تکپارتی رد عشق *لورنزو برکشایر*
تکپارتی رد عشق *لورنزو برکشایر*
من حالم چند وقتی بود بد بود بخواطر مرگ پدرم و لورنزو سعی میکرد با تمام وجود
دلداریم بده و موفق نبود حالم بد بود از مردم فراری بودم از همشون بدم میومد از مردمی که برای مرگ پدرم خوشحال بودن
چون فکر میکردن سیریوس بلک یه عوضی بود و من حالم از اینکه منو میدین میخنندیدن و می گفتن دختر قاتل خسته بودم روح نداشتم حال نداشتم نمیتونستم اونا حق نداشتن به پدرم توهین کنن من دوست داشتم مردم و بلاتریکس رو بکشم چون بلاتریکس
بابامو کشت از همشون بدم میومد تصمیم گرفتم برم بیرون چون نمیتونستم از همه چی فراری باشم یه کراپ سیاه با شلوار جین سیاه پوشیدم و رفتم پایین صورتم بی روح بود انگار که مرده بودم ولی نه متأسفانه زنده بودم کاشکی میمردم رفتم پایین که لورنزو رو با دسته گل بزرگی دیدم انقدر بزرگ که خودش معلوم نبود و از تعجب شاخ داشتم میاوردم که اومد سمتم
انزو:پرنسس چه عجب اومدین بیرون
اوه سلام انزو
انزو:خوبی چون داری اشک میریزی(دسته گل رو تو ماشین گذاشت)
نه خوب نیستم (محکم بغلش کردم)
(سرمو اروم بوسید)
انزو:میخوای بریم تو ماشین
اره بریم
انزو در ماشینو برات وا کرد
انزو یه سوال
انزو:جونم
من برات مهمم؟
انزو:اره چطور
بنظرت برا بقیه هم مهمم
انزو:نمیدونم
ولی من میدونم نه
انزو :چرا نه پرنسس
چون براشون مهم نیستم (شروع کردم به گریه کردن)
انزو:بقیه مهم نیست تو برای من مهمی
ولی بقیه چی من اضافم
انزو:چی چرا باید اضافی باشی؟
انزو تو این چند وقت به چرت و پرت ترین حرفام گوش دادی دلداریم دادی ازت ممنونم
انزو:من میخواستم یچیزی بگم بهت
چیزی شدی
انزو:امم شاید موقیتت مناسبی نباشه برای اعتراف ولی دوست دارم
چیی
انزو:تو هم دوسم داری؟
من گیج شدم
انزو:فقط اره یا نه بگو
خب شاید
انزو یعنی تو هم منو میخوای؟
انزو تو بهترین دوستی و من جذبت شدم و عاشقت شدم نمیخوام انکار کنم ولی بنظرت میشه؟
اره پرنسس میشه
و همو بوسیدن
پایانننن🤩 دستم داره میترکههه امیدوارم دوست داشته باشید نظرتونم بگید عاشقتونم 💕✨
من حالم چند وقتی بود بد بود بخواطر مرگ پدرم و لورنزو سعی میکرد با تمام وجود
دلداریم بده و موفق نبود حالم بد بود از مردم فراری بودم از همشون بدم میومد از مردمی که برای مرگ پدرم خوشحال بودن
چون فکر میکردن سیریوس بلک یه عوضی بود و من حالم از اینکه منو میدین میخنندیدن و می گفتن دختر قاتل خسته بودم روح نداشتم حال نداشتم نمیتونستم اونا حق نداشتن به پدرم توهین کنن من دوست داشتم مردم و بلاتریکس رو بکشم چون بلاتریکس
بابامو کشت از همشون بدم میومد تصمیم گرفتم برم بیرون چون نمیتونستم از همه چی فراری باشم یه کراپ سیاه با شلوار جین سیاه پوشیدم و رفتم پایین صورتم بی روح بود انگار که مرده بودم ولی نه متأسفانه زنده بودم کاشکی میمردم رفتم پایین که لورنزو رو با دسته گل بزرگی دیدم انقدر بزرگ که خودش معلوم نبود و از تعجب شاخ داشتم میاوردم که اومد سمتم
انزو:پرنسس چه عجب اومدین بیرون
اوه سلام انزو
انزو:خوبی چون داری اشک میریزی(دسته گل رو تو ماشین گذاشت)
نه خوب نیستم (محکم بغلش کردم)
(سرمو اروم بوسید)
انزو:میخوای بریم تو ماشین
اره بریم
انزو در ماشینو برات وا کرد
انزو یه سوال
انزو:جونم
من برات مهمم؟
انزو:اره چطور
بنظرت برا بقیه هم مهمم
انزو:نمیدونم
ولی من میدونم نه
انزو :چرا نه پرنسس
چون براشون مهم نیستم (شروع کردم به گریه کردن)
انزو:بقیه مهم نیست تو برای من مهمی
ولی بقیه چی من اضافم
انزو:چی چرا باید اضافی باشی؟
انزو تو این چند وقت به چرت و پرت ترین حرفام گوش دادی دلداریم دادی ازت ممنونم
انزو:من میخواستم یچیزی بگم بهت
چیزی شدی
انزو:امم شاید موقیتت مناسبی نباشه برای اعتراف ولی دوست دارم
چیی
انزو:تو هم دوسم داری؟
من گیج شدم
انزو:فقط اره یا نه بگو
خب شاید
انزو یعنی تو هم منو میخوای؟
انزو تو بهترین دوستی و من جذبت شدم و عاشقت شدم نمیخوام انکار کنم ولی بنظرت میشه؟
اره پرنسس میشه
و همو بوسیدن
پایانننن🤩 دستم داره میترکههه امیدوارم دوست داشته باشید نظرتونم بگید عاشقتونم 💕✨
- ۷۹
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط