سناریو چند پارتی از شیبا تایجو
سناریو چند پارتی از شیبا تایجو🦈🧸✨
🌸。・゚Scenario Sky ゚・。🌸
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
ویوی آنیکا:
«هـ...هاااااااا؟لطفا بگو که چیزی نگفتمممم!»و دوباره دستام رو روی صورتم گرفتم...اما گوشام سرخ سرخ بودن...
«خوب...چیزی نگفتی...اما من نشنیده میگیرم🙂↕️» سریع به تایجو نگاه کردم و با قیافه سرخ شده گفتم«هااااا؟ت..تایحو_ســان منظورتون چـــیـــه؟لطفا!»-وایییییییی خداااااا چرا این قیافش انقدر جوذابههههههه؟خدااا دلم میخواد بگیرم انقد ببوسمششش،ولی نه باید خودمو کنترل کنم-بعد از اون خنده های ریزش سرش رو بالا آورد و توی چشمام نگاه کرد.نکاهش به شدت نرمممممم بود!واقعا خیلی هاتهههههه آی نَنههههه!
ویوی تایجو:
واقعا وقتی سرخ میشه خیلی خیلی خوشگل میشه...واقعا دلم میخواد که باهام باشه...
«تـ...تایجو_سان؟می...میخواستم یه چیز مهمی رو بهتون بگم!»
«هـوم؟چی میخواستی بگی؟»(بِرار چه مشتاقی!🙂✨)
«خـ...خوب،تایجو_سان...من...من،میخواستم بدونم که...که...آم...میشه که...که...ما باهم...د..د..دوست،بـ..باشیم؟»(این حرفارو با سرخی تا ناموس گفت جوری که تا خشتگ سرخ بود😐👍🏻)
از زبان راوی:
تایجو با این حرف آنیکا،تایجو خنده ی بلندی سر داد،جوری که آنیکا محو خندش شد.
«اوووو آنیکا-خنده-قفط همین؟بخاطر این چرا انقد سرخ شدی-خنده-!؟»وبعله...آنیکا از خجالت باز هم دستاش رو روی صورتش گذاشت و گفت:«لطفا خفه شوووووو تایجو_سانننن لطفاا!»
یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم و برگشت و با تعجب و سرخی نگاهم کرد و منم لپش رو بوسیدم.وتقعا لپش گرم بود...
ویوی آنیکا:
«لطفا خفه شوووووو تایجو_سانننن لطفاا!»خدااااااخنده هاش هم مثل خودش زیباعههههه عرررررررررر دلم میخواد که خودش رو بکنم توی شیشه و هروقت که خواستم گوشش بدم...بعدش هم به
یه چیزی رو دور کمرم حس کردم و برگشتم و نگاهش کردم و دیدم که...که..کهههه....تـــــایــــجــــو_ســـان داره اون رو میبوسهههههههه!!سریع خون مماخ شدم....که فهمید و برگشت و با نگرانی نگاهم کرد...منم دوباره بیهوش شدم...و دیگه چیزی یادم نمیاد...
ویوی تایجو:
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
✦・゚:S C E N A R I O S K Y
چون بچه های خوبی بودی_
🌸。・゚Scenario Sky ゚・。🌸
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
ویوی آنیکا:
«هـ...هاااااااا؟لطفا بگو که چیزی نگفتمممم!»و دوباره دستام رو روی صورتم گرفتم...اما گوشام سرخ سرخ بودن...
«خوب...چیزی نگفتی...اما من نشنیده میگیرم🙂↕️» سریع به تایجو نگاه کردم و با قیافه سرخ شده گفتم«هااااا؟ت..تایحو_ســان منظورتون چـــیـــه؟لطفا!»-وایییییییی خداااااا چرا این قیافش انقدر جوذابههههههه؟خدااا دلم میخواد بگیرم انقد ببوسمششش،ولی نه باید خودمو کنترل کنم-بعد از اون خنده های ریزش سرش رو بالا آورد و توی چشمام نگاه کرد.نکاهش به شدت نرمممممم بود!واقعا خیلی هاتهههههه آی نَنههههه!
ویوی تایجو:
واقعا وقتی سرخ میشه خیلی خیلی خوشگل میشه...واقعا دلم میخواد که باهام باشه...
«تـ...تایجو_سان؟می...میخواستم یه چیز مهمی رو بهتون بگم!»
«هـوم؟چی میخواستی بگی؟»(بِرار چه مشتاقی!🙂✨)
«خـ...خوب،تایجو_سان...من...من،میخواستم بدونم که...که...آم...میشه که...که...ما باهم...د..د..دوست،بـ..باشیم؟»(این حرفارو با سرخی تا ناموس گفت جوری که تا خشتگ سرخ بود😐👍🏻)
از زبان راوی:
تایجو با این حرف آنیکا،تایجو خنده ی بلندی سر داد،جوری که آنیکا محو خندش شد.
«اوووو آنیکا-خنده-قفط همین؟بخاطر این چرا انقد سرخ شدی-خنده-!؟»وبعله...آنیکا از خجالت باز هم دستاش رو روی صورتش گذاشت و گفت:«لطفا خفه شوووووو تایجو_سانننن لطفاا!»
یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم و برگشت و با تعجب و سرخی نگاهم کرد و منم لپش رو بوسیدم.وتقعا لپش گرم بود...
ویوی آنیکا:
«لطفا خفه شوووووو تایجو_سانننن لطفاا!»خدااااااخنده هاش هم مثل خودش زیباعههههه عرررررررررر دلم میخواد که خودش رو بکنم توی شیشه و هروقت که خواستم گوشش بدم...بعدش هم به
یه چیزی رو دور کمرم حس کردم و برگشتم و نگاهش کردم و دیدم که...که..کهههه....تـــــایــــجــــو_ســـان داره اون رو میبوسهههههههه!!سریع خون مماخ شدم....که فهمید و برگشت و با نگرانی نگاهم کرد...منم دوباره بیهوش شدم...و دیگه چیزی یادم نمیاد...
ویوی تایجو:
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
✦・゚:S C E N A R I O S K Y
چون بچه های خوبی بودی_
- ۴.۰k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط