{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم رمان مثلث عشقی

پارت دوم رمان مثلث عشقی
غروب آفتاب رنگ عجیبی به آسمان داده بود. انگار که خون روی ابرها پاشیده شده باشه. جونگکوک، بعد از اینکه لیسا رو دید که دوباره با هیونجین حرف می‌زنه، با دل گرفته به سمت خونه راه افتاده بود. هدفونش رو توی گوشش گذاشت و سعی کرد به صدای موسیقی پناه ببره.

ناگهان، صدای فریاد بلندی از سمت حیاط مدرسه شنیده شد. فریادی که شبیه هیچ‌کدوم از شوخی‌های بچه‌ها نبود. بعد صدای فریادهای بیشتری اومد. جونگکوک هدفونش رو درآورد. بچه‌هایی که داشتن با وحشت از درهای خروجی فرار می‌کردن.

“چی شده؟” جونگکوک از کنار یکی از بچه‌ها که با ترس نفس‌نفس می‌زد، پرسید.

“اونا… اونا حمله کردن!” پسر با چشم‌های گرد شده جواب داد و بدون اینکه منتظر ادامه حرف جونگکوک بمونه، دوید.

جونگکوک گیج بود. “اونا کی هستن؟”

صدای غرش مبهمی از توی مدرسه به گوش می‌رسید. صداهایی که شبیه ناله بودن، اما با خشمی ناشناخته. جونگکوک برگشت و به سمت ساختمون مدرسه نگاه کرد. از پنجره‌های طبقه اول، سایه‌های نامشخصی به دیوار می‌خوردند.

ناگهان، لیسا رو دید که با صورتی رنگ‌پریده از ساختمون بیرون دوید. پشت سرش، جیسو و رزی بودن. “لیسا! اینجا چی کار می‌کنید؟ باید فرار کنید!” جونگکوک فریاد زد و به سمتشون دوید.

لیسا با چشم‌های پر از وحشت به جونگکوک نگاه کرد. “جونگکوک… اونا… اونا دیگه آدم نیستن!”

همون موقع، سایه‌ای از گوشه دید جونگکوک رد شد. یه نفر، با قدم‌های نامنظم و بدن کج و معوج، به سمتشون می‌آمد. لباس‌هاش پاره و خون‌آلود بود و صورتش… صورتش رنگ‌پریده و چشم‌هاش خالی از هرگونه هوشیاری بود. وقتی دهانش رو باز کرد، صدایی شبیه غرش ازش خارج شد.

“زامبی؟!” تهیونگ که با جیمین و شوگا از در پشتی مدرسه خارج شده بودن، با ناباوری فریاد زد.

وحشت مثل یه موج، جونگکوک و لیسا رو در بر گرفت. لیسا دست جونگکوک رو محکم گرفت. “اونا… دارن میان!”

از توی مدرسه، تعداد بیشتری از اون موجودات بیرون می‌ریختند. بعضی‌هاشون دانش‌آموز بودن، بعضی‌هاشون معلم‌ها… اما حالا فقط گرسنگی در چشم‌هاشون برق می‌زد.
دیدگاه ها (۹)

این پست برای یه خانم نازیه نامه از خاله کِلی به خانم توت فرن...

نامه ای دیگر ، برای بانویی دیگر نامه از طرف خاله کِلی به کسی...

پارت اول رمان مثلث عشقی ( عاشقانه مدرسه ای ) : صدای زنگ تفری...

سلام جوجه هااااا 🐣 عشقا من تصمیم گرفتم یه رمان شروع کنم به ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط