{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چهارشنبه95/05/20ساعت17:49

چهارشنبه95/05/20ساعت17:49

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی ..همراهش بود
و به بازرگان گفت :
از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت ..
سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند وبرایش یک بشکه عسل ببرد ...
آن مرد تعجب کرد وگفت
ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی .
تاجر جواب داد :
ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند ومن در حد و اندازه خودم به او میدهم ..
اگر کسی که صدقه میداد به خوبی میدانست ومجسم میکرد که صدقه ی او پیش از دست نیازمند در دست خدا قرار می گیرد ...
هراینه لذت دهنده بیش از لذت گیرنده بود

این یک معامله با خداست.
دیدگاه ها (۴۴)

پنجشنبه95/05/21ساعت18:11زشت_ترین_جای_بدن ! زشت‌ترین قسمت بدن...

جمعه95/05/22ساعت21:37‏‎«دارو» و «دوست»...؛هر دو دردها را تسک...

دوشنبه95/05/18ساعت19:20انسان با سه چیز مغرور میشود 1- نام بز...

یکشنبه95/05/17ساعت11:35گنجشک به خدا گفت لانه کوچکی داشتم آر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط