‌
گام‌های بی‌اثرم را به دوش می‌کشَم؛
گام‌هایی آمیخته با وحشتِ وجود، که نایِ بازگشتن از سنگلاخ‌های ملال را ناامیدانه زمزمه می‌کنند.
پس از تاریکیِ اندوه،
نیم‌نگاهی می‌اندازم
به سنگ‌فرشِ فاصله‌ها
تا شاید
کورسوی چراغی وَهم‌آگین از دوردَست
مرا در بَر بگیرد و
بُگذرانَدَم از دلتنگی؛
از اینجا که منم،
تا آغوشِ نَرم‌ناک صدایت...
دیدگاه ها (۴)

عمو های من

صدیقه اسلامی

ᴘᴀʀᴛ35

چپتر دوم:شب از نیمه گذشته بود، اما عمارت بونتن هرگز نمی‌خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط