پدر خوانده عاشق پارت 15.

🪻ویو نویسنده 🪻

تهیونگ دیگه خسته شده بود کوکو هر کاری کرد نتونست بیاره پایین که یه فکری به ذهنش رسید.

ته: کوک برات سوپرایز دارم هاا نمیای پایین؟ 😉.

کوک همینطوری که رو شاخه بود با حرف تهیونگ حواسش پرت شد و پاش لیز خورد و داشت میفتاد پایین که افتاد تو بغل گرم و نرم تهیونگ. کوک می خواست از تو بغلش در بیاد ولی تهیونگ سفت گرفتش و بردش توی عمارت رفت نشوندش روی مبل روبه روی پسرا، تهیونگ هم کنارش نشست.

نامی: چیشده ته چرا عصبی هستی؟ 🙄

ته: هیچی اقا می خواست از روی درخت بیفته که گرفتمش😠.

کوک: ببخشید ته عصبی نباش دیگه بعدشم من باید از دستت ناراحت و عصبی باشم 😤.

ته: شتت چراا؟

کوک: به خاطر تو هنوز دلم درد میکنه 🥺.

ته: اگه دلت درد می کرد مثل میمون از درخت بالا نمی رفتی! 😠.

کوک: خب می خواستم سیب درختی بردارم 🥺.

ته: تو یخچال بود 😠.

کوک: من قرمز می خواستم اونا سبز بودن 🥺.

ته: چه فرقی دارهه هاا؟ 😡.

کوک: خب اخههه اونا..... 🥺

ته: بهونه نیار بگو میمون بودم می خواستم از درخت برم بالا 😡.

شوگا: هااا یواشش چخبرههه آیا انسان ها روز اول زندگی مشترکشون دعوا می کنن؟🙄.

ته: تو یکی ببند 😡.

کوک واقعا حالش خوب نبود از یطرف تهیونگ داد می زد از یطرف اعضا سعی میکردن شوگا و تهیونگو از هم جدا کنن تا دعوا نشه.

کوک پاشد داشت می رفت طبقه بالا ولی یهو زیر دلش تیر کشید و چشاش سیاهی رفتن و افتاد رو زمین بیهوش شد.

اعضا با صدای افتادن چیزی سریع رفتن سمت پله ها، تهیونگ با دیدن جسم بی جون کوک دوید سمتش و گرفتش تو بغلش.

ته: کوک تروخدا چشاتو باز کن من گوه خوردم سرت داد زدم زندگیم چشاتو باز کن (بغض) 🥺.

نامجون سریع زنگ زد به دکتر.

❄نیم ساعت بعد ❄

دکتر به کوک سرم وصل کرد و امد پیش، پسرا.

ته: دکتر حالش چطورهه؟(صدای گرفته) 🥺ـ

دکتر: طوری نبود فقط بخاطر اینکه اولین رابطش رو تجربه کرده و سنش کم بود و هم چون کم غذاست و تحرک زیاد داشته فشار بهش امده یه سرم بهش زدم وقتی تموم شد درش بیارین تا فردا هم خوب استراحت کنه و غذای مقوی بخوره. 😊.

نامی: ممنون. ☺️.

نامجون تا دم در دکتر را راهنمایی کرد.

جیمین: نمی خواهی بری پیشش 😐.

ته: ارهه میرم 🥺.

تهیونگ رفت داخل اتاق با دیدن اینکه کوک بیداره رفت کنارش نشست.

ته: حالت خوبه؟ 😊.

کوک به پهلو خوابید روشو کرد اونور.

ته: قهری کوکیه من 😟.

کوک: برو بیرون 🥺.

ته: ببین منو ببخشید من فقط ترسیدم که تو از اون بالا بیفتی و من نباشم که بگیرمت و دنده هات بشکنه ببخش بانی من 😭.

کوک با تعجب بلند شد با دیدن تهیونگ که داره گریه میکنه دلش نرم شد اروم تو اغوشش گرفتش 🫂.

کوک: باشه بخشیدم گریه نکن 🥺.

تهیونگ اروم از تو بغل کوک امد بیرون.

ته: مرسی که بخشیدی 🥺.

کوک لبخند زد تهیونگ هم با لبخند کوک لبخند زد و اشکاشو پاک کرد.

ته: حالا که بخشیدی این برای توعه. 😊

یه جعبه کوچولو به کوک داد، کوک بازش کرد که یه گردنبند خوشگل دید ست بودن ذوق کرد و پرید بغل ته و لبشو سطحی بوسید.
تهیونگ تعجب کرد.

ته: اگه می دونستم اینجوری شیطونی می کنی همیشه برات میخریدم 😄.

کوک: عههه ولش اینو برام ببند.😊

کوک پشتشو به تهیونگ کرد و تهیونگ گردنبند رو براش انداخت بعد روی گردنشو بوسید. کوک هم اون یکی گردنبند رو به تهیونگ داد و براش انداخت.🥺





ادامه دارد.........

چطور بود؟


تا پارت بعد بای توت فرنگیا شبتون رویایی 🖐🏻😘🌙✨
دیدگاه ها (۱۷)

شاگرد لوس من

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : ۲ » ( عسلا دکتر کیم سوکجین هست ، ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p19جونگکوک گوشی ر...

عنوان: فقط مال منی؟تهکوک | حسادت، عاشقانه 💜تهیونگ از وقتی جو...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط