{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستــم را بالا مــی برم

دستــم را بالا مــی برم
و آسمان را پایین مــی کشـــم
مــی خواهــــــم بزرگــــــی زمین را نشان آسمان دهـــــــم
تا بداند
گمشده ی من
نه در آغــــوش او
که در همین خاک بـــــــی انتهاست
آنقدر از دل تنگـــــی هایـــــــم برایش
خواهــــــم گفت
تا ســـرخ شود
تا نــــم نــــم بگرید
آن وقت رهایش مـــی کنــــــــم
و مـــی دانــــــم
کســــــی هــــــرگــــــز نــــــخواهد دانست
غـــــــم آن غروب بارانـــــــی
همه از دلتنگـــی های من بود
دیدگاه ها (۷)

آنڪہ دائم "نـ؋ـسش" حس تو را داشت منم ..! این چنین عشق تو در ...

ﺑـﺮﮔﺮﺩﻧـﻪ ﺍﯾﻨــڪـہ ﺩﻟــ❤ ـــﻢ ﺑﺮﺍﯾـت تنـگ ﺷـﺪﻩ ﺑﺎﺷـﺪ ..ﻧـﻪ !...

لذت بخش ترین حادثهدر میان خط خطی های تلخ سرنوشتیافتن فقط یک ...

راستش عزیزکرده، زیباترین توصیفی که در وصف این روزهایم دیده‌ا...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط