{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 12

هان هنوز گوشی را توی دستش گرفته بود.
چهار اسم...
فقط چهار نفر.

در همین لحظه صدای هیونجین از انتهای راهرو آمد.
هیونجین: لیکسی.

فلیکس برگشت.
فلیکس: بله؟

هیونجین: رئیس کارت داره.

فلیکس سری تکان داد.

قبل از رفتن رو به هان گفت:
فلیکس: اگر حوصله‌ت سر رفت، طبقه‌ی دوم یه کتابخونه هست.

هان خندید.
هان: فکر کردی من کتابخونم؟

فلیکس: نه... ولی از زل زدن به دیوار بهتره.
فلیکس رفت.

هان هم با بی‌حوصلگی راه افتاد.

...

همین‌طور که توی راهروها قدم می‌زد، صدای چند نفر را شنید.
کنجکاو شد.
آروم نزدیک در نیمه‌باز شد.

داخل اتاق، مینهو، هیونجین و چند نفر دیگر دور یک میز ایستاده بودند.
روی میز، نقشه‌ی شهر و چند پوشه دیده می‌شد.
هیونجین: خبرچین مطمئنه.
مینهو: نه.

همه ساکت شدند.

یکی از افراد: ولی رئیس...

مینهو: اگر مطمئن بود، انبار لو نمی‌رفت.

هان ناخودآگاه بیشتر خم شد تا بهتر بشنود.

در همان لحظه...
مینهو: پشت در ایستادن کار قشنگی نیست.

هان خشکش زد.
آروم سرش را داخل آورد.
هان: از کجا فهمیدی؟

مینهو حتی نگاهش هم نکرد.
مینهو: صدای نفست.

چند نفر خنده‌شان را به زور نگه داشتند.

هان با اخم وارد اتاق شد.
هان: باشه، قبول... ولی تقصیر خودتونه، در رو نیمه‌باز گذاشتین.

یکی از افراد زیر لب گفت:
مرد : جرأتش واقعاً عجیبه...

مینهو پوشه را بست.
مینهو: همه برین.

همه از اتاق خارج شدند.
فقط مینهو و هان ماندند.

چند ثانیه سکوت...

بعد مینهو به صندلی روبه‌رو اشاره کرد.
مینهو: بشین.

این بار...
برخلاف دفعات قبل، هان بدون بحث نشست.

مینهو این تغییر کوچک را متوجه شد، اما چیزی نگفت.

بعد از چند لحظه، پوشه‌ای را روی میز گذاشت.
مینهو: بازش کن.

هان پوشه را باز کرد.

داخلش چند عکس بود...
عکس‌هایی از خودش.
اما این بار نه از خانه یا محل کار.
بلکه از همان روزی که وارد عمارت شده بود.
حتی عکسی که با فلیکس داشت می‌خندید.

هان با تعجب به مینهو نگاه کرد.
هان: تو... همه‌جا دوربین گذاشتی؟

مینهو: اینجا خونه یک مافیاست، نه هتل.

هان نفس عمیقی کشید.
هان: پس هیچ‌جا حریم خصوصی ندارم.

مینهو چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
مینهو: از امروز... طبقه‌ی سوم دوربین نداره.

هان اخم کرد.
هان: برای من؟

مینهو مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.
مینهو: برای اینکه بفهمی... اعتماد، از یه جایی شروع میشه.

هان برای اولین بار...
هیچ جوابی نداشت.



پایان پارت ۱۲




#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
دیدگاه ها (۲)

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 13هان هنوز به حرف مینهو فکر می‌کرد.اعتماد، از...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 14صبح روز بعد...هان هنوز خواب‌آلود از اتاقش ب...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 11درِ رستوران بسته شد.سکوت سنگینی بینمان بود....

سلام سلام 🤗✨️خب همونطور که میدونین ۱۶ پارت دیگه از فیک 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط