{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

beach

beach
𝖕𝖆𝖗𝖙4


ویو جنی

صبح، نور طلایی خورشید از پنجره‌ی کلبه ریخت روی صورت جنی. چشماش رو باز کرد. ته‌یونگ بیدار بود و بهش نگاه می‌کرد. زخمش رو بسته بود و رنگ به صورتش برگشته بود.

«صبح بخیر.» ته‌یونگ لبخند زد.

جنی از روی صندلی چوبی بلند شد. «باید برم. دوستام نگرانن.»

ته‌یونگ بلند شد. «نذار بری. حداقل... صبحونه با من بخور. بعد می‌برمت یه جای قشنگ. جبران می‌کنم.»

جنی مکث کرد. چرا نباید برم؟ دوستام دروغ گفتن. منم حق دارم یه ذره خودخواه باشم.

«باشه. ولی زود.»

ته‌یونگ سوار ماشین مشکی و براقی شد که کنار کلبه پارک بود. جنی تعجب کرد. «این ماشین...»

«مال دوستمه. قرض گرفتم.» ته‌یونگ دروغ گفت و راه افتاد.

ویو ته‌یونگ

جاده‌ی ساحلی رو طی کردن. نخل‌ها توی باد تاب می‌خوردن و بوی نمک دریا توی هوا بود. ته‌یونگ هر چند لحظه به جنی نگاه می‌کرد. موهاش رو باد می‌برد و جنی چشماش رو می‌بست.

چقدر ساده‌ست. چقدر پاک. من نباید بذارم توی دنیای من بیفته.

ماشین از دروازه‌ی بزرگ آهنی رد شد. باغی پر از گل‌های سفید و آبی. عمارتی بزرگ، سفید، با پنجره‌های بلند رو به دریا.

جنی نفسش بند اومد. «این... اینجا خونه‌ی کیه؟»

ته‌یونگ در رو باز کرد. «خونه‌ی منه. موقت. برای تابستون.»

جنی با شک بهش نگاه کرد. «تو یه غریبه‌ی خونی بودی دیشب. حالا یه عمارت داری؟»

ته‌یونگ لبخند زد. «زندگی عجیبه. بیا تو.»

ویو جنی

عمارت از داخل حتی قشنگ‌تر بود. کف‌های چوبی، پرده‌های سفید که با باد تاب می‌خوردن، و یه تراس بزرگ که مستقیم به ساحل باز می‌شد.

ته‌یونگ دو تا لیوان لیموناد آورد و روی تراس نشستن. دریا آروم بود. جنی به افق خیره شد.

«چرا اینجا؟» جنی پرسید.

ته‌یونگ به دریا نگاه کرد. «چون آب آرومم می‌کنه. وقتی همه چیز توی زندگیم شلوغ می‌شه، میام اینجا. فقط... دریا رو می‌بینم.»

جنی بهش نگاه کرد. یه چیزی توی صداش بود. یه خستگی عمیق.

«تو کی هستی، ته‌یونگ؟»

ته‌یونگ بهش نگاه کرد. اگه بگم، تموم می‌شه.

«یه آدم خسته. مثل تو.»

جنی خندید. «از کجا می‌دونی من خستم؟»

«چشمات می‌گن.»

سکوت کردن. فقط صدای امواج.

💙🤍

❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
دیدگاه ها (۰)

beach 𝖕𝖆𝖗𝖙5ویو ته‌یونگشب شد. آسمون پر از ستاره. ته‌یونگ شمع‌...

beach 𝖕𝖆𝖗𝖙3ویو جنیجاده‌ی فرعی، باریک و تاریک بود. فقط نور کم...

beach 𝕻𝖆𝖗𝖙2ویو ته‌یونگتوی تاریکی شب، توی کوچه‌های باریک شهر ...

بهار بدون تو

نیازمندی ها

رمان :(مان تا وقتی که عاشقت شدم )

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم --------Part26

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط