#گفتگو

#گفتگو

🔹 با ناامیدی گفت:

تو محله ی ما، من که #چادری‌ ام خیلی احساس غریبی می‌کنم، نگاه تحقیر آمیزی بهم می‌کنن، امر به معروف هم که می‌کنم برخوردای بدی ازشون می‌بینم ...
انگار مُهر به قلبشون زدن، حرف حق رو نه تنها گوش نمیدن که انکار هم می‌کنن ...😔

🔸 گفتم:
یه چیزی خوندم که خیلی به دلم نشسته، شاید برای تو هم امیدبخش باشه و اون جمله اینه 👇

«باد با شمع های خاموش کاری ندارد، اگر بر تو سخت می‌گذرد، بدان که روشنی»✨

🔶 مطمئن باش همین روشنی، جایی و زمانی که در تاریکی قرار می‌گیری و هیچ یاوری نداری، به کمکت میاد و همراهت می‌مونه ...

لبخند زد، انگار دیگه ناامید نبود ...☺ ️

🔸 https://sapp.ir/hejabzahrai
دیدگاه ها (۳)

#سناریو_استری_کیدزوقتی با کل پول‌هاشون خرید کردی و با کلی کی...

سناریو بلولاک/قفل آبی

* آپدیت جدید نامجون برای SFMOMA هنری که با نامجون (~rkive) ه...

پارت چهارم: نقابِ دوستکلاس هنوز پر از همهمه بود که برادرهام ...

پارت ۳۳ته:دیونه چرا تو از اون موقع تو فکری؟ 😏🦋هیون‌وو با لبخ...

راز خون پارت یازدهم

┄┉♡┉┄𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔 برای تو، پگ جیمین؛ قشنگ‌ترین اتفاقِ یک روز پا...

🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشیTokyo Revengers | Mikey ×...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉-𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉-𝒆 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو) پارت𝟗...برای باکوگو دی...

زیبای کوچک فریبکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط