تک پارتی رئو و ناگی
تک پارتی رئو و ناگی
ویو راوی:
رئو هنوزم از ناگی ناراحت بود که ولش کرد و رفت تو تیم ایساگی...
بعد تموم شدن نیمه اول بازی همه رفتن تا کمی اب بخورن و استراحت کنن...
رئو به دیوار تکیه داد و بطری ابش تو دستش بود...
داشت به حرکات، سلاح ها و همکاری بی نقص تیم حریف فکر میکرد...
متوجه نشد که ناگی کی اومده.
رئو غرق در فکر بود و ناگی چند بار صداش کرد تا رئو بلاخره شنید...
«رئو؟... رئو!...هی...صدامو میشنوی؟»
رئو به خودش اومد و گفت:«بله؟»
ناگی با همون تنبلی همیشگی گفت:«میای مثل قبل همکاری کنیم و چند تا گل بزنیم؟»
رئو با سردی گفت:«نه...تو با ایساگی بهتر پاسکاری میکنی نه؟پس با اون راحت تر گل میزنی»
ویو رئو:
بعد از این حرفم ناگی اومد سمتم... خیلی نزدیکم بود... تقریبا فاصله بینمون صفر شده بود.
دستش رو، روی دیوار گذاشت و منو گیر انداخت... کمی سرخ شدم...
گفتم:«هی چ،چیکار میکنی؟»
ناگی گفت:«هنوزم ازم ناراحتی رئو؟چرا...منکه کاری نکردم...»
حرصم گرفت:«کاری نکردی؟...تو قولمون رو فراموش کردی...تو به من خیانت کردی...اصلا به احساساتم اهمیت ندادی و بعد میگی چیک...»
حرفم با قرار گرفتن لبهاش روی لبام قطع شد...
چشمام گرد شد و خیلی سرخ شدم...
ولی... راستش بدم نیومد...
چند ثانیه گذشت و منم چشمام رو بستم و همراهی کردم...
چند مین بعد نفس کم اوردیم و ناگی عقب رفت...
من کمی نفس نفس میزدم ولی ناگی بهتر بود.
گفتم:«چ...چرا...اینکارو کردی؟»
ناگی اهی از تسلیم کشید و گفت:«خب...میدونی؟...رئو من بهت خیانت نکردم...قولمون رو هم فراموش نکردم...ما قرار بود باهم نفر اول جهان بشیم ولی اگه همینجوری پیش میرفت و ما همش باهم بازی میکردیم خیلی به هم وابسته میشدیم...و توهم نمیتونستی متوجه بشی میتونی انقدر راحت سلاح های بقیه رو کپی کنی...و انقدر قوی نمیشدی...حالا ببین...واقعا داریم تو ی تیم بازی میکنیم...و اگه باهم ادامه میدادیم،و تو یکی از مراحل از هم جدا میشدیم، احتمالا یکی از ماها حذف میشد...ولی من نمیتونم تحمل کنم کسی که عاشقشم به خواستهش یعنی نفر اول شدن جهان نرسه...»
ک... کسی که عاشقشه... یعنی... ناگی عاشقمه؟
گفتم:«ن، ناگی، این اعتراف، و این کاری که کردی...من...من اینارو نمیدونستم...ببخشید ناگی...ببخشید...»
بغضم گرفتم... نتونستم خودم رو کنترل کنم و گریه کنان رفتم تو بغل ناگی...
اونم منو بغل کرد و موهام رو نوازش کرد و گفت:«هی رئو...گریه نکن...مهم اینه که الان میدونی...»
هق هق کنان گفتم:«ناگی...منم عاشقتم...هق...خیلی خوشحالم که تورو دارم...هق...من دیگه هیچوقت انقدر زود قضاوتت نمیکنم...»
کمی خندید و با مهربونی و عشق گفت:«باشه باشه...حالا دیگه گریه نکن»
و اروم اشک هام رو با پشت انگشتش پاک کرد...
پایان
ویو راوی:
رئو هنوزم از ناگی ناراحت بود که ولش کرد و رفت تو تیم ایساگی...
بعد تموم شدن نیمه اول بازی همه رفتن تا کمی اب بخورن و استراحت کنن...
رئو به دیوار تکیه داد و بطری ابش تو دستش بود...
داشت به حرکات، سلاح ها و همکاری بی نقص تیم حریف فکر میکرد...
متوجه نشد که ناگی کی اومده.
رئو غرق در فکر بود و ناگی چند بار صداش کرد تا رئو بلاخره شنید...
«رئو؟... رئو!...هی...صدامو میشنوی؟»
رئو به خودش اومد و گفت:«بله؟»
ناگی با همون تنبلی همیشگی گفت:«میای مثل قبل همکاری کنیم و چند تا گل بزنیم؟»
رئو با سردی گفت:«نه...تو با ایساگی بهتر پاسکاری میکنی نه؟پس با اون راحت تر گل میزنی»
ویو رئو:
بعد از این حرفم ناگی اومد سمتم... خیلی نزدیکم بود... تقریبا فاصله بینمون صفر شده بود.
دستش رو، روی دیوار گذاشت و منو گیر انداخت... کمی سرخ شدم...
گفتم:«هی چ،چیکار میکنی؟»
ناگی گفت:«هنوزم ازم ناراحتی رئو؟چرا...منکه کاری نکردم...»
حرصم گرفت:«کاری نکردی؟...تو قولمون رو فراموش کردی...تو به من خیانت کردی...اصلا به احساساتم اهمیت ندادی و بعد میگی چیک...»
حرفم با قرار گرفتن لبهاش روی لبام قطع شد...
چشمام گرد شد و خیلی سرخ شدم...
ولی... راستش بدم نیومد...
چند ثانیه گذشت و منم چشمام رو بستم و همراهی کردم...
چند مین بعد نفس کم اوردیم و ناگی عقب رفت...
من کمی نفس نفس میزدم ولی ناگی بهتر بود.
گفتم:«چ...چرا...اینکارو کردی؟»
ناگی اهی از تسلیم کشید و گفت:«خب...میدونی؟...رئو من بهت خیانت نکردم...قولمون رو هم فراموش نکردم...ما قرار بود باهم نفر اول جهان بشیم ولی اگه همینجوری پیش میرفت و ما همش باهم بازی میکردیم خیلی به هم وابسته میشدیم...و توهم نمیتونستی متوجه بشی میتونی انقدر راحت سلاح های بقیه رو کپی کنی...و انقدر قوی نمیشدی...حالا ببین...واقعا داریم تو ی تیم بازی میکنیم...و اگه باهم ادامه میدادیم،و تو یکی از مراحل از هم جدا میشدیم، احتمالا یکی از ماها حذف میشد...ولی من نمیتونم تحمل کنم کسی که عاشقشم به خواستهش یعنی نفر اول شدن جهان نرسه...»
ک... کسی که عاشقشه... یعنی... ناگی عاشقمه؟
گفتم:«ن، ناگی، این اعتراف، و این کاری که کردی...من...من اینارو نمیدونستم...ببخشید ناگی...ببخشید...»
بغضم گرفتم... نتونستم خودم رو کنترل کنم و گریه کنان رفتم تو بغل ناگی...
اونم منو بغل کرد و موهام رو نوازش کرد و گفت:«هی رئو...گریه نکن...مهم اینه که الان میدونی...»
هق هق کنان گفتم:«ناگی...منم عاشقتم...هق...خیلی خوشحالم که تورو دارم...هق...من دیگه هیچوقت انقدر زود قضاوتت نمیکنم...»
کمی خندید و با مهربونی و عشق گفت:«باشه باشه...حالا دیگه گریه نکن»
و اروم اشک هام رو با پشت انگشتش پاک کرد...
پایان
- ۲.۲k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط