{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کَفشِ بَهمَن فَضا را می گرفت...

کَفشِ بَهمَن فَضا را می گرفت...
مَردَکی چَند صَبورانه،زیرِ آوار...
بَهمنی پُک میزَد زیرِ آوارِ عَمیق مَردَک را،
نازَکِ نازُکِ آسمان سَرد می ریخت،
سَردِ بَهمَن ناگَهان,سَردِ بَهمَن صِدا را می ریخت...
دیدگاه ها (۱)

خُودت باش،مَردم مجبور نیستَن از تُو خوشِشون بیاد و تُوهم مَج...

به دردی نمیخورد اشکهایت!آن ها لذتشان را میبرند:)

‏قدرت نه دست هیتلره و نه دست تمام کسانی که جنگ به پا کردن و ...

پرسه در جنگل...[پارت سوم]ات هنوز وسط سالن بزرگ ایستاده بود.ن...

ادامخخخ

«نفر بعدی!»صدای کارمند پذیرش از داخل سالن پیچید و چند نفر هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط