{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرزندی که گرمای آغوش مادرش رو نچشیده باشه روستا رو آتی

فرزندی که گرمای آغوش مادرش رو نچشیده باشه... روستا رو آتیش میزنه تا خودش رو گرم کنه!
نه برای انتقام... نه از روی نفرت...
بلکه برای لمس گرمایی که هرگز نچشیده...
و بعد وقتی گرما پوستش را برای اولین بار نوازش میکند...
چشمانش گشاد می‌شود، نفس هایش سخت می‌شود، بدنش میلرزد، قلبش سنگین می‌شود و برای لحظه‌ی می‌ایستد...
احساسی که در وجودش شکل می‌گیرد با هر چیزی که تا کنون حس کرده متفاوته... لذت بخشه! اعتیاد‌آوره...
پس او معتاد اون حس میشه! بعد سالها سرما، گرما کوچک یک کبریت میتواند گرم تر از هزار شومینه باشد.
پس او می‌سوزاند... نه چون میخواد!
می‌سوزاند چون آن گرما، آن آتش... به روح مرده و سرد او حس زندگی می‌دهد...
اما تراژدی اینجاست که حتی سهمگین‌ترین آتش هم نمیتواند خلایی که از نبود آغوش پدید اومده رو پر کند!
اما او می‌سوزاند چون راه دیگری برای بدست آوردن 'حس زنده بودن' نمی‌شناسد...
و جهان بدون اینکه بفهمد، ویران‌گر خسته اش را قضاوت میکند در حالی که او فقط میخواست حس کنه...
حتی اگر حس زندگی، توی آتش معنا شده بود!
دیدگاه ها (۲)

شرور، تا زمانی که داستان از زبانِ قهرمان روایت می‌شود، تنها ...

"آدم‌ها رو نمی‌شه دسته‌بندی کرد… نه برحسب جنسیت، نه ظاهر، نه...

نقص هایت را می پرستم پارت پنجم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط