ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡43
___________
*جونگکوک آروم به طرف گلخونه رفت و وارد شد و بعد کیسه خوراکی هارو روی میز کوچیک زرد رنگ چوبی گزاشت و به یه میز بزرگ که گلدون های مختلف روش قرار داشت تکیه داد و با دستای ضربدری جلوی سینش به سومی با عمق عشق نگاه میکرد*
+اومدی؟...خب....داشتم برگهای اصافه_
×سومی..
+.....ب..بله؟
×...تو...دیگه به چشمم یه دختر نیستی
+...م..منظورت چیه...
×(آروم بلند شد و نزدیک تر رفت و موهاشو پشت گوشش داد)...من تورو به چشم یه زن میبینم...سی که تا اخر عمرت کنارم وایساده...کسی که صبح ها با عطر اون بیدار بشم و شبا با بغل کردنش بخوابم...تو هم حسش میکنی مطمعینا..مگه نه؟
+....م..من...
×(جونگکوک چند ثانیه به برگهای خیس نگاه میکنه، بعد آروم رو به سومی):
«میدونی چرا اینجا رو دوست دارم؟
چون هیچ گلی از روز اول کامل نیست. بعضیهاشون کج رشد میکنن، بعضیها دیر شکوفه میدن، بعضیها حتی زخمی میشن… ولی اگه نور و هوا بهشون برسه، خودشون راه درست رو پیدا میکنن.
رابطهی ما هم همین بود.
از یه جای اشتباه شروع شد.
نه انتخابش کردیم، نه براش آماده بودیم.
ولی یه جایی وسط همین اجبار… من شروع کردم دیدنت.
نه بهعنوان “همسرم”.
نه بهعنوان دختری که باید ازش مراقبت کنم.
بهعنوان تو.
دختر لجوجی که وقتی عصبانیه ابروهاشو جمع میکنه.
دختری که وقتی چیزی ناراحتش میکنه، سعی میکنه قویتر از چیزی که هست نشون بده.
کسی که حتی وقتی ازم متنفر بود، باز هم اجازه نداد آدم بدی باشم.
من عاشقت شدم، سومی.
آروم. بیسر و صدا.
نه توی یه لحظهی بزرگ.
توی هزار تا لحظهی کوچیک.
وقتی صبحها بیحوصله موهات رو میبستی.
وقتی زیر لب غر میزدی ولی بازم کنارم میموندی.
وقتی بهم فهموندی که دوست داشتن، مالکیت نیست.
و عجیبترین بخشش اینه که این حس… منو نمیترسونه.
برعکس، آرومم میکنه.
فقط میخوام بدونی، اگر یه روز از من پرسیدن واقعیترین حسی که توی زندگیم داشتم چی بوده… اسم تو رو میارم.
نه با حسرت.
با لبخند.
چون حتی اگه مسیرمون جدا بشه،
اینکه یه بار، واقعی و بدون نقاب، عاشق شدم…
برام کافیه....من دوستت دارم کیم سومی...بیشتر از هر چیزی که تو دنیا دوست داشتم..داشتم...و میدونم...تو هم این حس رو داری»
*جونگکوک و سومی حالا با چشمهای پر به هم نگاه میکردن تا این که جونگکوک آروم به طرف سومی خم شد و لبای گرمشو روی لبای سومی گزاشت...این حس...با این که چند بار انجامش داده بودند ولی حالا براشون حس متفاوتی داشت....براشون مثل یه اخرین اعتراف بود...بوسه ای قبل از شروع یه زندگی واقعی بدون ترس از دست دادن هم و ابراز علاقشون...
بعضی رابطهها با عشق شروع نمیشوند؛
با اجبار، سوءتفاهم، فاصله و حتی دلخوری آغاز میشوند.
اما این، از ارزششان کم نمیکند.
چون گاهی آدمها درست در همان رابطههایی رشد میکنند که هیچوقت تصورش را هم نمیکردند.
سومی و جونگکوک، قصهی یک عشق ساده نبودند.
آنها از همان اول، در مسیر معمولیِ دوست داشتن قرار نگرفتند.
نه آشناییشان شبیه رویا بود، نه کنار هم ماندنشان بیدردسر.
اما در میان تمام پیچیدگیها، چیزی میانشان شکل گرفت که واقعی بود؛
احساسی آرام، عمیق و صادقانه، که نه با اجبار به وجود آمد و نه با اجبار توانست باقی بماند.
آنها یاد گرفتند که دوست داشتن، همیشه به معنای نگه داشتن نیست.
گاهی عمیقترین شکل عشق، در آزاد گذاشتن خلاصه میشود.
در اینکه کسی را آنقدر صادقانه دوست داشته باشی که نخواهی حتی با احساس خودت او را در قفسی دیگر نگه داری.
و اینگونه، قصهی آنها نه با شکست تمام شد،
نه با حسرت،
بلکه با پذیرش.
با لبخندی آرام برای گذشته،
و قلبی سبکتر برای آینده.
این پایانِ یک ازدواج اجباری بود؛
اما پایانِ احساسی که میانشان شکل گرفت، هرگز به تلخی نبود.
چون بعضی آدمها، حتی وقتی از کنار هم میگذرند،
تا همیشه بخشی از رشدِ یکدیگر باقی میمانند.
**پایان.**
P♡43
___________
*جونگکوک آروم به طرف گلخونه رفت و وارد شد و بعد کیسه خوراکی هارو روی میز کوچیک زرد رنگ چوبی گزاشت و به یه میز بزرگ که گلدون های مختلف روش قرار داشت تکیه داد و با دستای ضربدری جلوی سینش به سومی با عمق عشق نگاه میکرد*
+اومدی؟...خب....داشتم برگهای اصافه_
×سومی..
+.....ب..بله؟
×...تو...دیگه به چشمم یه دختر نیستی
+...م..منظورت چیه...
×(آروم بلند شد و نزدیک تر رفت و موهاشو پشت گوشش داد)...من تورو به چشم یه زن میبینم...سی که تا اخر عمرت کنارم وایساده...کسی که صبح ها با عطر اون بیدار بشم و شبا با بغل کردنش بخوابم...تو هم حسش میکنی مطمعینا..مگه نه؟
+....م..من...
×(جونگکوک چند ثانیه به برگهای خیس نگاه میکنه، بعد آروم رو به سومی):
«میدونی چرا اینجا رو دوست دارم؟
چون هیچ گلی از روز اول کامل نیست. بعضیهاشون کج رشد میکنن، بعضیها دیر شکوفه میدن، بعضیها حتی زخمی میشن… ولی اگه نور و هوا بهشون برسه، خودشون راه درست رو پیدا میکنن.
رابطهی ما هم همین بود.
از یه جای اشتباه شروع شد.
نه انتخابش کردیم، نه براش آماده بودیم.
ولی یه جایی وسط همین اجبار… من شروع کردم دیدنت.
نه بهعنوان “همسرم”.
نه بهعنوان دختری که باید ازش مراقبت کنم.
بهعنوان تو.
دختر لجوجی که وقتی عصبانیه ابروهاشو جمع میکنه.
دختری که وقتی چیزی ناراحتش میکنه، سعی میکنه قویتر از چیزی که هست نشون بده.
کسی که حتی وقتی ازم متنفر بود، باز هم اجازه نداد آدم بدی باشم.
من عاشقت شدم، سومی.
آروم. بیسر و صدا.
نه توی یه لحظهی بزرگ.
توی هزار تا لحظهی کوچیک.
وقتی صبحها بیحوصله موهات رو میبستی.
وقتی زیر لب غر میزدی ولی بازم کنارم میموندی.
وقتی بهم فهموندی که دوست داشتن، مالکیت نیست.
و عجیبترین بخشش اینه که این حس… منو نمیترسونه.
برعکس، آرومم میکنه.
فقط میخوام بدونی، اگر یه روز از من پرسیدن واقعیترین حسی که توی زندگیم داشتم چی بوده… اسم تو رو میارم.
نه با حسرت.
با لبخند.
چون حتی اگه مسیرمون جدا بشه،
اینکه یه بار، واقعی و بدون نقاب، عاشق شدم…
برام کافیه....من دوستت دارم کیم سومی...بیشتر از هر چیزی که تو دنیا دوست داشتم..داشتم...و میدونم...تو هم این حس رو داری»
*جونگکوک و سومی حالا با چشمهای پر به هم نگاه میکردن تا این که جونگکوک آروم به طرف سومی خم شد و لبای گرمشو روی لبای سومی گزاشت...این حس...با این که چند بار انجامش داده بودند ولی حالا براشون حس متفاوتی داشت....براشون مثل یه اخرین اعتراف بود...بوسه ای قبل از شروع یه زندگی واقعی بدون ترس از دست دادن هم و ابراز علاقشون...
بعضی رابطهها با عشق شروع نمیشوند؛
با اجبار، سوءتفاهم، فاصله و حتی دلخوری آغاز میشوند.
اما این، از ارزششان کم نمیکند.
چون گاهی آدمها درست در همان رابطههایی رشد میکنند که هیچوقت تصورش را هم نمیکردند.
سومی و جونگکوک، قصهی یک عشق ساده نبودند.
آنها از همان اول، در مسیر معمولیِ دوست داشتن قرار نگرفتند.
نه آشناییشان شبیه رویا بود، نه کنار هم ماندنشان بیدردسر.
اما در میان تمام پیچیدگیها، چیزی میانشان شکل گرفت که واقعی بود؛
احساسی آرام، عمیق و صادقانه، که نه با اجبار به وجود آمد و نه با اجبار توانست باقی بماند.
آنها یاد گرفتند که دوست داشتن، همیشه به معنای نگه داشتن نیست.
گاهی عمیقترین شکل عشق، در آزاد گذاشتن خلاصه میشود.
در اینکه کسی را آنقدر صادقانه دوست داشته باشی که نخواهی حتی با احساس خودت او را در قفسی دیگر نگه داری.
و اینگونه، قصهی آنها نه با شکست تمام شد،
نه با حسرت،
بلکه با پذیرش.
با لبخندی آرام برای گذشته،
و قلبی سبکتر برای آینده.
این پایانِ یک ازدواج اجباری بود؛
اما پایانِ احساسی که میانشان شکل گرفت، هرگز به تلخی نبود.
چون بعضی آدمها، حتی وقتی از کنار هم میگذرند،
تا همیشه بخشی از رشدِ یکدیگر باقی میمانند.
**پایان.**
- ۲.۷k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط