## مافیای عاشق - پارت سوم
## مافیای عاشق - پارت سوم
تاریکی و سنگینیِ فضای ماشین، اولین چیزی بود که با باز شدنِ پلکهای لیها به سراغش آمد. سرش سنگین بود و بوی عجیبی—ترکیبی از عطرِ گرانقیمت و بوی چرم—بینیاش را پر کرده بود.
لیها سعی کرد دستهایش را حرکت دهد، اما انگار در یک حصارِ محکم گرفتار شده بود. او با گیجی و ترس، تلاش کرد خود را از میان بازوهای قدرتمندی که او را در بر گرفته بودند، بیرون بکشد. اما هر چه بیشتر تکان میخورد، بیشتر میفهمید که در چه موقعیتِ عجیبی قرار دارد. او متوجه شد که روی پاهای مردی نشسته و دستِ گرم و بزرگِ او، با تسلطِ تمام، دورِ کمرش حلقه شده است.
وحشت، مثل موجی در رگهایش دوید. او خواست تمامِ توانش را جمع کند تا فریادی از تهِ گلویش بیرون بکشد و کمک بخواهد، اما قبل از اینکه بتواند حتی نفسی برای جیغ زدن بکشد، صدایی بم، آرام و در عین حال بسیار خطرناک، در گوشش پیچید:
«سلام خانومِ خوشگله...»
لیها از ترس خشکش زد. او را دید که چشمانِ نافذ و تیره مرد، در تاریکیِ ماشین مستقیم به او خیره شده است. مرد با لحنی که انگار داشت یک شوخیِ بیرحمانه میکرد، ادامه داد: «امیدوارم جیغ نکشی... چون واقعاً اعصابم رو بهم میریزی.»
لرزهی تمامِ بدنِ لیها را فرا گرفت. با صدایی که از ترس میلرزید و به سختی شنیده میشد، پرسید: «ش... شما... شما کی هستین؟»
جونگکوک لبخندِ کجی زد؛ لبخندی که هیچ اثری از مهربانی نداشت، بلکه بیشتر شبیه به پیشآگاهی از یک طوفان بود. او کمی جلوتر آمد، طوری که حضورِ سنگینش تمامِ فضایِ اطرافِ لیها را اشtereک کرد.
«من؟» او مکث کرد و نگاهش را روی چهرهی وحشتزدهی او چرخاند. «من بزرگترین مافیای این کشورم. کسی که حتی فکر کردن به اسمش، لرزه به تنِ آدمهای قوی میاندازه.»
او کمی مکث کرد، انگار داشت واکنشِ لیها را ارزیابی میکرد. «الان ممکنه از ترس بیهوش شی... اما یه نصیحت بهت میکنم: این کارا اینجا فایده نداره.»
لیها، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود و بدنش از شدتِ لرزش، کنترلش را از دست داده بود، با صدایی که گویی از اعماقِ یک کابوس میآمد، التماس کرد:
«نه... نه... من از اون دخترا نیستم...»
***
تاریکی و سنگینیِ فضای ماشین، اولین چیزی بود که با باز شدنِ پلکهای لیها به سراغش آمد. سرش سنگین بود و بوی عجیبی—ترکیبی از عطرِ گرانقیمت و بوی چرم—بینیاش را پر کرده بود.
لیها سعی کرد دستهایش را حرکت دهد، اما انگار در یک حصارِ محکم گرفتار شده بود. او با گیجی و ترس، تلاش کرد خود را از میان بازوهای قدرتمندی که او را در بر گرفته بودند، بیرون بکشد. اما هر چه بیشتر تکان میخورد، بیشتر میفهمید که در چه موقعیتِ عجیبی قرار دارد. او متوجه شد که روی پاهای مردی نشسته و دستِ گرم و بزرگِ او، با تسلطِ تمام، دورِ کمرش حلقه شده است.
وحشت، مثل موجی در رگهایش دوید. او خواست تمامِ توانش را جمع کند تا فریادی از تهِ گلویش بیرون بکشد و کمک بخواهد، اما قبل از اینکه بتواند حتی نفسی برای جیغ زدن بکشد، صدایی بم، آرام و در عین حال بسیار خطرناک، در گوشش پیچید:
«سلام خانومِ خوشگله...»
لیها از ترس خشکش زد. او را دید که چشمانِ نافذ و تیره مرد، در تاریکیِ ماشین مستقیم به او خیره شده است. مرد با لحنی که انگار داشت یک شوخیِ بیرحمانه میکرد، ادامه داد: «امیدوارم جیغ نکشی... چون واقعاً اعصابم رو بهم میریزی.»
لرزهی تمامِ بدنِ لیها را فرا گرفت. با صدایی که از ترس میلرزید و به سختی شنیده میشد، پرسید: «ش... شما... شما کی هستین؟»
جونگکوک لبخندِ کجی زد؛ لبخندی که هیچ اثری از مهربانی نداشت، بلکه بیشتر شبیه به پیشآگاهی از یک طوفان بود. او کمی جلوتر آمد، طوری که حضورِ سنگینش تمامِ فضایِ اطرافِ لیها را اشtereک کرد.
«من؟» او مکث کرد و نگاهش را روی چهرهی وحشتزدهی او چرخاند. «من بزرگترین مافیای این کشورم. کسی که حتی فکر کردن به اسمش، لرزه به تنِ آدمهای قوی میاندازه.»
او کمی مکث کرد، انگار داشت واکنشِ لیها را ارزیابی میکرد. «الان ممکنه از ترس بیهوش شی... اما یه نصیحت بهت میکنم: این کارا اینجا فایده نداره.»
لیها، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود و بدنش از شدتِ لرزش، کنترلش را از دست داده بود، با صدایی که گویی از اعماقِ یک کابوس میآمد، التماس کرد:
«نه... نه... من از اون دخترا نیستم...»
***
- ۱۸۵
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط