{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر روز عصر، وقتی زنگ آخر مدرسه به صدا درمی‌آمد و بچه‌ها ب

هر روز عصر، وقتی زنگ آخر مدرسه به صدا درمی‌آمد و بچه‌ها با کیف‌های پر از کتاب و خنده از در بیرون می‌ریختند، من بی‌اختیار چشمم دنبال یک نفر می‌گشت: پسر همسایه.
او همیشه چند قدم جلوتر از من راه می‌رفت، با موهای آشفته از باد و لبخندی که انگار خستگی روز را از دل همه می‌برد.

کوچه‌ی مشترکمان کوتاه بود، اما برای من طولانی‌ترین مسیر دنیا. هر قدمی که برمی‌داشتم، پر از هیجان و اضطراب بود؛ مثل اینکه هر لحظه ممکن است کلمه‌ای، نگاهی یا حتی یک سلام ساده بین ما رد و بدل شود.

گاهی عصرها، وقتی خورشید آرام آرام پشت بام‌های تبریز پنهان می‌شد، صدای خنده‌اش از دور می‌آمد و من حس می‌کردم تمام شهر با همان خنده روشن شده.
گاهی هم فقط سکوت بود؛ سکوتی که میان ما جریان داشت و من در دل خود هزار جمله‌ی عاشقانه می‌گفتم، بی‌آنکه جرأت کنم حتی یکی را به زبان بیاورم.

پسر همسایه برای من چیزی بیشتر از یک همکلاسی یا یک آشنای ساده بود. او شبیه بهار بود که هر روز عصر، بعد از تعطیلی مدارس، بی‌خبر از همه‌چیز، در کوچه‌ی کوچکمان قدم می‌زد و من با هر نگاه، قصه‌ای تازه در دل می‌نوشتم.

و شاید عشق همین باشد:
انتظارِ کوتاهِ هر عصر، برای دیدن کسی که حتی یک سلامش می‌تواند تمام خستگی روز را از بین ببرد.
دیدگاه ها (۲۵)

ᥫ᭡𐚁عصر که آرام‌آرام از راه می‌رسد، عطر دل‌نشین چای در خانه م...

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

برگ به؛ آرام‌بخشِ تپش‌های بی‌قرار 🍃💚دم‌کرده‌ی برگ به به خاطر...

👧🏻فیلیکس و می سان 🫅🏻

♔⃮☕️🦋꯭⃝꯭⃮‌𝄠꯭꯭‌ یک فنجان چای،چند دقیقه سکوت،و دنیایی که برای ...

می‌دانست در برابر این جهان بی‌رحم که گاهی حتی صدای نفس هایش ...

گاهی عشق، از جایی شروع می‌شود که منطق هنوز نرسیده است. یکی ...

آخرین بحث پارت ۲۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط