{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در لحظهای که به او فکر میکنم

در لحظه‌‌ای که به او فکر میکنم،
او را بیشتر دوست دارم
او از آدم ‌هایی بود که فکر کردن به آن‌ها،
دیدنِ آن‌ هاست!🥺

#به_طو_فکر_کردن_عجب_حالی_داره




ایستگاه توی مه گم شده…
خیابون خیسه و هوا سرد.

قطار آروم از دل دود رد میشه،
پنجره‌هاش تار،
بدنه‌اش محو،
انگار از دل یه #خاطره قدیمی گذشته باشه.

صدای چرخ‌ها روی ریل خیس می‌پیچه
و شهر زیر اون مه سنگین
ساکت نفس می‌کشه.

همه‌چی خاکستریه…
از اون لحظه‌هایی که آدم فکر می‌کنه
دیگه چیزی روشن نمی‌مونه.

اما توی همین مه
یه بوی خیلی کمرنگ هست…

یه چیزی شبیه #امید.
آروم،
خجالتی،
مثل چراغ کوچیکی
که هنوز
جایی توی این شهر
روشن مونده.



#فانتزی_های_یک_ذهن_مشوش
#گمشده_درشهر_خیال
#دلنوشته_عاشقانه



#Setareh_baroon
#Hamisheh_sabz
#Mistress_of_the_Moon
دیدگاه ها (۰)

یک دست جام باده و یک دست زلف یاررقصی چنین میانه میدانم ارزوس...

دُموعُها على خَدِّهاكَحراشفِ سَمكٍ تحتَ ضوءِ القمر.« اَشک‌ها...

با دیدن بعضی دل‌هاتنها چیزی که میفهمی این است؛گاهی خدادر خلق...

این شب‌ها همه‌ی افرادی که در خیابان‌های شهر، پرچم به دست ایس...

#سناریو#درخواستی#چندپارتی(پارت اخر) وقتی توی اتاق خوابمونیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط