که دیدم مامانم اومد تو
که دیدم مامانم اومد تو
ا.ت:اوما اتفاقی افتاده
م.ا:نه عزیزم میخوام راجب ی چیز مهم صحبت کنم
ا.ت:باشه بیا بشینیم
دوتامون رفتیم و روی کاناپه نشستیم
ا.ت:خب چی شده
م.ا:ام خب...
ا.ت:وا اوما چی شده؟
م.ا:ا.ت تو کوک رو دوست داری؟
ا.ت:معلومه
م.ا:در این حد که بخوای باهاش ازدواج کنی
ا.ت:آره خیلی دوسش دارم
م.ا:اوف خداروشکر
ا.ت:الان کار مهمت این بود
م.ا:ا.ت مامان بزرگ تو و کوک گفتن که باید باهم ازدواج کنید
ا.ت:دا...داری شوخی میکنی؟
م.ا:یعنی تو دوست نداری
ا.ت:یوهوووو من عاشقشم
م.ا:(خنده)
ا.ت:فقط به کوک نگید میخوام من بهش بگم
مامان:باشه عزیزم
یهو صدای در اومد با مامانم رفتیم پایین که کوک رو دیدم و پریدم بغلش
ا.ت:سلام عشقم
کوک:سلام عزیزم خوبی؟
ا.ت:عالیم
کوک:چی شده مگه؟
ا.ت:بیا بریم تو اتاق بهت میگم
کوک:باشه بریم من و کوک رفتیم تو اتاق و نشستیم رو تخت
ا.ت:خب...(کل داستان رو میگه)
(ویو م.ا)
کوک و ا.ت رفتن بالا یکم از استرسم کم شد چون اونا واقعا همو دوست دارن منو م.ک منتظر روی کاناپه نشسته بودیم که یهو صدای جیغ کوک اومد خواستیم بریم بالا که دیدم کوک ا.ت رو بغل کرده و داره میاد پایین
ا.ت:سرم کیج رفت خنگول
کوک:ما داریم ازدواج میکنیم یوهووو
همه:(خنده)
م.ا:خوشحالم که خودتونم دوست دارید
م.ک:ولی گفته باشم من نمیتونم یکی دوسال صبر کنم من نوم رو میخوام
کوک:منم موافقم
ا.ت:کوک
کوک:جانم
ا.ت:ببند
همه:(خنده)
بورام:مبارک باشه
ا.ت:ام...ممنون
بورام:ا.ت یه لحظه با من میای
(ویو ا.ت)
کوک دستم رو محکم گرفت اما من آروم گفتم اتفاقی نمیافته و دستم رو ار دستش جدا کردم
ا.ت:باشه بریم
بورام سری تکون داد و به سمت اتاقش رفت منم دنبالش رفتم با هم رفتیم تو اتاقش که بورام...
خب خوشملا حمایت کنید که پارت بعد هم بزارم بوس بوس🐚🤍
ا.ت:اوما اتفاقی افتاده
م.ا:نه عزیزم میخوام راجب ی چیز مهم صحبت کنم
ا.ت:باشه بیا بشینیم
دوتامون رفتیم و روی کاناپه نشستیم
ا.ت:خب چی شده
م.ا:ام خب...
ا.ت:وا اوما چی شده؟
م.ا:ا.ت تو کوک رو دوست داری؟
ا.ت:معلومه
م.ا:در این حد که بخوای باهاش ازدواج کنی
ا.ت:آره خیلی دوسش دارم
م.ا:اوف خداروشکر
ا.ت:الان کار مهمت این بود
م.ا:ا.ت مامان بزرگ تو و کوک گفتن که باید باهم ازدواج کنید
ا.ت:دا...داری شوخی میکنی؟
م.ا:یعنی تو دوست نداری
ا.ت:یوهوووو من عاشقشم
م.ا:(خنده)
ا.ت:فقط به کوک نگید میخوام من بهش بگم
مامان:باشه عزیزم
یهو صدای در اومد با مامانم رفتیم پایین که کوک رو دیدم و پریدم بغلش
ا.ت:سلام عشقم
کوک:سلام عزیزم خوبی؟
ا.ت:عالیم
کوک:چی شده مگه؟
ا.ت:بیا بریم تو اتاق بهت میگم
کوک:باشه بریم من و کوک رفتیم تو اتاق و نشستیم رو تخت
ا.ت:خب...(کل داستان رو میگه)
(ویو م.ا)
کوک و ا.ت رفتن بالا یکم از استرسم کم شد چون اونا واقعا همو دوست دارن منو م.ک منتظر روی کاناپه نشسته بودیم که یهو صدای جیغ کوک اومد خواستیم بریم بالا که دیدم کوک ا.ت رو بغل کرده و داره میاد پایین
ا.ت:سرم کیج رفت خنگول
کوک:ما داریم ازدواج میکنیم یوهووو
همه:(خنده)
م.ا:خوشحالم که خودتونم دوست دارید
م.ک:ولی گفته باشم من نمیتونم یکی دوسال صبر کنم من نوم رو میخوام
کوک:منم موافقم
ا.ت:کوک
کوک:جانم
ا.ت:ببند
همه:(خنده)
بورام:مبارک باشه
ا.ت:ام...ممنون
بورام:ا.ت یه لحظه با من میای
(ویو ا.ت)
کوک دستم رو محکم گرفت اما من آروم گفتم اتفاقی نمیافته و دستم رو ار دستش جدا کردم
ا.ت:باشه بریم
بورام سری تکون داد و به سمت اتاقش رفت منم دنبالش رفتم با هم رفتیم تو اتاقش که بورام...
خب خوشملا حمایت کنید که پارت بعد هم بزارم بوس بوس🐚🤍
- ۸.۰k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط