تاجی در دو جهان Une couronne dans deux mondes

Part. {7}

جولیا

راهروهای قصر بی‌پایان به نظر می‌رسیدند.

دیوارهای سفید با رگه‌های طلایی زیر نور لوسترهای کریستالی می‌درخشیدند و هر چند قدم، نگهبانی با احترام سر خم می‌کرد.

همه او را می‌شناختند.

همه فکر می‌کردند او همان «ات» است.

اما خودش...

حتی نام واقعی این دنیا را هم نمی‌دانست.

خدمتکار موطلایی در سکوت کنارش راه می‌رفت تا اینکه مقابل دری بزرگ ایستاد.

در با صدای آرامی باز شد.

اتاقی وسیع با پنجره‌هایی بلند، کتابخانه‌ای عظیم، شومینه‌ای مرمرین و تختی سلطنتی نمایان شد.

خدمتکار لبخند کم‌رنگی زد.

ـ خوش آمدید، بانوی من.

جولیا وارد شد و با دقت اطراف را نگاه کرد.

همه چیز مرتب بود.

بیش از حد مرتب...

انگار صاحب این اتاق به نظم وسواس داشت.

خدمتکار گفت:

ـ اگر چیزی لازم داشتید، فقط زنگ نقره‌ای کنار تخت را به صدا درآورید.

جولیا لبخند کوتاهی زد.

ـ ممنونم.

خدمتکار چند لحظه مردد ماند.

ـ بانوی من...

جولیا به او نگاه کرد.

ـ شاید حافظه‌تان برگردد، اما لطفاً خودتان را تحت فشار نگذارید.

بعد آرام تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت.

با بسته شدن در...

برای اولین بار، جولیا تنها ماند.

نفس عمیقی کشید.

ـ خب...

نگاهش را دور اتاق چرخاند.

ـ باید بفهمم تو چه کسی بودی، ات...

شروع به جست‌وجو کرد.

قفسه‌های کتاب...

کمد لباس...

کشوهای میز...

همه چیز منظم بود.

اما هیچ دفتر خاطراتی وجود نداشت.

هیچ نامه‌ای.

هیچ سرنخی.

انگار کسی عمداً گذشته این دختر را از اتاقش پاک کرده بود.

در همان لحظه، نگاهش به قاب عکسی روی میز افتاد.

آن را برداشت.

دختری با موهای سرخ و چشمان سبز زمردی...

کنار همان ولیعهد ایستاده بود.

هر دو لبخند می‌زدند.

جولیا آرام زیر لب گفت:

ـ پس... واقعاً خواهر و برادر بودید.

اما چیزی در عکس توجهش را جلب کرد.

روی گردن ات...

گردنبندی نقره‌ای دیده می‌شد.

همان گردنبندی که اکنون دور گردن خودش نبود.

اخم کرد.

ـ پس گردنبندش کجاست؟

ناگهان...

تق... تق...

صدای ضربه‌ای آرام به در بلند شد.

جولیا سریع عکس را سر جایش گذاشت.

ـ بفرمایید.

در باز شد.

یکی از خدمتکاران وارد شد و با احترام تعظیم کرد.

ـ بانوی من... اعلیحضرت ولیعهد دستور داده‌اند تمام وسایل شخصی شما برای جلوگیری از فشار ذهنی فعلاً در خزانه سلطنتی نگهداری شود.

جولیا در دلش لرزید.

«وسایل شخصی؟»

«یعنی آن گردنبند هم آنجاست؟»

خدمتکار ادامه داد:

ـ همچنین، امشب جلسه شورای سلطنتی برگزار می‌شود.

جولیا متعجب پرسید:

ـ جلسه... برای چه؟

خدمتکار مکثی کرد.

ـ درباره حمله‌ای که دیروز به کالسکه شما شد.

جولیا برای لحظه‌ای نفسش بند آمد.

«حمله؟»

پس ات فقط تصادف نکرده بود...

کسی قصد جانش را داشت.

خدمتکار آرام گفت:

ـ همه تصور می‌کنند آن حمله، یک سوءقصد به خاندان سلطنتی بوده است.

وقتی خدمتکار رفت، جولیا کنار پنجره ایستاد.

در باغ‌های وسیع قصر، ده‌ها شوالیه در حال تمرین بودند.

اما نگاه او فقط روی یک نفر ثابت ماند.

ولیعهد.

او از دور ایستاده بود و مستقیم به پنجره اتاق خواهرش نگاه می‌کرد.

چشمان طلایی‌اش آرام بود...

اما در آن آرامش، تردیدی پنهان دیده می‌شد.

انگار قلبش چیزی را باور نمی‌کرد...

و ذهنش تازه شروع به کنار هم گذاشتن تکه‌های این معما کرده بود.

و جولیا هنوز نمی‌دانست...

بزرگ‌ترین راز این قصر، نه حمله به شاهدخت بود...

و نه فراموشی او.

بلکه حقیقتی بود که اگر فاش می‌شد، سرنوشت تمام امپراتوری را تغییر می‌داد.
دیدگاه ها (۰)

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part<67فصل سی‌ام | د...

پارت ۱

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

چند پارتی تهیونگ

تکاپو پارت 108:امیدوارم اشتباه باشه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍چند ساعت از باز...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 36چند روز از برگشتن ویولت و هوسوک به...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀اسما مدت زیادی به صفحه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط