{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p24
جیمین مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.
«فعلاً نمی‌تونی.»
«کی جلوی منو می‌گیره؟»
جیمین بدون اینکه حتی یک قدم بهش نزدیک بشه، گفت:
«من.»
سکوت...
نینا برای چند لحظه فقط بهش خیره موند.
بعد با عصبانیت از کنارش رد شد.
«خودم راه خروج رو پیدا می‌کنم.»
جیمین حتی برنگشت نگاهش کنه.
فقط خیلی آروم به یکی از خدمتکارها گفت:
«کسی دنبالش نره.»
خدمتکار با تعجب پرسید:
«اگر فرار کرد.....»
جیمین نگاهش رو به انتهای راهرو دوخت گفت:
«نمی‌تونه.»

نینا بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه، با قدم‌های تند توی راهرو راه می‌رفت.
هر دری رو که می‌دید، باز می‌کرد.
یه اتاق.
یه کتابخونه.
یه سالن بزرگ.
اما هیچ‌کدوم راه خروج نبود.
با کلافگی زیر لب گفت:
«اینجا مگه هزارتوئه؟»
آخر سر کنار یه پنجره ایستاد.
پرده رو کنار زد...
و خشکش زد.
اون بیرون...
نه خیابون بود، نه شهر.
یه قلعه‌ی عظیم بین جنگل‌های تاریک قرار داشت و آسمون، با اینکه معلوم بود روزه، خاکستری و گرفته بود.
آروم زمزمه کرد:
«...این غیرممکنه.»
یه قدم عقب رفت.
«من خوابم...»
چند بار چشم‌هاش رو بست و باز کرد.
هیچی عوض نشد.
با ترس دوباره همون اتاق رو پیدا کرد و واردش شد
...
صدای در اومد.
یکی از خدمتکارها با یه سینی غذا وارد شد.
«ناهارتون...»
نینا سریع طرفش رفت.
«لطفاً... فقط بهم بگو اینجا کجاست.»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p25دختر با استرس به در نگاه کرد.«من... اج...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p26نینا با حرص نزدیک‌ترین بالش رو برداشت ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p23ساکت بود.نینا آروم پلک‌هاش رو تکون داد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p22نینا با وحشت به شکاف سیاهی که پشت سرش ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p6نینا با تعجب نگاهش کرد.«پس چرا هیچ‌وقت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط