سرنوشت
سرنوشت
(ویو رایا)
چند ساعت بود توی اون اتاق تاریک بودم.
هرچی میپرسیدم شوگا کجاست، هیچ جوابی نمیگرفتم.
مرد: فکر کردی شوهات میاد نجاتت بده؟
رایا: اون پیدام میکنه.
مرد خندید.
مرد: زیادی بهش مطمئنی.
یکی از مردها جلو اومد و صندلی رو کشید عقب.
رایا: ولم کن!
مرد: بهتره آروم باشی.
اشک توی چشمام جمع شده بود.
رایا: شوگا میاد...
مرد: شاید بیاد، شاید هم نتونه پیدات کنه.
همون لحظه صدای بلندی از بیرون اومد.
همه ساکت شدن.
مرد: چی بود؟
یکی از افراد رفت بیرون.
چند ثانیه بعد با عجله برگشت.
مرد: رئیس... افراد شوگا نزدیک شدن!
قلبم با شنیدن اسمش تندتر زد.
رایا: شوگا...
اما مرد سریع منو از اتاق بیرون برد.
مرد: جابهجاش میکنیم. سریع!
و من حتی فرصت نکردم بفهمم چه اتفاقی افتاده...
گلیلیلیلییللی حمایتتت
(ویو رایا)
چند ساعت بود توی اون اتاق تاریک بودم.
هرچی میپرسیدم شوگا کجاست، هیچ جوابی نمیگرفتم.
مرد: فکر کردی شوهات میاد نجاتت بده؟
رایا: اون پیدام میکنه.
مرد خندید.
مرد: زیادی بهش مطمئنی.
یکی از مردها جلو اومد و صندلی رو کشید عقب.
رایا: ولم کن!
مرد: بهتره آروم باشی.
اشک توی چشمام جمع شده بود.
رایا: شوگا میاد...
مرد: شاید بیاد، شاید هم نتونه پیدات کنه.
همون لحظه صدای بلندی از بیرون اومد.
همه ساکت شدن.
مرد: چی بود؟
یکی از افراد رفت بیرون.
چند ثانیه بعد با عجله برگشت.
مرد: رئیس... افراد شوگا نزدیک شدن!
قلبم با شنیدن اسمش تندتر زد.
رایا: شوگا...
اما مرد سریع منو از اتاق بیرون برد.
مرد: جابهجاش میکنیم. سریع!
و من حتی فرصت نکردم بفهمم چه اتفاقی افتاده...
گلیلیلیلییللی حمایتتت
- ۱۰۶
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط