بازی عاشقانه قسمت هفتم
(بازی عاشقانه قسمت هفتم)
ودر رو باز کردم.جونگمین بود...و...کیو جونگ...اینا اینجا چی میخوان.گفتم سلام هردو سلامی دادن.جونگمین گفت میتونیم بیایم تو؟دستی به سرم کشیدم وگفتم بیاین. ورفتم کنار.اونا هم اومدن داخل.و روی یکی از کاناپه ها نشستن.لامپ ها رو روشن کردم.پرده ها رو بسته بودم وخونه تاریک بود.منم روی یکی دیگه از کاناپه ها نشستم.جونگمین گفت نارشا شی!گفتم بله!گفت میخوام باهاتون حرف بزنم قول بدین بدون اینکه حرفامو قطع کنین کامل گوش بدین.گفتم باشه!با کمی تته پته بلاخره شروع کرد گفت راستش ..شما روز عکس برداری رو یادتونه؟که یونگ سنگ وشما یکم حرفتون شد!گفتم خب!گفت راستش میدونین...ما پنج نفر عضو دابل اسیم گروهی که از بهترین های اسیاست.بخاطر همین زیاد بهمون توجه وعشق دادن.وبیشتر طرفدارامون هم دخترن...یعنی میخواد چی بگه که این همه صغری وکبری میچینه..ادامه داد:هرجا که رفتیم هرکی ما رو شناخته یا حتی اگه نشناخته از روی قیافه هامون خودشو باخته.همون روز شما خوب وقتی اون طوری رفتار کردین...یه چیز عجیبی بود.جونی کوچیکتر از همه ی ماست وما خوب اونو زیاد اذیت میکنیم.همون روز کیو جونگ بهش گفت که اگه بتونی این دختره رو عاشق خودت کنی با تو هم مثل هیون جونگ رفتار میکنیم.حتی منم کیو رو حمایت کردم.جونی هم قبول کرد واومد به شما شماره داد.میدونست کارش سخته.زیاد هم به این کار علاقه نداشت.گفتم پس میگین یه شرط بندی بوده...کیو گفت نه شرط بندی که نه!ولی یه جورایی شجاعت یا حقیقت میشه گفت...سرمو انداختم پایین بازی قشنگیه خودم زیاد بازی میکردم ولی نه با ادما.جونگمین گفت همش تقصیر ما بود.من همون روز میخواستم بهت بگم ولی نشد.صدای زنگ در اومد از جام بلند شدم ودرو باز کردم یونی پرید بغلم وگفت هی این چه قیافه ایه!شدی شبیه دراکولا.با چشم بهش اشاره کردم که یکی دیگه هم هست.اون موقع فهمید که یکی دیگه هم هست ولی عین خیالشم نیومد.رفت داخل منم دنبالش رفتم وسطای راه ایستاد.انگار تازه فهمیده بود.اینا همون پسرای دابل اسن.پسرا هم وایستاده بودن وبا یونی سلام کردند.یونی هم با سر جواب داد.اروم نیشکونش گرفتم تا بلاخره نشست.جونگمین گفت امیدوارم تونسته باشم همه چیز رو روشن کنم.و ما رو ببخشین...بهتره ما بریم.بلند شدم و تا دم در بدرقشون کردم ودرو بستم.وقتی اومدم نشستم.زانومو بغل کردم و سرمو گذاشتم روی زانوم.واشک هام سرازیر شد.انگار از روزی که رفت حس من نسبت بهش قوی تر شد.چه حس بدیه...حس میکنم خییلی تنهام.یونی اومد کنارم نشست وسرمو گذاشت رو سینش.بغلش کردم واز ته دل زار زدم.یونی گفت نارشا خواهش میکنم گریه نکن.لطفا..گفتم یونی...دلم ...براش ...تنگ ...شده...یونی گفت کی؟ گفتم هیونگ جون.چند لحظه سکوت کرد بعد گفت تو با هیونگ جون بودی؟ گفتم یه عشق یه طرفه بود.دستشو توی موهام کشید وگفت نارشا ...عزیزم شاید اونم تورو دوست داشته...ازش فاصله گرفتم وگفتم پس کوش؟کجاست؟شونه ای بالا انداخت وبا حالت شوخی گفت منم بودم برنمیگشتم.اخه دختر تو قیافه خودتو دیدی؟چی بودی وچی شدی!ببین نارشا تو همه چی رو برام تعریف کن منم قول میدم کمکت کنم.باشه؟!قبول کردم ونمیخواستم کمکم کنه.همه چیز رو براش تعریف کردم.از روز عکس برداری تا اون شب که رفت.یونی بعد که همه چیز رو فهمید گفت من کاری میکنم این جونی برگرده ولی توهم باید این هیون جونگ رو به من نشونش بدی.گفتم نمیخوام برگرده.گفت دروغ گو!خوبشم میخوای..تو دوسش داری..واضح تر بگم تو عاشقشی...میخوای به همین راحتی از دست بدیش؟نمیخوای ازش انتقام بگیری؟سرمو انداختم پایین.یونی گفت بخش دوم حرفمو هم فهمیدی یا فقط اولشو گرفتی؟گفتم چی؟گفت هیون جونگ گفتم دورشو خط بکش...اخه هیون جونگ کجا ویونی کجا!!!خیییلی حرفه این دوتا بتونن باهم باشن.گفت گمشو تو فقط منو باهاش اشنا کن.فقط دوست دارم ببینمش...گفتم باشه بابا...یونی دست منو گرفت وبلندم کرد وانداختم توی حموم وگفت یه حموم درست وحسابی بکن واومدی بیرون صدام بزن تا بیام لباس برات انتخاب کنم.اوکی؟! ناچارا باشه ای گفتم ...از حموم اومدم بیرون وبا حوله رفتم توی سالن...یونی کل خونه رو تمیز کرده بود.اشپزخونه هم برق میزد.اتاقمم تمیز بود.همون موقع کلید توی در چرخید ودر باز شد.یونی بود.رفته بود خرید.کلی چیز میز خریده بود.اومد داخل.ووسایلا گذاشت توی اشپزخونه ومنو هل داد توی اتاقم واز توی کمدم یه تی شرت سفید که پشت کمرش مدل زخمی بود رو در اورد با یه شلوار جین ابی .یه لباس زیر سیاه هم در اورد وانداخت روش. وگفت اینها رو میپوشی.و رفت بیرون.موهامو خشک کردم وشونش زدم .لباسا رو پوشیدم وموبایلمو زدم شارژ.واز توی اتاق اومدم بیرون.یونی پرده ها رو کنار زده بود و داشت غذا درست میکرد.تلوزیون رو روشن کردم و نشستم رو به روش.یونی لم داد روی اپن وگفت نارشا....گفتم چی میخوا
ودر رو باز کردم.جونگمین بود...و...کیو جونگ...اینا اینجا چی میخوان.گفتم سلام هردو سلامی دادن.جونگمین گفت میتونیم بیایم تو؟دستی به سرم کشیدم وگفتم بیاین. ورفتم کنار.اونا هم اومدن داخل.و روی یکی از کاناپه ها نشستن.لامپ ها رو روشن کردم.پرده ها رو بسته بودم وخونه تاریک بود.منم روی یکی دیگه از کاناپه ها نشستم.جونگمین گفت نارشا شی!گفتم بله!گفت میخوام باهاتون حرف بزنم قول بدین بدون اینکه حرفامو قطع کنین کامل گوش بدین.گفتم باشه!با کمی تته پته بلاخره شروع کرد گفت راستش ..شما روز عکس برداری رو یادتونه؟که یونگ سنگ وشما یکم حرفتون شد!گفتم خب!گفت راستش میدونین...ما پنج نفر عضو دابل اسیم گروهی که از بهترین های اسیاست.بخاطر همین زیاد بهمون توجه وعشق دادن.وبیشتر طرفدارامون هم دخترن...یعنی میخواد چی بگه که این همه صغری وکبری میچینه..ادامه داد:هرجا که رفتیم هرکی ما رو شناخته یا حتی اگه نشناخته از روی قیافه هامون خودشو باخته.همون روز شما خوب وقتی اون طوری رفتار کردین...یه چیز عجیبی بود.جونی کوچیکتر از همه ی ماست وما خوب اونو زیاد اذیت میکنیم.همون روز کیو جونگ بهش گفت که اگه بتونی این دختره رو عاشق خودت کنی با تو هم مثل هیون جونگ رفتار میکنیم.حتی منم کیو رو حمایت کردم.جونی هم قبول کرد واومد به شما شماره داد.میدونست کارش سخته.زیاد هم به این کار علاقه نداشت.گفتم پس میگین یه شرط بندی بوده...کیو گفت نه شرط بندی که نه!ولی یه جورایی شجاعت یا حقیقت میشه گفت...سرمو انداختم پایین بازی قشنگیه خودم زیاد بازی میکردم ولی نه با ادما.جونگمین گفت همش تقصیر ما بود.من همون روز میخواستم بهت بگم ولی نشد.صدای زنگ در اومد از جام بلند شدم ودرو باز کردم یونی پرید بغلم وگفت هی این چه قیافه ایه!شدی شبیه دراکولا.با چشم بهش اشاره کردم که یکی دیگه هم هست.اون موقع فهمید که یکی دیگه هم هست ولی عین خیالشم نیومد.رفت داخل منم دنبالش رفتم وسطای راه ایستاد.انگار تازه فهمیده بود.اینا همون پسرای دابل اسن.پسرا هم وایستاده بودن وبا یونی سلام کردند.یونی هم با سر جواب داد.اروم نیشکونش گرفتم تا بلاخره نشست.جونگمین گفت امیدوارم تونسته باشم همه چیز رو روشن کنم.و ما رو ببخشین...بهتره ما بریم.بلند شدم و تا دم در بدرقشون کردم ودرو بستم.وقتی اومدم نشستم.زانومو بغل کردم و سرمو گذاشتم روی زانوم.واشک هام سرازیر شد.انگار از روزی که رفت حس من نسبت بهش قوی تر شد.چه حس بدیه...حس میکنم خییلی تنهام.یونی اومد کنارم نشست وسرمو گذاشت رو سینش.بغلش کردم واز ته دل زار زدم.یونی گفت نارشا خواهش میکنم گریه نکن.لطفا..گفتم یونی...دلم ...براش ...تنگ ...شده...یونی گفت کی؟ گفتم هیونگ جون.چند لحظه سکوت کرد بعد گفت تو با هیونگ جون بودی؟ گفتم یه عشق یه طرفه بود.دستشو توی موهام کشید وگفت نارشا ...عزیزم شاید اونم تورو دوست داشته...ازش فاصله گرفتم وگفتم پس کوش؟کجاست؟شونه ای بالا انداخت وبا حالت شوخی گفت منم بودم برنمیگشتم.اخه دختر تو قیافه خودتو دیدی؟چی بودی وچی شدی!ببین نارشا تو همه چی رو برام تعریف کن منم قول میدم کمکت کنم.باشه؟!قبول کردم ونمیخواستم کمکم کنه.همه چیز رو براش تعریف کردم.از روز عکس برداری تا اون شب که رفت.یونی بعد که همه چیز رو فهمید گفت من کاری میکنم این جونی برگرده ولی توهم باید این هیون جونگ رو به من نشونش بدی.گفتم نمیخوام برگرده.گفت دروغ گو!خوبشم میخوای..تو دوسش داری..واضح تر بگم تو عاشقشی...میخوای به همین راحتی از دست بدیش؟نمیخوای ازش انتقام بگیری؟سرمو انداختم پایین.یونی گفت بخش دوم حرفمو هم فهمیدی یا فقط اولشو گرفتی؟گفتم چی؟گفت هیون جونگ گفتم دورشو خط بکش...اخه هیون جونگ کجا ویونی کجا!!!خیییلی حرفه این دوتا بتونن باهم باشن.گفت گمشو تو فقط منو باهاش اشنا کن.فقط دوست دارم ببینمش...گفتم باشه بابا...یونی دست منو گرفت وبلندم کرد وانداختم توی حموم وگفت یه حموم درست وحسابی بکن واومدی بیرون صدام بزن تا بیام لباس برات انتخاب کنم.اوکی؟! ناچارا باشه ای گفتم ...از حموم اومدم بیرون وبا حوله رفتم توی سالن...یونی کل خونه رو تمیز کرده بود.اشپزخونه هم برق میزد.اتاقمم تمیز بود.همون موقع کلید توی در چرخید ودر باز شد.یونی بود.رفته بود خرید.کلی چیز میز خریده بود.اومد داخل.ووسایلا گذاشت توی اشپزخونه ومنو هل داد توی اتاقم واز توی کمدم یه تی شرت سفید که پشت کمرش مدل زخمی بود رو در اورد با یه شلوار جین ابی .یه لباس زیر سیاه هم در اورد وانداخت روش. وگفت اینها رو میپوشی.و رفت بیرون.موهامو خشک کردم وشونش زدم .لباسا رو پوشیدم وموبایلمو زدم شارژ.واز توی اتاق اومدم بیرون.یونی پرده ها رو کنار زده بود و داشت غذا درست میکرد.تلوزیون رو روشن کردم و نشستم رو به روش.یونی لم داد روی اپن وگفت نارشا....گفتم چی میخوا
- ۸.۲k
- ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط