پیرمردی بود. یک روز صبح، از شهر دیگری آمده بود تا دم منزل

پیرمردی بود. یک روز صبح، از شهر دیگری آمده بود تا دم منزل آقا. وجوهات آورده بود. آقا گفتند: «بگویید بیاید داخل».
وجوهات را از ایشان گرفتند. رسید نوشتند و دادند. با اینکه خودشان صبحانه خورده بودند، یک سینی صبحانه هم برای پیرمرد آوردند. (براساس خاطره یکی از شاگردان)

📚 ذکرها فرشته‌اند، ص۶٣
#والیان_نور
دیدگاه ها (۱)

نوۀ دختری مرحوم آقای کمپانی رحمه الله (آقای اصفهانی) آمدند خ...

توی جلسه، آقا بین صحبت‌های‌شان فرمودند: «کتابی هست که همۀ د...

‌‌‌‌‌‌«پیرزنی که هستی‌اش را به #جبهه اهدا کرد»یک‌بار سال 62 ...

روایت حاج سيد احمد خمینی از شهادت برادرش حاج آقا مصطفی♦️صبح ...

حجت الاسلام دانشمند : اگر من از مظلومیت رهبر بگویم شاید دلت...

مطلب قشنگیه... بخونید ضرر نکردید . . . حجت الاسلام دانشمند :...

حتما بخونیديک نفر از روحانيون ميگفتند :اگر من از مظلوميت رهب...

یکے از محافظ هاے رهبری میگفت :ما روزهاے دوشنبہ ، مےرویم سرکش...

طلب مرگ رهبر عزیزمان سید علی از خدا !يک نفر از روحانيون ميگف...

«پیرزنی که هستی‌اش را به جبهه اهدا کرد»یک‌بار سال 62 یا 63 ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط