Bratva Empire part
Bratva Empire part 7:
مارگارت :....
با حرص از بین جمعیت رد شدم و رفتم پیش بچه ها ،لی لی من و دید ترسید وگفت:واییی تو چت شد یهو؟خوبی ؟
پسره کودن ،احمق ،ازگل اهههع دلم میخواد بکشمشششش
لی لی : هوی با تو ام؟
+اره،خوبم سارا جون میتونی بهم لباس بدی ؟
سارا:اره عزیزم،چرا که نه؛بیا دنبالم.
+آنا کو؟
لی لی با پوزخند شیطون به اون گوشه اشاره کرد .
وقتی نگاهشو دنبال کردم،رسیدم به خانم، بلههه؟
کنار ژنیا نشسته دارن باهم گپ میزنن.
خنده ام گرفت،دختره دریده رو نگاه چه زود گرم گرفته.
+دیوونه است.
لی لی:آف کرس .
بعدشم خندید
+میرم با سارا بهم لباس بده،مراقب خودت باش.... از این جا خوشم نمیاد.
لیلی:حله چشاته جیگر بعدم خندید؟
با سارا رفتم تا اتاقش.
داشتم دور بر و عمارت و نگاه میکردم، همه چی شیک بود،انگار از مر مر درست شده.
+سارا ،میتونم سوال بپرسم؟
سارا:اره عزیزم.
+کسی به اسم الکساندر تزاروییچ براتوا... میشناسی؟
سارا اخماشو تو هم کشید:اره ،چطور؟
+از کجا میشناسیش ؟
سارا با تعجب گفت:برادر شوهرمه،وارث ارشد براتوا.
+اهااااا پس که اینطور.
سارا اخم کرد:چی شد ؟
+هیچی همینطوری .
سارا با حالت دوستانه نزدیکم شد و دستام و تو دستاش گرفت؛ با اون شکم بالا اومده اش گوگولی شده بود. گفت:ببین ،زیاد نزدیکش نشو اگر حتی بهت پیله هم کرد سمتش نرو آدم درستی نیست.چون دوست دارم بهت میگم اینارو.
تعجب کرده بودم به همراه استرس ولی لبخند دندون نما زدم:ببین خودت که خوب میدونی، هوای خودم و دخترا رو دارم تو هم میتونی روم حساب کنی.
لبخند زد و گفت:معلومه، حالا بیا تو اتاق بهت به پیراهن بدم.یه زمانی مثل تو خوش هیکل بودم.
مارگارت :....
با حرص از بین جمعیت رد شدم و رفتم پیش بچه ها ،لی لی من و دید ترسید وگفت:واییی تو چت شد یهو؟خوبی ؟
پسره کودن ،احمق ،ازگل اهههع دلم میخواد بکشمشششش
لی لی : هوی با تو ام؟
+اره،خوبم سارا جون میتونی بهم لباس بدی ؟
سارا:اره عزیزم،چرا که نه؛بیا دنبالم.
+آنا کو؟
لی لی با پوزخند شیطون به اون گوشه اشاره کرد .
وقتی نگاهشو دنبال کردم،رسیدم به خانم، بلههه؟
کنار ژنیا نشسته دارن باهم گپ میزنن.
خنده ام گرفت،دختره دریده رو نگاه چه زود گرم گرفته.
+دیوونه است.
لی لی:آف کرس .
بعدشم خندید
+میرم با سارا بهم لباس بده،مراقب خودت باش.... از این جا خوشم نمیاد.
لیلی:حله چشاته جیگر بعدم خندید؟
با سارا رفتم تا اتاقش.
داشتم دور بر و عمارت و نگاه میکردم، همه چی شیک بود،انگار از مر مر درست شده.
+سارا ،میتونم سوال بپرسم؟
سارا:اره عزیزم.
+کسی به اسم الکساندر تزاروییچ براتوا... میشناسی؟
سارا اخماشو تو هم کشید:اره ،چطور؟
+از کجا میشناسیش ؟
سارا با تعجب گفت:برادر شوهرمه،وارث ارشد براتوا.
+اهااااا پس که اینطور.
سارا اخم کرد:چی شد ؟
+هیچی همینطوری .
سارا با حالت دوستانه نزدیکم شد و دستام و تو دستاش گرفت؛ با اون شکم بالا اومده اش گوگولی شده بود. گفت:ببین ،زیاد نزدیکش نشو اگر حتی بهت پیله هم کرد سمتش نرو آدم درستی نیست.چون دوست دارم بهت میگم اینارو.
تعجب کرده بودم به همراه استرس ولی لبخند دندون نما زدم:ببین خودت که خوب میدونی، هوای خودم و دخترا رو دارم تو هم میتونی روم حساب کنی.
لبخند زد و گفت:معلومه، حالا بیا تو اتاق بهت به پیراهن بدم.یه زمانی مثل تو خوش هیکل بودم.
- ۶۲
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط