part
part 1
سلام من رونا هستم ۱۷ سالمه(رونا همون ا.ت هستش ولی اسم شما تو این داستان رونائه) و توی سئول زندگی میکنم،وضع مالی مون عالیه مادرم دندون پزشکه و پدرم کارخونه داره،برادرم خوانندس خواهرم معروف ترین آرایشگر سئول .. توی خانواده ما همه با علاقشون شغل انتخاب کردن اما من چون هنوز دوم دبیرستانم شغل خودمو نتونستم پیدا کنم
امروز روز اول دبیرستانمه
م ر ( مادر رونا) : رونا دختر قشنگم پاشو صبحونه بخور بعد برو دبیرستانت دیرت شد
رونا: هیییعییی دیرممممم شدددد
م ر : دخترم آروم چته هنوز زوده
رونا:هنوز نرفتی مطب؟
م ر: نه امروز ساعت ۱۰ میرم
رونا:باشه پس من برم حموم بعد میام صبحونه
م ر : باشه بیا فرمتم اتو کردم
رونا:گونه ی مامانمو بو....س..یدم*مرسی مامان پایه ی قشنگم
یه دوش سریع اما تمیز گرفتم بعدش موهامو خشک کردم موهامو دم اسبی بالا بستم کت و دامن مشکی (فرم دبیرستان ) پوشیدم نشستم که که غذا بخورم چشمم به ساعت افتاد ۷:۰۵ دقیقه بود
رونا:واییییییییییی
روکا ( خواهر رونا):چته روانی ترسیدم لقمه پرید تو گلوم
رونا:دیرممم شدهه😭
م ر : دختر هنوز وقت هست
رونا:مامانننننن بعدددد ۷:۱۵ پاتو بزاری مدرسه نگهبان مدرسه راهت نمیدهههه
روکا:اینکه خوبه که برمیگردی خونه میخوابی
رونا:نهههه تنبیه میشی باید کل مدرسه رو جارو و سالن بسکتبال و والیبال رو طی بکشی
رونا : بابا رو بیدار کنید منو باید برسونه
یوجین(برادرش):بابا رفته پروژه انجام بده امروز من میرسونمت
رونا:پاشووووو پسسسس
پرش زمانی دم مدرسه
سریع از ماشین پیاده شدم
رونا:یوجین ممنونممم داداشییی برگشتنی برات رامیون میخرم قربونت برم
یوجین:باشه خدافظ
در ماشین رو بستم ساعتو نگاه کردم ۷:۱۲ بود
رونا:هوف خداروشکر انقد تند گاز میداد زود رسیدم
تند و با عجله میدویدم که به یه پسره خوردم...
سلام من رونا هستم ۱۷ سالمه(رونا همون ا.ت هستش ولی اسم شما تو این داستان رونائه) و توی سئول زندگی میکنم،وضع مالی مون عالیه مادرم دندون پزشکه و پدرم کارخونه داره،برادرم خوانندس خواهرم معروف ترین آرایشگر سئول .. توی خانواده ما همه با علاقشون شغل انتخاب کردن اما من چون هنوز دوم دبیرستانم شغل خودمو نتونستم پیدا کنم
امروز روز اول دبیرستانمه
م ر ( مادر رونا) : رونا دختر قشنگم پاشو صبحونه بخور بعد برو دبیرستانت دیرت شد
رونا: هیییعییی دیرممممم شدددد
م ر : دخترم آروم چته هنوز زوده
رونا:هنوز نرفتی مطب؟
م ر: نه امروز ساعت ۱۰ میرم
رونا:باشه پس من برم حموم بعد میام صبحونه
م ر : باشه بیا فرمتم اتو کردم
رونا:گونه ی مامانمو بو....س..یدم*مرسی مامان پایه ی قشنگم
یه دوش سریع اما تمیز گرفتم بعدش موهامو خشک کردم موهامو دم اسبی بالا بستم کت و دامن مشکی (فرم دبیرستان ) پوشیدم نشستم که که غذا بخورم چشمم به ساعت افتاد ۷:۰۵ دقیقه بود
رونا:واییییییییییی
روکا ( خواهر رونا):چته روانی ترسیدم لقمه پرید تو گلوم
رونا:دیرممم شدهه😭
م ر : دختر هنوز وقت هست
رونا:مامانننننن بعدددد ۷:۱۵ پاتو بزاری مدرسه نگهبان مدرسه راهت نمیدهههه
روکا:اینکه خوبه که برمیگردی خونه میخوابی
رونا:نهههه تنبیه میشی باید کل مدرسه رو جارو و سالن بسکتبال و والیبال رو طی بکشی
رونا : بابا رو بیدار کنید منو باید برسونه
یوجین(برادرش):بابا رفته پروژه انجام بده امروز من میرسونمت
رونا:پاشووووو پسسسس
پرش زمانی دم مدرسه
سریع از ماشین پیاده شدم
رونا:یوجین ممنونممم داداشییی برگشتنی برات رامیون میخرم قربونت برم
یوجین:باشه خدافظ
در ماشین رو بستم ساعتو نگاه کردم ۷:۱۲ بود
رونا:هوف خداروشکر انقد تند گاز میداد زود رسیدم
تند و با عجله میدویدم که به یه پسره خوردم...
- ۸۸
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط