{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه های جاویدان

قهوه های جاویدان ☕
قسمت ۱۰
معنی آن جمله نشان از حرف زدن داشت ، همان چیزی که تژا به قصد آن آنجا رفته بود ، اما حال نمی‌دانست چه گوید . بگوید که من از شدت پریشانی به خانه ات آمدم ؟ بگوید دلیلی برای حرف زدن با تو ندارم و فقط به خاطر غم عجیبی که مرا فرا گرفته به پیش تو پناه آورده ام ؟ از کجا باید شروع می‌کرد ؟ بهتر نبود از پروژه ای که در دانشگاه با او ودختری با نام صبا باید انجام میدادن و هیچ کاری از پیش نگرفته بودند حرف میزد ؟ از خودش خجالت کشید که آن وقت شب به خانه ی مرد نامحرم آمده بود . گرچه از تمام زندگی آن مرد آگاهی کامل داشت . اگر آن موقع که مادراو برای خواستگاری نشان مادرش را می‌گرفت جوابی داده بود شاید حال نامزد او به حساب می آمد . حال خود را شبیه هرزه ای بی چشم و رو میدید . اما چه میشود کرد ؟
قهوه اش را نوشید و گفت :« اگر به حرف باشد حرف های زیادی دارم. اما از تو خواهشی دارم . » پسر با کنجکاوی گوش هایش را تیز کرد و فنجانش را پایین گرفت . تژا ادامه داد :« میخوام به کرمانشاه برگردم ، به یاد دارم که سه سال پیش مادربزرگم بهم زنگ زد ، می‌خواست به کرمانشاه برگردم ، مریض بود ... دوهفته بعد بهم خبر رسید که فوت شده . انگار داشتن تمام وجودمو مچاله میکردن . وقتی برگشتم خونه ، خونه دیگه شبیه قبل نبود ، دیگه بوی خونه نمی‌داد . شاید درکش سخت باشه اما دیگه بوی زندگی نمی‌داد ، کسی هم توش نبود . دیگه هیچ امیدی برای برگشت به خونه نداشتم ، به خاطر همین دیگه برگشتم و سه ساله که اینجام ، اما اون روزی که برگشته بودم همسایه ها بهم یه برگه دادن که فرانک خانم به عنوان وصیت نامه برای من نوشته و داده دست اونها ، هیچ وقت دلم نیومد بخونمش ، هنوزم فکر میکنم که یه نفر تو خونه هست که دلم بهش گرم باشه . اما نیست . »
ــ چقدر ناراحت کننده ، متاسفم ، اما از دست من چه کمکی بر میاد ؟
ــ ازت می‌خوام بهم کمک کنی وصیت نامه رو بخونم و بهش عمل کنم .
ــ تو وصیت نامه رو نخوندی ؟
ــ بهش یه نگاهی انداختم اما نتونستم تا آخر بخونمش اما اینو می‌دونم که به کمکت نیاز دارم .
این را گفت و دیگر حرفی نزد ، راهش را گرفت و خواست به خانه باز گردد ، باخود فکر می‌کرد آیا این شب بالاخره صبحی به خود خواهد دید یا خیر ؟
.
.
.
.
.
دیدگاه ها (۱۷)

«اندیشه های ماندگار »تولستوی Tolstoy نام کامل او لیف نیکولاو...

فک نمیکنم ساعت ۱بامداد لالایی گوش دادن چیز عجیبی باشه .دلم م...

یا شاید میخواد برای مدتی غیب بشه ، جوری که وقتی برگشت زندگیش...

قهوه های جاویدان ☕ قسمت ۱۲ «برای تژای عزیزم!دخ...

قهوه های جاویدان ☕ قسمت ۱۵ناگهان سپهر وارد اتاق شد ، مانند ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط