عشق یا نفرت پارت نمیدونم چند

.
.
.
یوری : آبجی من میترسمممم ( T^T )
آوا در ذهن : 🍑هلو تبدیل شد به 🧛🏻‍♀ لولو .... 🤦🏻‍♀ چیکار کنم از نو بنویسم داستانو ؟؟ و راستی آنیا لوم نده منم میفهمم چی تو مخت میگزره 💆🏻‍♀
آنیا : باش ╮(─▽─)╭
آوا 💬: و بله من وقتی میگم ایده برا داستان ندارم و شماها هی میگین پارت بده پارت بده همین میشه دیگه 😂😅🤦🏻‍♀🤷🏻‍♀🙇🏻‍♀

آوا : خوب دیگه منم گاهی میام یه چیزایی رو بهتون بگم و برم که کار دارم
دامیان : میشنویم 🤨
آوا : خوب میخواستم بگم که در جشن آخر سال یه چند نفر میان و باهاتون صمیمی میشن ... و یهو یه چیزی ناپدید میشه 😅
آنیا : میتونم فوش بدم ؟
آوا : اگر دوست داری چرا که نه ╮(─▽─)╭
آنیا : !#٪&$ !#٪&$ !#٪&$ !#٪&$ !#٪&$ !#٪&$
همه : 😐🤦🏻‍♀🤦🏻‍♂
آنیا :آخیش 😮‍💨🫠 راحت شدمااا
آوا : حالا هرچی خدافظ 🙋🏻‍♀
همشون : خدافظ 🙋🏻‍♀🙋🏻‍♂
راف : این دیگه چه سمی بود
که یهو یه دست از ناکجا آباد اومد و زارت زد تو صورت راف 😂
{هعییی نمیدونم‌ چطوری رمان بنویسم ... اگر از همینی که دارم پیش میبرم جلو خوشتون میاد بهم بگین اگرم نه که بازم بگین ... احساس میکنم خیلی خسته کننده دارم مینویس ... ولش بر میگردونم به شکل قبلی .. }
.
.
.
دیگه داداشای آنیا هم رفتن پیه خوشـ...چیز‌کارشون { منحرف نشوو منظورم اون نیست یکم پاک پاش عزیزم 🗿😂 }

*دامیان*
احساس میکنم الان جرم میدن ... خوب عزیزانی که دارین زندگی نامه ی منو میخونین .. میخوام یک خوبی در حقم بکنین و مراسم ختممو شما عزیزان برگذار کنید ...
ببینین من از اینا میخوام 🪦 که قبلش منو بزارین تو اینا 🕳
خوب دیگه چایی 🫖🫕🍵🍶 خرما دیگه .. یکم ایرانی بازی در بیارین دیگه ...

لوید : خــــــــــوــــــــبـــــــــ میشنوم ...
دامیان : خوب چیزه ... آ... آقای فرجر...
یوری : ببینم ... از چند وقته با همین ؟ چرا داشتی میبوسیدیش ؟ اصلا چرا نزدیکش بودی هااااا چطور جرئت کردی آنیا ی منو ببوسیییییییی
دامیان اندر ذهنش : آنیای اون ؟ واتتتتت یعنی چهههههه چرا اونو گفتتتتتت
دامیان : ببخشید ... شما کی باشید که به آنیا میگی آنیای من ؟؟
یوری : من داییشم کصخلللللل { یورییی فششششش چرا فش میدی خررررروووو }
دامیان : چیییییییییییی 😨 { بهش میاد 🤣 }
گی خوردمم ( T~T )
آنیا و یور : بابا بسه دیگههههههههه
یور ؛: لوید لطفااا من میترسم این جوری نکن دیگهه ( T~T )
( ̄^ ̄)
لوید : ببخشید دیکه تکرار نمیشه عشقم ( ˘ ³˘)♥
یوری و آنیا و دامیان : وات فاکککککک(ಠ_ಠ)(ಠ_ಠ)(ಠ_ಠ)
یور : چیه خوب ... ها .. راستی آنیا برات سوپراییز دارم (#^.^#)
آنیا : اون چیهه (★•★)
یور : (⌒_⌒;) خواهر بزرگه شدییی ˎ₍•ʚ•₎ˏ
آنیا :(。・ω・。)(✪㉨✪) آاااااااخخخخخججججوووووننننننننن ヽ(=^・ω・^=)丿💃🏻💃🏻💃🏻
یور : تازه دوبارر 💃🏻
آنیا : وات ؟ 😐
یور : چون من دوقلو بار دارمممم 🤗(⌒_⌒;)(。・ω・。)

آنیا که آنیا نبود 👼🏻😇🦋 داشت پرواز میکرد از خوشالی 💮
تا وقتی که اون خوشاله منم خوشالم (#^.^#)

لوید : (^_^;) ولی از حق نگذریم خونتون خوشگله هاا 🧘🏻😉
آنیا : بابااااااااااااا
لوید : باشه باشه 😂
یوری : 🥱🥱😴 تا همین جا نخوابیدم پاشم برم
آنیا : خو بمون همین جا بخوابین 😊
لوید : اگر بمونیم بیست سئوتلی را میندازیما 😂
آنیا : غلط کردممم ( T~T )

بعد همشون خندیدن 🗿

ولی موندن تا غذا بخورن 🗿😂 و از اینجا بیست سئوالیه ما شروع میشود ...

آنیا : من برم غذارو آماده کنمممم
لوید : باشه ..... خوب آقا داماد .. بگو‌ببینم ... چه خبرااا کی نوه دار میشم 😈🙂 { من همون لحظه : 🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀ فقط لوید منحرفو کم داشتیم 😑🗿 }
دامیان : اِ.....اِ... این چـ....چه حرفیه آقای فـ...فرجر 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅x۲ { دیگه باید بفهمید ضرب در دو چیه 😂 } { منظورم دوبرابر بیشتر گوجه شده بود }
.
.
.
فعلا 😘
دیدگاه ها (۱۳)

عشقی حقیقی

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

عشقی حقیقی

P18انیا:نه بابا هوا گرمه فقط🍅دامیان:خوب ما الان نامزدیم دیگه...

عشقی حقیقی پارت ۱۴

آوای شبپارت ۱۷ویو دامیانهاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

عشقی حقیقی

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

عشق حقیقی پارت:۶دامیان:هوم ذره ای بهت علاقه ندارمجولیا:خجالت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط