پارت ۶۶
پارت ۶۶
صدای شلیک هنوز در ایستگاه میپیچید.
آریانا خودش را به سونگهو رساند.
ـ سونگهو!
او روی زمین افتاده بود و دستش را روی شانهاش فشار میداد.
خون از بین انگشتهایش دیده میشد.
جونگکوک فوراً کنار آریانا زانو زد.
ـ زخمی شده، ولی زندهست.
جین با عجله گفت:
ـ باید ببریمش بیمارستان!
سونگهو با سختی گفت:
ـ نه...
ـ ولی خونریزی داری!
ـ اگه منو ببرید بیمارستان... پیدامون میکنن.
تهیونگ اطراف سکو را نگاه کرد.
ـ دو هیون هنوز اینجاست.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ از کجا شلیک کرد؟
تهیونگ به انتهای سکو اشاره کرد.
ـ از اون سمت.
جونگکوک گفت:
ـ برو دنبالش.
تهیونگ مکث کرد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ این دقیقاً چیزیه که میخواد.
سکوت.
سونگهو با صدای ضعیف گفت:
ـ تهیونگ درست میگه.
آریانا به او نگاه کرد.
ـ پس چرا بهمون گفتی قاتل مامانم رو میشناسی؟
سونگهو نفس عمیقی کشید.
ـ چون دیگه وقت زیادی ندارم.
آریانا با بغض گفت:
ـ اسمش رو بگو.
سونگهو نگاهش را به او دوخت.
ـ قاتل یونا...
مکث کرد.
ـ دو هیون نیست.
آریانا خشکش زد.
ـ چی؟
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ پس چرا اسمش رو روی اون کاغذ نوشته؟
سونگهو گفت:
ـ چون دو هیون فقط کسیه که همه رو میترسونه.
ـ پس قاتل کیه؟
سونگهو دستش را داخل جیب کت خود برد.
یک کلید کوچک بیرون آورد.
ـ این کلید رو یونا شب قبل از مرگش به من داد.
آریانا کلید را گرفت.
ـ برای چیه؟
ـ یه گاوصندوق.
جین پرسید:
ـ کجا؟
سونگهو آرام جواب داد:
ـ خونهی قدیمی یونا.
آریانا با تعجب گفت:
ـ ما همین الان اونجا بودیم!
ـ نه.
سونگهو سرش را تکان داد.
ـ اون خونهای که رفتید، خونهی اصلی نبود.
آریانا مات ماند.
ـ پس خونهی واقعی کجاست؟
سونگهو به سختی گفت:
ـ پشت مدرسه. ساختمان متروکهی قدیمی.
تهیونگ ناگهان رنگش پرید.
ـ ساختمان شمارهی هفت...
سونگهو سر تکان داد.
ـ همونجا.
جونگکوک گفت:
ـ داخل گاوصندوق چیه؟
سونگهو به آریانا نگاه کرد.
ـ حقیقت کامل.
آریانا پرسید:
ـ دربارهی یونا؟
ـ دربارهی یونا...
مکث کرد.
ـ دربارهی پروژه...
و بعد آرامتر گفت:
ـ و دربارهی پدرت.
آریانا به کلید خیره شد.
ـ چرا پدرم باید حقیقت رو پنهان میکرد؟
سونگهو جواب داد:
ـ چون اگر حرف میزد...
چشمهایش را بست.
ـ جونگکوک هم کشته میشد.
جونگکوک خشکش زد.
ـ من؟
سونگهو فقط سر تکان داد.
ـ تو آخرین شاهد پروژه بودی.
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای سکو شنیده شد.
همه برگشتند.
یک سایه از میان تاریکی رد شد.
تهیونگ گفت:
ـ اونجاست!
دوید سمت سایه.
اما وقتی به انتهای سکو رسید...
هیچکس نبود.
فقط یک تلفن روی زمین افتاده بود.
تلفن شروع به زنگ خوردن کرد.
تهیونگ آن را برداشت.
صدای دو هیون از آن طرف خط آمد:
ـ هنوز دنبال حقیقتید؟
تهیونگ با عصبانیت گفت:
ـ خودتو نشون بده!
دو هیون خندید.
ـ خیلی زود.
ـ چرا سونگهو رو زدی؟
ـ چون داشت چیزی رو میگفت که نباید میگفت.
تهیونگ گفت:
ـ ازت نمیترسیم.
دو هیون آرام جواب داد:
ـ باید بترسید.
مکث.
ـ چون کسی که فکر میکنید مرده...
تهیونگ ساکت شد.
ـ زندهست.
تماس قطع شد.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ منظورش کی بود؟
تهیونگ به او نگاه کرد.
جواب نداد.
اما سونگهو با شنیدن حرف دو هیون، ناگهان رنگش پرید.
ـ نه...
آریانا نزدیک شد.
ـ چی شده؟
سونگهو آرام گفت:
ـ اون برگشته.
ـ کی؟
سونگهو به آریانا خیره شد.
ـ مادرت.
آریانا نفسش بند آمد.
ـ یونا...؟
سونگهو فقط یک جمله گفت:
ـ یونا نمرده.
پایان پارت ۶۶...
(خیلی چرت شد میدونم 😭😂)
صدای شلیک هنوز در ایستگاه میپیچید.
آریانا خودش را به سونگهو رساند.
ـ سونگهو!
او روی زمین افتاده بود و دستش را روی شانهاش فشار میداد.
خون از بین انگشتهایش دیده میشد.
جونگکوک فوراً کنار آریانا زانو زد.
ـ زخمی شده، ولی زندهست.
جین با عجله گفت:
ـ باید ببریمش بیمارستان!
سونگهو با سختی گفت:
ـ نه...
ـ ولی خونریزی داری!
ـ اگه منو ببرید بیمارستان... پیدامون میکنن.
تهیونگ اطراف سکو را نگاه کرد.
ـ دو هیون هنوز اینجاست.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ از کجا شلیک کرد؟
تهیونگ به انتهای سکو اشاره کرد.
ـ از اون سمت.
جونگکوک گفت:
ـ برو دنبالش.
تهیونگ مکث کرد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ این دقیقاً چیزیه که میخواد.
سکوت.
سونگهو با صدای ضعیف گفت:
ـ تهیونگ درست میگه.
آریانا به او نگاه کرد.
ـ پس چرا بهمون گفتی قاتل مامانم رو میشناسی؟
سونگهو نفس عمیقی کشید.
ـ چون دیگه وقت زیادی ندارم.
آریانا با بغض گفت:
ـ اسمش رو بگو.
سونگهو نگاهش را به او دوخت.
ـ قاتل یونا...
مکث کرد.
ـ دو هیون نیست.
آریانا خشکش زد.
ـ چی؟
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ پس چرا اسمش رو روی اون کاغذ نوشته؟
سونگهو گفت:
ـ چون دو هیون فقط کسیه که همه رو میترسونه.
ـ پس قاتل کیه؟
سونگهو دستش را داخل جیب کت خود برد.
یک کلید کوچک بیرون آورد.
ـ این کلید رو یونا شب قبل از مرگش به من داد.
آریانا کلید را گرفت.
ـ برای چیه؟
ـ یه گاوصندوق.
جین پرسید:
ـ کجا؟
سونگهو آرام جواب داد:
ـ خونهی قدیمی یونا.
آریانا با تعجب گفت:
ـ ما همین الان اونجا بودیم!
ـ نه.
سونگهو سرش را تکان داد.
ـ اون خونهای که رفتید، خونهی اصلی نبود.
آریانا مات ماند.
ـ پس خونهی واقعی کجاست؟
سونگهو به سختی گفت:
ـ پشت مدرسه. ساختمان متروکهی قدیمی.
تهیونگ ناگهان رنگش پرید.
ـ ساختمان شمارهی هفت...
سونگهو سر تکان داد.
ـ همونجا.
جونگکوک گفت:
ـ داخل گاوصندوق چیه؟
سونگهو به آریانا نگاه کرد.
ـ حقیقت کامل.
آریانا پرسید:
ـ دربارهی یونا؟
ـ دربارهی یونا...
مکث کرد.
ـ دربارهی پروژه...
و بعد آرامتر گفت:
ـ و دربارهی پدرت.
آریانا به کلید خیره شد.
ـ چرا پدرم باید حقیقت رو پنهان میکرد؟
سونگهو جواب داد:
ـ چون اگر حرف میزد...
چشمهایش را بست.
ـ جونگکوک هم کشته میشد.
جونگکوک خشکش زد.
ـ من؟
سونگهو فقط سر تکان داد.
ـ تو آخرین شاهد پروژه بودی.
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای سکو شنیده شد.
همه برگشتند.
یک سایه از میان تاریکی رد شد.
تهیونگ گفت:
ـ اونجاست!
دوید سمت سایه.
اما وقتی به انتهای سکو رسید...
هیچکس نبود.
فقط یک تلفن روی زمین افتاده بود.
تلفن شروع به زنگ خوردن کرد.
تهیونگ آن را برداشت.
صدای دو هیون از آن طرف خط آمد:
ـ هنوز دنبال حقیقتید؟
تهیونگ با عصبانیت گفت:
ـ خودتو نشون بده!
دو هیون خندید.
ـ خیلی زود.
ـ چرا سونگهو رو زدی؟
ـ چون داشت چیزی رو میگفت که نباید میگفت.
تهیونگ گفت:
ـ ازت نمیترسیم.
دو هیون آرام جواب داد:
ـ باید بترسید.
مکث.
ـ چون کسی که فکر میکنید مرده...
تهیونگ ساکت شد.
ـ زندهست.
تماس قطع شد.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ منظورش کی بود؟
تهیونگ به او نگاه کرد.
جواب نداد.
اما سونگهو با شنیدن حرف دو هیون، ناگهان رنگش پرید.
ـ نه...
آریانا نزدیک شد.
ـ چی شده؟
سونگهو آرام گفت:
ـ اون برگشته.
ـ کی؟
سونگهو به آریانا خیره شد.
ـ مادرت.
آریانا نفسش بند آمد.
ـ یونا...؟
سونگهو فقط یک جمله گفت:
ـ یونا نمرده.
پایان پارت ۶۶...
(خیلی چرت شد میدونم 😭😂)
- ۱۴۲
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط