اومد جلو و منو بوسی..د
پارت۴۱
*رفتن خونه*
یوری وارد میشود:سلام نه ساننن آیساااا آنیاااا خوبیننن؟سلام لوتی🫤
لوید: سلام یوری خوش اومدی
یور:سلام یوری
آیساو آنیا:سلام دایی جونننننننن
*بغل*
لوید و یور رفتن بیرون انیا هم تو اتاقش بود
یوری: خب آیسا نمیخوای بگی اونروز چی شده بود؟
آیسا[اون قضیه؟من هنوز تصمیم نگرفتم بهش بگم یا نه]:دایی میگم که اون روز رو فراموش کن
یوری: یا از زبون خودت میشنوم با به همکلاسیات میگم
آیسا[یوری:خب بکی چی شد
بکی:دمیتریوس آیسا رو بوسید خیلی عاشقانه بودددددد
یوری:یه بار دیگه بگو چه غلطی کرد . نه باید خودم بهش بگم اینجوری نمیشه]:خب راستش یه پسره هم تیمیم بود
یوری:خب
ایسا:از سال بالایی ها بود دانش آموز امپراطوری
یوری:خب
آیسا: اول تو مدرسمون هم گروهی ها باید میرقصیدن همین هم شد
یوری:یعنی بخاطر اینن؟الان میرم حسابشو میرسم
ایسا:نه بخاطر این نیست بعد تو اردو بکی گفت همون رقص رو دوباره اجرا کنیم هممون
یوری حرفشو قطع کرد:میشه قبلش بگی پسره یه هم تیمیت کیه؟
آیسا: دمیتریوس دزموند
یوری[دمیتریوس دزموند؟پسر اول داناوان اون(داناوان)روابط خوبی با پلیس مخفی ها داره و یه بارم با من کمی حرف زد ولی بازم برام مهم نیست هرکی باشه حسابشو میرسم]
آیسا:خب وقتی داشتی میرقصیدیم خب یعنی چیزه ،چیزه دیگه یعنی دیگه چیز شد
یوری:بگو
آیسا:قول میدی نکشیش؟[نمیخوام بخاطر من یه آدم بمیره حتی اگه اون باشه]
یوری:سعی میکنم
آیسا :خب اومد جلو و منو بوسی..د
- ۱.۷k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط