{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه بود و دلش بستنی میخواست...

بچه بود و دلش بستنی میخواست...
سمج شده بود و محکم ایستاده بود تا بستنی‌اش را بگیرد...
با تمام بچگی‌اش پیروز میدان بود!
و من، ناگهان یادِ میدانِ انتظار افتادم!
که اگر به اندازه‌ی بستنیِ سرِ ظهرِ تابستان، میلش را داشتم، پیروزش میإشدم...
شما مارا به بزرگواری‌تان ببخشید آقاجان...


#خاص
#یا_مهدی_ادرکنی
#که_دل_ما_منتظران_نمی خواهدت!
دیدگاه ها (۱)

دیروز کسی گفت تو به هر بهانه ای می بخشی! حتماً بال مگس هم ب...

از وقتی هر روز به تو سلام می کنم؛ دلم آرام می شود!... گویی ...

شاید ما آدم‌ها، معنای «انتظار» را در لغت‌نامه‌ها نخواندیم!.....

جنگجو بدون سپر خیلی زود کارش تمام می شود.... نفسی نمی ماند ...

چی‌هیونگ داشت گریه میکرد اشک می‌ریخت و به دنبال مالش می‌دوید...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩 / تاوان حقیقت𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟑𝟎هانا ب...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۴۰✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط