{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بسم رب الشهداء...

بسم رب الشهداء...


شهیدحجت اسدی...



● داستان یک عکس

رمضان سال پیش بود که حملات داعش به عراق بالا گرفته بود.
با آقا حجت رفتیم کربلا برای دفاع از عتبات.
وقتی رسیدم حرم رفتیم پیش نماینده آقای سیستانی...
گفتیم برای جهاد آمده‌ایم...
شرایطمان  را گفتیم...
هرچیزی که می توانست موثر باشد در راضی کردنشان بیان کردیم؛ اما نشد.
گفتند آقای سیستانی جهاد را واجب کفایی می‌دانند...
به اندازه هم نیرو داریم،نمی شود...

عکس را فردای آن روز گرفتیم.
یک ساعت قبل از نماز بیدار شدم. به حجت گفتم "من میرم حرم".
وارد حرم که شدم دیدم پرنده پر نمیزند. حسابی خلوت.
کمی که جلوتر رفتم دیدم فقط نیروهای نظامی هستند.
هرچه جویا شدم کسی چیزی نگفت.
سریع برگشتم پیش حجت.
گفتم "پاشو بریم حرم".
رفتیم و این عکس را گرفتیم.
یکی از عراقی ها با دوربینش عکس را گرفت و بیرون حرم بهمان داد.
درباره اوضاع پرسیدیم.
گفت شهر در حالت نظامی است. سیدی که مشهور شده به سید یمانی تهدید کرده به کربلا حمله می کند.
برای همین بود که توی حرم فقط نیروی نظامی بود...

ما برای جهاد رفته بودیم. نصیبمان نشد. اما توانستیم یک دل سیر، تنهایی آقا را زیارت کنیم...


شهادت بی لیاقت های جامونده صلوات...
دیدگاه ها (۱)

🍂 ناطق نوری بعد از نماز جماعت، برای جوراب ریش ریش آقا گریه ک...

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

آیا این تصویر، شمایل واقعی امام رضا علیه‌السلام است؟روایتی ع...

سلام دوستان می‌خوام محتویات خوابم در مورد نیما بگم چند روز ...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

خاطره ای زیبا از علامه حسن زاده آملیآخوندا ما رو ول نمی کنند...

اینجا چقدر آسمان نزدیک است...

عشق مافیایی 🔪🩸🖤 پارت :۱۶ ویو لارا: ساعت هفت بود که بلند شدم...

رمان عشق ممنوع

رمان : قلب در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط