اسم رمان: عشق یا نفرت
اسم رمان: عشق یا نفرت
عنوان: سایههای سئول
پارت ۲
عمارتِ مجللِ دو-هی در قلبِ تپندهی سئول، دژی غیرقابل نفوذ بود که حتی نورِ ماه هم به حریمِ خصوصیاش راه نداشت.
او پشتِ میزِ کارِ مشکیاش نشست و آن ظاهرِ کیوتِ کوچه را مثلِ یک ماسکِ بیمصرف، از چهرهاش پاک کرد.
در این تاریکی، او نه آن دخترِ معصوم، بلکه بیرحمترین و قدرتمندترین مافیای شهر بود که همه از نامش وحشت داشتند.
محافظانِ بلندقامتش در حالی که سرشان را پایین انداخته بودند، گزارشِ ناکامیِ آدمربایان در کوچه را به او ارائه دادند.
دو-هی با صدایی سرد و برنده گفت: «باید سریعتر اون کوچولو رو شناسایی میکردید، حق ندارید اجازه بدید کسی از قلمروِ من عبور کنه.»
هیچکس در کلِ سئول نمیدانست که چهرهی واقعیِ او چیست؛ این راز تنها نزدِ خدمتکارانِ وفادار و بادیگاردهایش محفوظ مانده بود.
در همان لحظه، در یک رستورانِ مجلل، هیون-وو با وون-کوک دربارهی ماجرای نجاتِ جیان در آن کوچهی خلوت گفتگو میکرد.
هیون-وو جرعهای از نوشیدنیاش را نوشید و با لحنی شکاک گفت: «اون فرشتهنما، هر کی بود، بویِ مرگ میداد.»
او نمیدانست که آن «فرشته» همان کسی که سالهاست زندگیِ تجاری و شخصیِ او را زیرِ سایهی خودش نگه داشته است.
پارک سوآ که واردِ بحث شد، با نگرانی افزود: «رئیس پارک مشکوک شده، اون میخواد بدونه چه کسی جرئت کرده به محدودهیِ ما نزدیک بشه.»
دو-هی در عمارتش، تصویرِ دوربینهای مداربستهیِ کوچه را تماشا میکرد و با دیدنِ چهرهیِ وحشتزدهیِ هیون-وو، لبخندی شیطانی زد.
او به خوبی میدانست که هیون-وو درگیرِ چه بازیِ کثیفی شده و حالا جیان، نقطه ضعفِ بزرگی برای او محسوب میشد.
خدمتکارِ مخصوصش، فنجانِ چای را روی میز گذاشت و با احترام گفت: «بانو، آیا نیاز هست مستقیماً واردِ کارزار بشیم؟»
دو-هی به پنجره خیره شد؛ او به چیزی فراتر از انتقام فکر میکرد، او میخواست تمامِ مهرههای شطرنج را در دست بگیرد.
سئولِ مدرن، زیرِ پایِ او میلرزید و این تازه آغازِ بازیای بود که هیچکس قدرتِ پایان دادنش را نداشت.
هیچکس نمیدانست او همان کسی است که در کوچهها با لبخند و در تاریکی با اسلحه، حکمِ مرگ و زندگی صادر میکند.
سایهها در حالِ بلندتر شدن بودند و قهرمانِ داستانِ ما، آرام و بیصدا، برای قدمِ بعدی آماده میشد. ✨🌑
برای پارت بعدی لایک هارو ۱۲ تا بکنید✨
عنوان: سایههای سئول
پارت ۲
عمارتِ مجللِ دو-هی در قلبِ تپندهی سئول، دژی غیرقابل نفوذ بود که حتی نورِ ماه هم به حریمِ خصوصیاش راه نداشت.
او پشتِ میزِ کارِ مشکیاش نشست و آن ظاهرِ کیوتِ کوچه را مثلِ یک ماسکِ بیمصرف، از چهرهاش پاک کرد.
در این تاریکی، او نه آن دخترِ معصوم، بلکه بیرحمترین و قدرتمندترین مافیای شهر بود که همه از نامش وحشت داشتند.
محافظانِ بلندقامتش در حالی که سرشان را پایین انداخته بودند، گزارشِ ناکامیِ آدمربایان در کوچه را به او ارائه دادند.
دو-هی با صدایی سرد و برنده گفت: «باید سریعتر اون کوچولو رو شناسایی میکردید، حق ندارید اجازه بدید کسی از قلمروِ من عبور کنه.»
هیچکس در کلِ سئول نمیدانست که چهرهی واقعیِ او چیست؛ این راز تنها نزدِ خدمتکارانِ وفادار و بادیگاردهایش محفوظ مانده بود.
در همان لحظه، در یک رستورانِ مجلل، هیون-وو با وون-کوک دربارهی ماجرای نجاتِ جیان در آن کوچهی خلوت گفتگو میکرد.
هیون-وو جرعهای از نوشیدنیاش را نوشید و با لحنی شکاک گفت: «اون فرشتهنما، هر کی بود، بویِ مرگ میداد.»
او نمیدانست که آن «فرشته» همان کسی که سالهاست زندگیِ تجاری و شخصیِ او را زیرِ سایهی خودش نگه داشته است.
پارک سوآ که واردِ بحث شد، با نگرانی افزود: «رئیس پارک مشکوک شده، اون میخواد بدونه چه کسی جرئت کرده به محدودهیِ ما نزدیک بشه.»
دو-هی در عمارتش، تصویرِ دوربینهای مداربستهیِ کوچه را تماشا میکرد و با دیدنِ چهرهیِ وحشتزدهیِ هیون-وو، لبخندی شیطانی زد.
او به خوبی میدانست که هیون-وو درگیرِ چه بازیِ کثیفی شده و حالا جیان، نقطه ضعفِ بزرگی برای او محسوب میشد.
خدمتکارِ مخصوصش، فنجانِ چای را روی میز گذاشت و با احترام گفت: «بانو، آیا نیاز هست مستقیماً واردِ کارزار بشیم؟»
دو-هی به پنجره خیره شد؛ او به چیزی فراتر از انتقام فکر میکرد، او میخواست تمامِ مهرههای شطرنج را در دست بگیرد.
سئولِ مدرن، زیرِ پایِ او میلرزید و این تازه آغازِ بازیای بود که هیچکس قدرتِ پایان دادنش را نداشت.
هیچکس نمیدانست او همان کسی است که در کوچهها با لبخند و در تاریکی با اسلحه، حکمِ مرگ و زندگی صادر میکند.
سایهها در حالِ بلندتر شدن بودند و قهرمانِ داستانِ ما، آرام و بیصدا، برای قدمِ بعدی آماده میشد. ✨🌑
برای پارت بعدی لایک هارو ۱۲ تا بکنید✨
- ۱۰۵
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط