𝐑𝐮𝐝𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐜𝐮𝐭𝐞²
𝐑𝐮𝐝𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐜𝐮𝐭𝐞²
یک ماه از شب دعوات با آلبوس گذشته بود.گاهی سعی میکرد ازت عذرخواهی کنه.سعی میکرد از دلت دربیاره.ولی تو معمولاً راهت رو کج میکردی و میرفتی.از کلاس معجون سازی بیرون اومدی.سرکلاس ارائه داشتی و وقتی که حرفت تموم شد استادتون با لحن کم و بیش جدی ای از بچه ها خواسته بود تشویقت کنن و تو خیلی خیلی خوشحال بودی چون اون کسی نبود که همینطوری کسی رو تشویق کنه.یه پسر ریونکلاوی که میشناختیش اومد کنارت و شروع کرد به راه رفتن همراه تو.آروم گفت"خیلی برات خوشحال شدم ملودی.تو واقعاً باهوشی!میدونی...گرین تا حالا نگفته بود واسه کسی دست بزنیم."
لبخند زدی و گفتی"ممنون رابی."
با لحن خجالت زده ای گفت"میتونم به یه قهوه مهمونت کنم؟"
یکم فکر کردی"آره...فکر کنم میتونی.ساعت چند و کجا؟"
گل از گلش شکفت.گفت"ساعت شیش و نیم هاگزمید میبینمت"
گفتی"میبینمت"و راهت رو به سمت کتابخونه اسلیتیرین کج کردی.نشستی پشت یه میز و از اونجایی که بقیه روز کلاسی نداشتی شروع کردی به درس خوندن برای امتحان فردا.ذهنت جمع نمیشد.احساس عذاب وجدان داشتی.تو حسی به رابرت نداشتی ولی فقط بخاطر اینکه حواست از رابطه داغون شدهت با آلبوس پرت شه.خودت هم اینو میدونستی ولی چه اهمیتی داشت؟به خودت گفتی عشق که همیشه در نگاه اول نیست.گاهی کم کم به وجود میاد.رابرت پسر بانمکی بود.قدبلند و لاغر با پوست سبزه چشمهای مشکی و موهای حالت دار مشکی براق.باهوش و بانمک بود و تا حالا با دختری ندیده بودیش.بهش حس خوبی داشتی.حس میکردی قابل اعتماده.بعد از تقریباً یک ساعت تلاش برای درس خوندن بیخیال شدی.وسایلت رو جمع کردی و برگشتی خوابگاه.تنوع لباسهات خیلی زیاد نبود پس یه ژاکت بادمجونی که کم و بیش نو بود و به پوست سفیدت میومد رو با یه شلوار راسته لی مشکی و نیم بوت های سیاهت ست کردی.موهای صاف مشکیت رو بالای سرت جمع کردی و یکم بالم لب زدی.از خوابگاه زدی بیرون و به سمت هاگزمید حرکت کردی.
یک ماه از شب دعوات با آلبوس گذشته بود.گاهی سعی میکرد ازت عذرخواهی کنه.سعی میکرد از دلت دربیاره.ولی تو معمولاً راهت رو کج میکردی و میرفتی.از کلاس معجون سازی بیرون اومدی.سرکلاس ارائه داشتی و وقتی که حرفت تموم شد استادتون با لحن کم و بیش جدی ای از بچه ها خواسته بود تشویقت کنن و تو خیلی خیلی خوشحال بودی چون اون کسی نبود که همینطوری کسی رو تشویق کنه.یه پسر ریونکلاوی که میشناختیش اومد کنارت و شروع کرد به راه رفتن همراه تو.آروم گفت"خیلی برات خوشحال شدم ملودی.تو واقعاً باهوشی!میدونی...گرین تا حالا نگفته بود واسه کسی دست بزنیم."
لبخند زدی و گفتی"ممنون رابی."
با لحن خجالت زده ای گفت"میتونم به یه قهوه مهمونت کنم؟"
یکم فکر کردی"آره...فکر کنم میتونی.ساعت چند و کجا؟"
گل از گلش شکفت.گفت"ساعت شیش و نیم هاگزمید میبینمت"
گفتی"میبینمت"و راهت رو به سمت کتابخونه اسلیتیرین کج کردی.نشستی پشت یه میز و از اونجایی که بقیه روز کلاسی نداشتی شروع کردی به درس خوندن برای امتحان فردا.ذهنت جمع نمیشد.احساس عذاب وجدان داشتی.تو حسی به رابرت نداشتی ولی فقط بخاطر اینکه حواست از رابطه داغون شدهت با آلبوس پرت شه.خودت هم اینو میدونستی ولی چه اهمیتی داشت؟به خودت گفتی عشق که همیشه در نگاه اول نیست.گاهی کم کم به وجود میاد.رابرت پسر بانمکی بود.قدبلند و لاغر با پوست سبزه چشمهای مشکی و موهای حالت دار مشکی براق.باهوش و بانمک بود و تا حالا با دختری ندیده بودیش.بهش حس خوبی داشتی.حس میکردی قابل اعتماده.بعد از تقریباً یک ساعت تلاش برای درس خوندن بیخیال شدی.وسایلت رو جمع کردی و برگشتی خوابگاه.تنوع لباسهات خیلی زیاد نبود پس یه ژاکت بادمجونی که کم و بیش نو بود و به پوست سفیدت میومد رو با یه شلوار راسته لی مشکی و نیم بوت های سیاهت ست کردی.موهای صاف مشکیت رو بالای سرت جمع کردی و یکم بالم لب زدی.از خوابگاه زدی بیرون و به سمت هاگزمید حرکت کردی.
- ۲۲۳
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط