#عاشق_خونش_یا_بدنش
#عاشق_خونش_یا_بدنش
پارت ¹⁵
کلبه برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت
لینو به هیونجین خیره شده بود
انگار منتظر بود حرفش رو پس بگیره
اما...
هیونجین حتی پلک هم نزد
_گفتم...نمیتونم
لینو پوزخند کوتاهی زد
×جالبه...واقعا جالبه
آروم چند قدم جلو رفت
×تو...هوانگ هیونجینی هستی که برای یه مأموریت، بدون ذرهای تردید آدم میکشت
×حالا... برای یه انسان دستت میلرزه؟
هیونجین نگاهش رو از فیلکس برنداشت
_اون فقط یه انسان نیست...
لینو اخماش توی هم رفت
×پس چیه؟
هیونجین سکوت کرد
لینو اخماش بیشتر توی هم رفت
×جوابم رو ندادی، اون مو طلاییه چیه؟
هیونجین هیچ جوابی واسه این سوال نداشت
فقط میدونست...هر وقت به فیلکس نگاه میکنه نمیتونه بهش آسیب بزنه
لینو نفس عمیق کشید
بعد خنجر رو جلوی هیونجین گرفت
×برای آخرین بار...فقط حمکش رو انجام بده
_نمیتونم...
همون لحظه،صدای کشیده شدن طناب روی چوب بلند شد
همه با تعجب برگشتن
فیلکس بیصدا داشت طناب دور مچش رو شل میکرد
وقتی نگاهش با هیونجین تلاقی کرد، لبخند خیلی کمرنگی زد
+...هیونجینبه خاطر من... باهاشون درگیر نشو...
هیونجین چشمهاش گرد شد
_فیلکس...
لینو با اخم به سمت فیلکس برگشت
×فکر کردی میتونی فرار کنی؟
هنوز جملهش تموم نشده بود که،فیلکس با تمام قدرت صندلی رو به پهلو انداخت
صدای برخورد چوب با زمین کل کلبه رو پر کرد
جونگین ناخودآگاه چند قدم عقب رفت
لینو زیر لب لعنتی گفت و به سمت فیلکس دوید
هیونجین بدون فکر خودش رو بین لینو و فیلکس انداخت
برای اولین بار، روبهروی دوست قدیمیش ایستاد
_اگه قراره کسی بهش دست بزنه... اول باید از من رد بشه
پارت ¹⁵
کلبه برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت
لینو به هیونجین خیره شده بود
انگار منتظر بود حرفش رو پس بگیره
اما...
هیونجین حتی پلک هم نزد
_گفتم...نمیتونم
لینو پوزخند کوتاهی زد
×جالبه...واقعا جالبه
آروم چند قدم جلو رفت
×تو...هوانگ هیونجینی هستی که برای یه مأموریت، بدون ذرهای تردید آدم میکشت
×حالا... برای یه انسان دستت میلرزه؟
هیونجین نگاهش رو از فیلکس برنداشت
_اون فقط یه انسان نیست...
لینو اخماش توی هم رفت
×پس چیه؟
هیونجین سکوت کرد
لینو اخماش بیشتر توی هم رفت
×جوابم رو ندادی، اون مو طلاییه چیه؟
هیونجین هیچ جوابی واسه این سوال نداشت
فقط میدونست...هر وقت به فیلکس نگاه میکنه نمیتونه بهش آسیب بزنه
لینو نفس عمیق کشید
بعد خنجر رو جلوی هیونجین گرفت
×برای آخرین بار...فقط حمکش رو انجام بده
_نمیتونم...
همون لحظه،صدای کشیده شدن طناب روی چوب بلند شد
همه با تعجب برگشتن
فیلکس بیصدا داشت طناب دور مچش رو شل میکرد
وقتی نگاهش با هیونجین تلاقی کرد، لبخند خیلی کمرنگی زد
+...هیونجینبه خاطر من... باهاشون درگیر نشو...
هیونجین چشمهاش گرد شد
_فیلکس...
لینو با اخم به سمت فیلکس برگشت
×فکر کردی میتونی فرار کنی؟
هنوز جملهش تموم نشده بود که،فیلکس با تمام قدرت صندلی رو به پهلو انداخت
صدای برخورد چوب با زمین کل کلبه رو پر کرد
جونگین ناخودآگاه چند قدم عقب رفت
لینو زیر لب لعنتی گفت و به سمت فیلکس دوید
هیونجین بدون فکر خودش رو بین لینو و فیلکس انداخت
برای اولین بار، روبهروی دوست قدیمیش ایستاد
_اگه قراره کسی بهش دست بزنه... اول باید از من رد بشه
- ۵۴
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط