عمارت تشنه [پارت 1]
عمارت تشنه [پارت 1]
از زبان آنی:
توی خواب زیبام بودم و داشتم با کراشم حرف میزدم تو خواب که یهو با صدای داد مادر عزیز و گرامیام بیدار شدم.
مامان:[پاشو دیگه نکنه میخوای من جا تو برم دانشگاه هااااااا؟]
من:[ بیدارم بیدارم ]
مامان :[ بیداری ها؟ اصن به من چه هرکاری میخوای بکن]*از اتاق میره بیرون*
با خواب آلودگی بلند شدم و رفتم دستشویی و بعدش لباسم رو پوشیدم و از اتاقم رفتم بیرون که دیدم مامانم طبق معمول پا تلفن و داره با یه مرد لاس میزنه .
وقتی مامان منو دید فقط برام دست تکون داد به عنوان خداحافظی و منم رفتم بیرون.
چهارسال از مرگ پدرم گذشته بود و هنوز هم قاتل پیدا نشده بود.
تو فکر خودم بودم که نزدیک در دانشگاه یهو یه ماشین لوکس و مدل بالا با سرعت در دانشگاه ایستاد.
با اخم به ماشین نگاه کردم که از ماشین چهارتا پسر جذاب اومدن بیرون. لامصبا یه هیکلی داشتن آدم دلش میخواست لیسشون بزن_اَهههه چرا من دارم به اینا فکر میکنم درحالی که اینا حتی نگاهم نمیکنن(نگران نباش بعدا جز اینکه نگاهت کنن میکننت_🌝📿)
رفتم تو دانشگاه و رفتم تو کلاس و نشستم که چند دقیقه بعد همون پسرا اومدن تو کلاس .
همونجوری هنگ کرده داشتم نگاهشون میکردم که با صدای استاد نگاهم رفت سمت استاد.
استاد:[ خب بچهها امروز چهارتا پسر جدید به کلاسمون اضافه میشه. ]
چهارتاشون اومدن جلو و وایسادن.
استاد اشاره کرد به اون پسری که یه گرگ همراهش بود و با یک نگاه سرد و بیاحساس داشت نگاه میکرد.
استاد: [ایشون الکس بلادوین هستن.]
بعد رو به اون پسر هیکلی تر که قدش بلند تر از همشون اشاره کرد.
استاد:[ ایشون هم ویکتور بلادوین هستن. ]
اینبار اشاره کرد به اون یکی پسره که موهاش روشن بود و یک لبخند شیطون رو لبش بود.
استاد:[ و این هم لایتو بلادوین هست. ]
و بالاخره به آخری رسید که انگار خشن تر بود و دستکش پوشیده بود.
استاد: [و آخرین همکلاسی جدیدتون هم رین بلادوین هستن.
امیدوارم باهاشون صمیمی بشید و مشکلی پیش نیاد.]
صمیمی بشن؟هه...همین الانشم دخترای کلاس دهنشون آب افتاده.
*چند ساعت بعد *
بالاخره کلاس ها تموم شد و از دانشگاه زدم بیرون و توی راه داشتم به اون برادرای بلادوین فکر میکردم.
خب این از پارت یک و چون اولین باری ک من دارم رمان مینویسم اگه گوه شد تقصیر شماعه🌝👍🏻
از زبان آنی:
توی خواب زیبام بودم و داشتم با کراشم حرف میزدم تو خواب که یهو با صدای داد مادر عزیز و گرامیام بیدار شدم.
مامان:[پاشو دیگه نکنه میخوای من جا تو برم دانشگاه هااااااا؟]
من:[ بیدارم بیدارم ]
مامان :[ بیداری ها؟ اصن به من چه هرکاری میخوای بکن]*از اتاق میره بیرون*
با خواب آلودگی بلند شدم و رفتم دستشویی و بعدش لباسم رو پوشیدم و از اتاقم رفتم بیرون که دیدم مامانم طبق معمول پا تلفن و داره با یه مرد لاس میزنه .
وقتی مامان منو دید فقط برام دست تکون داد به عنوان خداحافظی و منم رفتم بیرون.
چهارسال از مرگ پدرم گذشته بود و هنوز هم قاتل پیدا نشده بود.
تو فکر خودم بودم که نزدیک در دانشگاه یهو یه ماشین لوکس و مدل بالا با سرعت در دانشگاه ایستاد.
با اخم به ماشین نگاه کردم که از ماشین چهارتا پسر جذاب اومدن بیرون. لامصبا یه هیکلی داشتن آدم دلش میخواست لیسشون بزن_اَهههه چرا من دارم به اینا فکر میکنم درحالی که اینا حتی نگاهم نمیکنن(نگران نباش بعدا جز اینکه نگاهت کنن میکننت_🌝📿)
رفتم تو دانشگاه و رفتم تو کلاس و نشستم که چند دقیقه بعد همون پسرا اومدن تو کلاس .
همونجوری هنگ کرده داشتم نگاهشون میکردم که با صدای استاد نگاهم رفت سمت استاد.
استاد:[ خب بچهها امروز چهارتا پسر جدید به کلاسمون اضافه میشه. ]
چهارتاشون اومدن جلو و وایسادن.
استاد اشاره کرد به اون پسری که یه گرگ همراهش بود و با یک نگاه سرد و بیاحساس داشت نگاه میکرد.
استاد: [ایشون الکس بلادوین هستن.]
بعد رو به اون پسر هیکلی تر که قدش بلند تر از همشون اشاره کرد.
استاد:[ ایشون هم ویکتور بلادوین هستن. ]
اینبار اشاره کرد به اون یکی پسره که موهاش روشن بود و یک لبخند شیطون رو لبش بود.
استاد:[ و این هم لایتو بلادوین هست. ]
و بالاخره به آخری رسید که انگار خشن تر بود و دستکش پوشیده بود.
استاد: [و آخرین همکلاسی جدیدتون هم رین بلادوین هستن.
امیدوارم باهاشون صمیمی بشید و مشکلی پیش نیاد.]
صمیمی بشن؟هه...همین الانشم دخترای کلاس دهنشون آب افتاده.
*چند ساعت بعد *
بالاخره کلاس ها تموم شد و از دانشگاه زدم بیرون و توی راه داشتم به اون برادرای بلادوین فکر میکردم.
خب این از پارت یک و چون اولین باری ک من دارم رمان مینویسم اگه گوه شد تقصیر شماعه🌝👍🏻
- ۲۳۸
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط