دو نیمه ماه♡
دو نیمه ماه♡
Part⁴ بزرگترین دشمن
از زبان نایلا کورا:
«... لامپ رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.»
این عمارت واقعاً شبیه یه فیلم رازآلود بود. طبقه سوم مثل یه سیاهچال تاریک، دهن باز کرده بود و تمام هوای سنگین داستانهای ناگفته اینجارو به ریههام تزریق میکرد. ایزانا کوروکاوا... یه ارباب مجرد با یه عمارت بزرگ و یه طبقه ممنوعه! *چه آغاز هیجانانگیزی!*
داشتم به فردا فکر میکردم. فردا روز کار اصلی بود. وظیفهام رو میدونستم: خدمتکاری. اما فضولی، بزرگترین دشمن یه خدمتکار تازهکار توی عمارتهای مرموز بود. «بهتره زیاد فضولی نکنم، ممکنه کار دست خودم بدم.» این رو به خودم یادآوری کردم و چشمام سنگین شد
از زبان آبیوم/لینو بیوم:
صبح زود بود و من از این وضعیت راضی نبودم. امروز یه روز مهم بود.
«آخ... امروز خیلی کار داریم. لیست وظایف انقدر بلنده که انگار باید یه سال کار رو توی چند ساعت انجام بدیم.»
ایزانا ساما دستور داده بود برای ورود «بانو هانا» همه چیز باید بینقص باشه. هانا! فقط با شنیدن اسمش یه لرز کوچیک تو وجودم میافتاد. چرا هنوز هم ارباب کوروکاوا اینقدر براش اهمیت قائل میشه و همه خدمه باید به سازش برقصیم! واقعا که،درسته که هانا سان رو به برادرشان باختن ولی بازم اینقدر براش ارزش قائلن
فکر کردم شاید باید چند تا خدمتکار جدید بگیرم، ولی خب، فعلاً فقط نایلا رو گرفته. «مهم نیست، خودمون مدیریت میکنیم.»
به سمت اتاق نایلا رفتم و محکم در زدم. «نایلا کورا! بیدار شو!»
چند ثانیه بعد، صدای تقتق شدید در شنیده شد. در با یه حرکت فوقالعاده سریع باز شد. نایلا بیرون اومد، هنوز انگار گیج خواب بود، ولی خیلی سریع آماده شده بود.
«بله، آبیوم-سان؟ چه کاری دقیقاً میخواهید انجام دهم؟»
با دیدن قیافه اش خنده ریزی کردم و بعد سریعاً وظایف رو تقسیم کردم. «امروز همه چیز باید آماده بشه. تا ساعت ۶ عصر باید همه چیز برای ورود بانو هانا آماده باشه. ارباب کوروکاوا تأکید کردن که همه چیز باید عالی باشه. وظایف اصلی تو ایناست...» (اینجا آبیوم لیست کارهای نظافتی سنگین رو به نایلا میده).
از زبان نایلا کورا:
«بالاخره کارها تموم شد!» نفس راحتی کشیدم. ساعت نزدیک شش بود و عمارت مثل یه ویترین الماس میدرخشید.
«خیلی دوست دارم بدونم این هانا کیه که بانو صداش میکنن و آبیوم-سان اینقدر بهش احترام میذاره.» تو فکرم غرق شدم و داشتم به این فکر میکردم که حتماً یه شخصیت خیلی مهم و باابهت باشه که حتی ایزانا ساما هم نگران ورودش شده.
سرم رو به سمت در اتاق ها چرخوندم تا مطمئن شم همه چی مرتبه...
ناگهان، از پشت در، صدای یه پسر بچه رو شنیدم. صدایی کوچیک و سرگردان:
«ببخشید، حواسم نبود...»
Part⁴ بزرگترین دشمن
از زبان نایلا کورا:
«... لامپ رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.»
این عمارت واقعاً شبیه یه فیلم رازآلود بود. طبقه سوم مثل یه سیاهچال تاریک، دهن باز کرده بود و تمام هوای سنگین داستانهای ناگفته اینجارو به ریههام تزریق میکرد. ایزانا کوروکاوا... یه ارباب مجرد با یه عمارت بزرگ و یه طبقه ممنوعه! *چه آغاز هیجانانگیزی!*
داشتم به فردا فکر میکردم. فردا روز کار اصلی بود. وظیفهام رو میدونستم: خدمتکاری. اما فضولی، بزرگترین دشمن یه خدمتکار تازهکار توی عمارتهای مرموز بود. «بهتره زیاد فضولی نکنم، ممکنه کار دست خودم بدم.» این رو به خودم یادآوری کردم و چشمام سنگین شد
از زبان آبیوم/لینو بیوم:
صبح زود بود و من از این وضعیت راضی نبودم. امروز یه روز مهم بود.
«آخ... امروز خیلی کار داریم. لیست وظایف انقدر بلنده که انگار باید یه سال کار رو توی چند ساعت انجام بدیم.»
ایزانا ساما دستور داده بود برای ورود «بانو هانا» همه چیز باید بینقص باشه. هانا! فقط با شنیدن اسمش یه لرز کوچیک تو وجودم میافتاد. چرا هنوز هم ارباب کوروکاوا اینقدر براش اهمیت قائل میشه و همه خدمه باید به سازش برقصیم! واقعا که،درسته که هانا سان رو به برادرشان باختن ولی بازم اینقدر براش ارزش قائلن
فکر کردم شاید باید چند تا خدمتکار جدید بگیرم، ولی خب، فعلاً فقط نایلا رو گرفته. «مهم نیست، خودمون مدیریت میکنیم.»
به سمت اتاق نایلا رفتم و محکم در زدم. «نایلا کورا! بیدار شو!»
چند ثانیه بعد، صدای تقتق شدید در شنیده شد. در با یه حرکت فوقالعاده سریع باز شد. نایلا بیرون اومد، هنوز انگار گیج خواب بود، ولی خیلی سریع آماده شده بود.
«بله، آبیوم-سان؟ چه کاری دقیقاً میخواهید انجام دهم؟»
با دیدن قیافه اش خنده ریزی کردم و بعد سریعاً وظایف رو تقسیم کردم. «امروز همه چیز باید آماده بشه. تا ساعت ۶ عصر باید همه چیز برای ورود بانو هانا آماده باشه. ارباب کوروکاوا تأکید کردن که همه چیز باید عالی باشه. وظایف اصلی تو ایناست...» (اینجا آبیوم لیست کارهای نظافتی سنگین رو به نایلا میده).
از زبان نایلا کورا:
«بالاخره کارها تموم شد!» نفس راحتی کشیدم. ساعت نزدیک شش بود و عمارت مثل یه ویترین الماس میدرخشید.
«خیلی دوست دارم بدونم این هانا کیه که بانو صداش میکنن و آبیوم-سان اینقدر بهش احترام میذاره.» تو فکرم غرق شدم و داشتم به این فکر میکردم که حتماً یه شخصیت خیلی مهم و باابهت باشه که حتی ایزانا ساما هم نگران ورودش شده.
سرم رو به سمت در اتاق ها چرخوندم تا مطمئن شم همه چی مرتبه...
ناگهان، از پشت در، صدای یه پسر بچه رو شنیدم. صدایی کوچیک و سرگردان:
«ببخشید، حواسم نبود...»
- ۲۱۸
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط