{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستــم را بالا مــی برم

دستــم را بالا مــی برم
و آسمان را پایین مــی کشـــم
مــی خواهــــــم بزرگــــــی زمین را نشان آسمان دهـــــــم
تا بداند
گمشده ی من
نه در آغــــوش او
که در همین خاک بـــــــی انتهاست
آنقدر از دل تنگـــــی هایـــــــم برایش
خواهــــــم گفت
تا ســـرخ شود
تا نــــم نــــم بگرید
آن وقت رهایش مـــی کنــــــــم
و مـــی دانــــــم
کســــــی هــــــرگــــــز نــــــخواهد دانست
غـــــــم آن غروب بارانـــــــی
همه از دلتنگـــی های من بود
دیدگاه ها (۷)

راستش عزیزکرده، زیباترین توصیفی که در وصف این روزهایم دیده‌ا...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ویکم: آتشی که در تنم افتاد---از مهمان...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

بچه که بودم آنقدر از خدا می ترسیدم ،که بعد از هربار شیطنت ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط