# پارت ۲۳: سایهها و نور
# پارت ۲۳: سایهها و نور
پاریس در زیر بارانِ ریز و خاکستری، بسیار تکراری و بیروح به نظر میرسید. لیها، در حالی که با پالتوی بلندش سعی میکرد خود را از سرمای ملایم پنهان کند، در حال عبور از یک خیابانِ شلوغ بود که ناگهان، ضربان قلبش را در گوشهایش حس کرد.
یک سایهی آشنا. یک حضورِ سنگین که بویِ کنترل و سلطه میداد.
«فکر کردی با فرار کردن به این شهرِ پرزرقوبرق، از سایهی پدر در امان میشی؟»
صدای لیرانگ مثل برخوردِ آهن با یخ، فضای اطراف را منجمد کرد. لیها ایستاد. لرزشِ خفیفی در دستهایش بود، اما او به سرعت چانهاش را بالا گرفت و آن نگاهِ سرد و عروسکی، معروف و نفوذناپذیر را به سمت او برگرداند.
لیرانگ، با همان لبخندِ کنایهآمیز و نگاهی که انگار داشت از بالا به او مینگریست، ادامه داد: «تو فرقی نمیکنی، لیها. کجا که باشی، متعلق به این خانوادهای. این غرورِ جدیدت خیلی جالب شده، ولی یادت نره که ریشههات هنوز توی همون خونهست. حتی اگه اینجا باشی، چشمهای ما همیشه دنبالته.»
لیها، در حالی که تمامِ وجودش از خشم و ترس میسوخت، با صدایی که سعی میکرد مثل سنگ، بیروح باشد، گفت: «اینجا دیگه جای تو نیست، لیرانگ. من دیگه اون دختری نیستم که با یه حرکتِ ساده بترسه. برو سراغ بازیهای خودت، من دیگه مهرهی تو نیستم.»
لیرانگ فقط پوزخندی زد و بدون اینکه حرف دیگری بزند، در میان جمعیت گم شد. اما سایهی او، مثل یک لکهی سیاه، روی روح لیها باقی ماند. لیها با قدمهایی تند و لرزان به سمت آپارتمانش فرار کرد. او به داخل رفت، در را قفل کرد و در تاریکیِ سالن نشست. او احساس میکرد دیوارها دارند به سمتش میآیند. او احساس میکرد تنها نیست، اما این همراهی، از تنهایی هم ترسناکتر بود.
او سرش را بین دستهایش گرفت و سعی کرد نفس بکشد. در همین حال که در اوجِ فروپاشیِ درونی بود، لرزشِ گوشیاش روی میز، سکوتِ اتاق را شکست.
نام روی صفحه، مثل یک معجزه در تاریکی درخشید: **Jungkook**.
با دستانی لرزان، گوشی را برداشت. حتی قبل از اینکه جواب بدهد، میدانست که این تماس، تنها ریسمانِ نجات اوست.
«...الو؟» صدایش به سختی شنیده میشد.
«رسیدی؟» صدای بم و آرامِ جونگکوک، مثل یک پتو، گرمایِ اتاق را تغییر داد. «هوا اونجا چطوره؟ هنوزم سردته؟»
لیها سعی کرد بغضش را قورت بدهد. «اینجا... خیلی سرد و تاریکه، جونگکوک. انگار همه چیز داره ازم گرفته میشه.»
مکثی کوتاه کرد، انگار جونگکوک میتوانست از پشت خط، لرزشِ صدایش را حس کند. او با لحنی که نه تنها محکم، بلکه سرشار از اطمینان بود، گفت: «لیها، به من گوش بده. شاید حس میکنی سایهها دارن بهت نزدیک میشن، اما یادت باشه، سایهها فقط وقتی وجود دارن که یه جایی نور باشه. تو تنها نیستی. من نیستم که کنارت ایستادم، اما یادت نره که اون گرمایی که شب قبل از من گرفتی، هنوز توی وجودته. هر وقت حس کردی دنیا داره برات سرد میشه، یادت بیاد کی قول داده پخشکنندهی گرمات باشه. تو قویتری از اون چیزی که فکر میکنی، لیها. تو تنها کسی هستی که تونستی از اون یخها بیرون بیای.»
لیها چشمانش را بست. اشکهایش، این بار نه از ترس، بلکه از شدتِ تسکین، روی گونههایش جاری شد. او برای اولین بار، در میانِ آن همه غریبگی، حس کرد که واقعاً "شنیده" شده است.
پاریس در زیر بارانِ ریز و خاکستری، بسیار تکراری و بیروح به نظر میرسید. لیها، در حالی که با پالتوی بلندش سعی میکرد خود را از سرمای ملایم پنهان کند، در حال عبور از یک خیابانِ شلوغ بود که ناگهان، ضربان قلبش را در گوشهایش حس کرد.
یک سایهی آشنا. یک حضورِ سنگین که بویِ کنترل و سلطه میداد.
«فکر کردی با فرار کردن به این شهرِ پرزرقوبرق، از سایهی پدر در امان میشی؟»
صدای لیرانگ مثل برخوردِ آهن با یخ، فضای اطراف را منجمد کرد. لیها ایستاد. لرزشِ خفیفی در دستهایش بود، اما او به سرعت چانهاش را بالا گرفت و آن نگاهِ سرد و عروسکی، معروف و نفوذناپذیر را به سمت او برگرداند.
لیرانگ، با همان لبخندِ کنایهآمیز و نگاهی که انگار داشت از بالا به او مینگریست، ادامه داد: «تو فرقی نمیکنی، لیها. کجا که باشی، متعلق به این خانوادهای. این غرورِ جدیدت خیلی جالب شده، ولی یادت نره که ریشههات هنوز توی همون خونهست. حتی اگه اینجا باشی، چشمهای ما همیشه دنبالته.»
لیها، در حالی که تمامِ وجودش از خشم و ترس میسوخت، با صدایی که سعی میکرد مثل سنگ، بیروح باشد، گفت: «اینجا دیگه جای تو نیست، لیرانگ. من دیگه اون دختری نیستم که با یه حرکتِ ساده بترسه. برو سراغ بازیهای خودت، من دیگه مهرهی تو نیستم.»
لیرانگ فقط پوزخندی زد و بدون اینکه حرف دیگری بزند، در میان جمعیت گم شد. اما سایهی او، مثل یک لکهی سیاه، روی روح لیها باقی ماند. لیها با قدمهایی تند و لرزان به سمت آپارتمانش فرار کرد. او به داخل رفت، در را قفل کرد و در تاریکیِ سالن نشست. او احساس میکرد دیوارها دارند به سمتش میآیند. او احساس میکرد تنها نیست، اما این همراهی، از تنهایی هم ترسناکتر بود.
او سرش را بین دستهایش گرفت و سعی کرد نفس بکشد. در همین حال که در اوجِ فروپاشیِ درونی بود، لرزشِ گوشیاش روی میز، سکوتِ اتاق را شکست.
نام روی صفحه، مثل یک معجزه در تاریکی درخشید: **Jungkook**.
با دستانی لرزان، گوشی را برداشت. حتی قبل از اینکه جواب بدهد، میدانست که این تماس، تنها ریسمانِ نجات اوست.
«...الو؟» صدایش به سختی شنیده میشد.
«رسیدی؟» صدای بم و آرامِ جونگکوک، مثل یک پتو، گرمایِ اتاق را تغییر داد. «هوا اونجا چطوره؟ هنوزم سردته؟»
لیها سعی کرد بغضش را قورت بدهد. «اینجا... خیلی سرد و تاریکه، جونگکوک. انگار همه چیز داره ازم گرفته میشه.»
مکثی کوتاه کرد، انگار جونگکوک میتوانست از پشت خط، لرزشِ صدایش را حس کند. او با لحنی که نه تنها محکم، بلکه سرشار از اطمینان بود، گفت: «لیها، به من گوش بده. شاید حس میکنی سایهها دارن بهت نزدیک میشن، اما یادت باشه، سایهها فقط وقتی وجود دارن که یه جایی نور باشه. تو تنها نیستی. من نیستم که کنارت ایستادم، اما یادت نره که اون گرمایی که شب قبل از من گرفتی، هنوز توی وجودته. هر وقت حس کردی دنیا داره برات سرد میشه، یادت بیاد کی قول داده پخشکنندهی گرمات باشه. تو قویتری از اون چیزی که فکر میکنی، لیها. تو تنها کسی هستی که تونستی از اون یخها بیرون بیای.»
لیها چشمانش را بست. اشکهایش، این بار نه از ترس، بلکه از شدتِ تسکین، روی گونههایش جاری شد. او برای اولین بار، در میانِ آن همه غریبگی، حس کرد که واقعاً "شنیده" شده است.
- ۲۰۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط