آمدم عاشق شوم اما دگر یاری نبود
آمدم عاشق شوم اما دگر یاری نبود
بی ثمر گشتم جهان را چونکه دلداری نبود
خواب بودند مردم و دنیای ما را آب برد
توی دنیا حس و حالی بهر بیداری نبود
هر کسی سر در گریبان بی خبر از بی کسان
هیچکس حتی طبیب درد و بیماری نبود
ترک شهرم کردم و آواره گشتم در به در
چون به شهرم حرفه ای جز مردم آزاری نبود
زخمها خوردم ولی افسوس در شهر خودم
هیچ کس را در سرش فکر پرستاری نبود
من خودم دیدم خزان آنجا چه غوغایی نمود
باغ ها خشکیده بود حال گل کاری نبود
مست بودند جمله مردان لحظهٔ تاراج باد
یک نفر حتی به حال خوب و هوشیاری نبود
کاش مردم چون گذشته قلبشان سنگی نبود
کاش در دنیا غم و درد و ریاکاری نبود
بی ثمر گشتم جهان را چونکه دلداری نبود
خواب بودند مردم و دنیای ما را آب برد
توی دنیا حس و حالی بهر بیداری نبود
هر کسی سر در گریبان بی خبر از بی کسان
هیچکس حتی طبیب درد و بیماری نبود
ترک شهرم کردم و آواره گشتم در به در
چون به شهرم حرفه ای جز مردم آزاری نبود
زخمها خوردم ولی افسوس در شهر خودم
هیچ کس را در سرش فکر پرستاری نبود
من خودم دیدم خزان آنجا چه غوغایی نمود
باغ ها خشکیده بود حال گل کاری نبود
مست بودند جمله مردان لحظهٔ تاراج باد
یک نفر حتی به حال خوب و هوشیاری نبود
کاش مردم چون گذشته قلبشان سنگی نبود
کاش در دنیا غم و درد و ریاکاری نبود
- ۱.۰k
- ۰۳ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط